... دلکده
... برای زخم تازه دیگه جایی نیست
به نام خدایی که تنها معشوقي است که عاشقاني دارد که هيچ يک از بودن ديگري ناراضي نيست و هيچگاه يکي از آنها معشوقش را تنها براي خود نمي خواهد



نوشته شده در شنبه 30 آبان1388ساعت
توسط * ρЯіИ¢ξ ФҒ ρΞЯŠỊД *| |
| Design By : Prince of Persia |

خدای مهربانم اراده ی تو جاری شود (خدای خوبم منتظر معجزه ات هستم)
اللّهُ لاَ إِلَهَ إِلاَّ هُوَ الْحَیُّ الْقَیُّومُ لاَ تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَلاَ نَوْمٌ لَّهُ مَا فِی السَّمَاوَاتِ وَمَا فِی الأَرْضِ مَن ذَا الَّذِی یَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاَّ بِإِذْنِهِ یَعْلَمُ مَا بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَمَا خَلْفَهُمْ وَلاَ یُحِیطُونَ بِشَیْءٍ مِّنْ عِلْمِهِ إِلاَّ بِمَا شَاء وَسِعَ کُرْسِیُّهُ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضَ وَلاَ یَؤُودُهُ حِفْظُهُمَا وَهُوَ الْعَلِیُّ الْعَظِیمُ*لاَ إِکْرَاهَ فِی الدِّینِ قَد تَّبَیَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَیِّ فَمَنْ یَکْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَیُؤْمِن بِاللّهِ فَقَدِ اسْتَمْسَکَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقَىَ لاَ انفِصَامَ لَهَا وَاللّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ * اللّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُواْ یُخْرِجُهُم مِّنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّوُرِ وَالَّذِینَ کَفَرُواْ أَوْلِیَآؤُهُمُ الطَّاغُوتُ یُخْرِجُونَهُم مِّنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُمَاتِ أُوْلَئِکَ أَصْحَابُ النَّارِ هُمْ فِیهَا خَالِدُونَ*
----------------------------
شب در چشمان من است
به سیاهی چشم هایم نگاه کن
روز در چشمان من است
به سفیدی چشم هایم نگاه کن
شب و روز در چشمان من است
به چشم های من نگاه کن
پلک اگر فرو بندم
جهانی در ظلمات فرو خواهد رفت
من زندگی را دوست دارم
ولی از زندگی دوباره می ترسم
دین را دوست دارم
ولی از كشیش ها می ترسم
قانون را دوست دارم
ولی از پاسبان ها می ترسم
عشق را دوست دارم
ولی از زن ها می ترسم
كودكان را دوست دارم
ولی از آئینه می ترسم
سلام را دوست دارم
ولی از زبانم می ترسم
من میترسم پس هستم
این چنین میگذرد روز و روزگار من
من روز را دوست دارم
ولی از روزگار می ترسم!
روزی برای کار
کاری برای تخت
تختی برای خواب
خوابی برای جان
جانی برای مرگ
مرگی برای یاد
یادی برای سنگ
و این بود زندگی
----------------------------
یوسف عزیز!!!
برای ما خوابی ببین که
جهان بدون رویا میمیرد.
یوسف!
ما خواب ستاره نمیبینیم.
خوابهای ما پر از گاوهای لاغر است
و خوشه های خشک.
پر از مردمانی که نان بر سرنهاده اند
ومرغان از آن می خورند...
یوسف!
ما تعبیر خوابهایمان را نمیدانیم
ماچیزی نمی کاریم
و فردا که برادرانمان برگردند
ماییم و شرمساری و دستهای خالی
ماییم و قحط سال وفاداری
یوسف!!
تونیستی که راه را نشانمان دهی
ما میرویم و در پس هر گامی چاهیست
دنیا پر از دروغ و پیراهن خون آلود است.
یوسف!!
قرنهاست که به چاه افتاده ایم
وسالیانیست که کاروانیان
به بهایی اندک ما را خریده اند.
یوسف!!
به ما بگو که چگونه عزیز شویم.
یوسف!!
دیریست که زلیخا فریبمان میدهد
دیریست که پیرهنمان را میدرد
و ما هرگر نگفته ایم
زندان دوست داشتنی تر است از
آنچه مرا بدان می خوانند.
یوسف!!
یعقوب منتظر است اما پیرهن ما
بوی عشق نمی دهد ...
----------------------------
من میتوانم خوب ،بد، خائن، وفادار،
فرشتهخو، یاشیطان صفت باشم
من می توانم تو را دوست داشته
یا از تو متنفر باشم،
من میتوانم سکوت کنم،
نادان و یا دانا باشم،
چرا که من یک انسانم،
و اینها صفات انسانى است
و تو هم به یاد داشته باش
من نباید چیزى باشم که تو میخواهى،
من را خودم از خودم ساختهام،
تو را دیگرى باید برایت بسازد و
تو هم به یاد داشته باش
منى که من از خود ساختهام،
آمال من است ،
تویى که تو از من می سازى
آرزوهایت و یا کمبودهایت هستند
لیاقت انسانها
کیفیت زندگى را تعیین میکند
نه آرزوهایشان
و من متعهد نیستم که
چیزى باشم که تو میخواهى
و تو هم میتوانى انتخاب کنى که
من را میخواهى یا نه
ولى نمیتوانى انتخاب کنى که
از من چه میخواهى
میتوانى دوستم داشته باشى
همین گونه که هستم، و من هم،
میتوانى از من متنفر باشى
بىهیچ دلیلى و من هم ،
چرا که ما هر دو انسانیم
این جهان مملو از انسانهاست
پس این جهان میتواند هر لحظه
مالک احساسى جدید باشد
تو نمیتوانى برایم به قضاوت بنشینى
و حكمی صادر كنی و من هم،
قضاوت و صدور حکم بر عهده
نیروى ماورایى خداوندگار است
دوستانم مرا همین گونه پیدا می کنند
و میستایند،
دشمنانم کمر به نابودیم بستهاند
و همچنان میستایندم،
چراکه من اگر قابل ستایش نباشم
نه دوستى خواهم داشت،
نه حسودى و نه دشمنى و نه حتی رقیبى،
من قابل ستایشم، و تو هم،
یادت باشد
اگرچشمت به این دست نوشته افتاد
به خاطر بیاورى که
آنهایى که هر روز میبینى
و مراوده میکنى
همه انسان هستند
و داراى خصوصیات یک انسان
با نقابى متفاوت،
اما همگى جایزالخطا.
نامت را انسانى باهوش بگذار
اگرانسانها را از پشت
نقابهاى متفاوتشان شناختى،
یادت باشد که
کارى نه چندان راحت است...
----------------------------
خودت را از جنس نور بدان .احساس کن از نور هستي نه از جسم. در اين صورت آهسته آهسته با نور درونت مانوس خواهي شد.اين نور هر گاه تو را مستعد و پذيرا ببيند بيشتر و بيشتر مي بارد .کسي که نور درون خويش را تجربه کند نور درون ديگران را نيز احساس خواهد کرد .اگر بتواني عميقتر در خويش نفوذ کني به درون ديگران نيز عميقتر نفوذ خواهي کرد .آنگاه همه چيز در مقابل ديدگانت شفاف مي شود و از خلال آن خواهي ديد که هستي چيزي نيست مگر توده هاي آشوبناک از نور و انرژي ...
----------------------------
خداوند بی نهایت است
و لامکان و بی زمان
اما به قدر فهم تو کوچک می شود
و به قدر نیاز تو فرود می آید
و به قدر آرزوی تو گسترده می شود
و به قدر ایمان تو کارگشا می شود
یتیمان را پدر می شود و مادر
محتاجان برادری را برادر می شود
عقیمان را طفل می شود
ناامیدان را امید می شود
گمگشتگان را راه می شود
در تاریکی ماندگان را نور می شود
رزمندگان را شمشیر می شود
پیران را عصا می شود
محتاجان به عشق را عشق می شود
خداوند همه چیز می شود همه کس را
به شرط اعتقاد
به شرط پاکی دل
به شرط طهارت روح
به شرط پرهیز از معامله با ابلیس
بشویید قلبهایتان را از هر احساس ناروا
و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف
و زبان هایتان را از هر گفتار ناپاک
و دست هایتان ر ا از هر آلودگی در بازار
و بپرهیزید از ناجوانمردی ها،
ناراستی ها، نامردی ها ...
چنین کنید تا ببینید چگونه خدا
بر سفره شما با کاسه ای خوراک
و تکه ای نان می نشیند
در دکان شما کفه های ترازویتان را
میزان می کند
و در کوچه های خلوت شب با شما
آواز می خواند
مگر از زندگی چه می خواهید
که درخدایی خدا یافت نمی شود؟
----------------------------
خدایا !
ذهنم پریشان است،
قلبم بی قرار است،
افکارم شوریده اند و
درمانده ام .
پس رشته زندگی ام را
به دست های امن تو می سپارم
آن گاه توفان می خوابد
و آرامش تو،
حکمفرما می شود.
----------------------------
خداوندا!
دوستانی دارم که دراعماق قلبم جای دارند.
آنان شایسته ی محبتند
ویادشان مایه ی آرامش جان میباشد.
درمیان خلق آنان معدن خیرند
و دارنده پاکترین خصوصیات،
پس ای خدای من،
آنان را اکرام کن و بر صفات نیک آنان بیفزای.
وسلامتشان بدار.
----------------------------
می روم به خانه ای بیندیشم که در آن،
طعم ناچیز زندگی را، با تفاخر شوم مرگ، به آدمی نچشانند
می روم گوشه نشین آن لحظه نجیبی شوم
که برای یک لحظه قنوت عشق،
هزار رکوع عاجزانه را تکلیفم نگردانند
می روم بستری ازفراموشی برای خودم پهن می کنم،
و ملحفه ای از تنهایی به روی خویش می کشم،
تا دمی خدا را که نه !!
خواب خدا را ببینم
می روم، کی، کجا، چگونه، چرا ؟
نمی دانم!
اما می روم،
بگو دست حق یارم
بگو خدا نگهدارم باد.
اللّهُ لاَ إِلَهَ إِلاَّ هُوَ الْحَیُّ الْقَیُّومُ لاَ تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَلاَ نَوْمٌ لَّهُ مَا فِی السَّمَاوَاتِ وَمَا فِی الأَرْضِ مَن ذَا الَّذِی یَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاَّ بِإِذْنِهِ یَعْلَمُ مَا بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَمَا خَلْفَهُمْ وَلاَ یُحِیطُونَ بِشَیْءٍ مِّنْ عِلْمِهِ إِلاَّ بِمَا شَاء وَسِعَ کُرْسِیُّهُ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضَ وَلاَ یَؤُودُهُ حِفْظُهُمَا وَهُوَ الْعَلِیُّ الْعَظِیمُ*لاَ إِکْرَاهَ فِی الدِّینِ قَد تَّبَیَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَیِّ فَمَنْ یَکْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَیُؤْمِن بِاللّهِ فَقَدِ اسْتَمْسَکَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقَىَ لاَ انفِصَامَ لَهَا وَاللّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ * اللّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُواْ یُخْرِجُهُم مِّنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّوُرِ وَالَّذِینَ کَفَرُواْ أَوْلِیَآؤُهُمُ الطَّاغُوتُ یُخْرِجُونَهُم مِّنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُمَاتِ أُوْلَئِکَ أَصْحَابُ النَّارِ هُمْ فِیهَا خَالِدُونَ*
----------------------------
شب در چشمان من است
به سیاهی چشم هایم نگاه کن
روز در چشمان من است
به سفیدی چشم هایم نگاه کن
شب و روز در چشمان من است
به چشم های من نگاه کن
پلک اگر فرو بندم
جهانی در ظلمات فرو خواهد رفت
من زندگی را دوست دارم
ولی از زندگی دوباره می ترسم
دین را دوست دارم
ولی از كشیش ها می ترسم
قانون را دوست دارم
ولی از پاسبان ها می ترسم
عشق را دوست دارم
ولی از زن ها می ترسم
كودكان را دوست دارم
ولی از آئینه می ترسم
سلام را دوست دارم
ولی از زبانم می ترسم
من میترسم پس هستم
این چنین میگذرد روز و روزگار من
من روز را دوست دارم
ولی از روزگار می ترسم!
روزی برای کار
کاری برای تخت
تختی برای خواب
خوابی برای جان
جانی برای مرگ
مرگی برای یاد
یادی برای سنگ
و این بود زندگی
----------------------------
یوسف عزیز!!!
برای ما خوابی ببین که
جهان بدون رویا میمیرد.
یوسف!
ما خواب ستاره نمیبینیم.
خوابهای ما پر از گاوهای لاغر است
و خوشه های خشک.
پر از مردمانی که نان بر سرنهاده اند
ومرغان از آن می خورند...
یوسف!
ما تعبیر خوابهایمان را نمیدانیم
ماچیزی نمی کاریم
و فردا که برادرانمان برگردند
ماییم و شرمساری و دستهای خالی
ماییم و قحط سال وفاداری
یوسف!!
تونیستی که راه را نشانمان دهی
ما میرویم و در پس هر گامی چاهیست
دنیا پر از دروغ و پیراهن خون آلود است.
یوسف!!
قرنهاست که به چاه افتاده ایم
وسالیانیست که کاروانیان
به بهایی اندک ما را خریده اند.
یوسف!!
به ما بگو که چگونه عزیز شویم.
یوسف!!
دیریست که زلیخا فریبمان میدهد
دیریست که پیرهنمان را میدرد
و ما هرگر نگفته ایم
زندان دوست داشتنی تر است از
آنچه مرا بدان می خوانند.
یوسف!!
یعقوب منتظر است اما پیرهن ما
بوی عشق نمی دهد ...
----------------------------
من میتوانم خوب ،بد، خائن، وفادار،
فرشتهخو، یاشیطان صفت باشم
من می توانم تو را دوست داشته
یا از تو متنفر باشم،
من میتوانم سکوت کنم،
نادان و یا دانا باشم،
چرا که من یک انسانم،
و اینها صفات انسانى است
و تو هم به یاد داشته باش
من نباید چیزى باشم که تو میخواهى،
من را خودم از خودم ساختهام،
تو را دیگرى باید برایت بسازد و
تو هم به یاد داشته باش
منى که من از خود ساختهام،
آمال من است ،
تویى که تو از من می سازى
آرزوهایت و یا کمبودهایت هستند
لیاقت انسانها
کیفیت زندگى را تعیین میکند
نه آرزوهایشان
و من متعهد نیستم که
چیزى باشم که تو میخواهى
و تو هم میتوانى انتخاب کنى که
من را میخواهى یا نه
ولى نمیتوانى انتخاب کنى که
از من چه میخواهى
میتوانى دوستم داشته باشى
همین گونه که هستم، و من هم،
میتوانى از من متنفر باشى
بىهیچ دلیلى و من هم ،
چرا که ما هر دو انسانیم
این جهان مملو از انسانهاست
پس این جهان میتواند هر لحظه
مالک احساسى جدید باشد
تو نمیتوانى برایم به قضاوت بنشینى
و حكمی صادر كنی و من هم،
قضاوت و صدور حکم بر عهده
نیروى ماورایى خداوندگار است
دوستانم مرا همین گونه پیدا می کنند
و میستایند،
دشمنانم کمر به نابودیم بستهاند
و همچنان میستایندم،
چراکه من اگر قابل ستایش نباشم
نه دوستى خواهم داشت،
نه حسودى و نه دشمنى و نه حتی رقیبى،
من قابل ستایشم، و تو هم،
یادت باشد
اگرچشمت به این دست نوشته افتاد
به خاطر بیاورى که
آنهایى که هر روز میبینى
و مراوده میکنى
همه انسان هستند
و داراى خصوصیات یک انسان
با نقابى متفاوت،
اما همگى جایزالخطا.
نامت را انسانى باهوش بگذار
اگرانسانها را از پشت
نقابهاى متفاوتشان شناختى،
یادت باشد که
کارى نه چندان راحت است...
----------------------------
خودت را از جنس نور بدان .احساس کن از نور هستي نه از جسم. در اين صورت آهسته آهسته با نور درونت مانوس خواهي شد.اين نور هر گاه تو را مستعد و پذيرا ببيند بيشتر و بيشتر مي بارد .کسي که نور درون خويش را تجربه کند نور درون ديگران را نيز احساس خواهد کرد .اگر بتواني عميقتر در خويش نفوذ کني به درون ديگران نيز عميقتر نفوذ خواهي کرد .آنگاه همه چيز در مقابل ديدگانت شفاف مي شود و از خلال آن خواهي ديد که هستي چيزي نيست مگر توده هاي آشوبناک از نور و انرژي ...
----------------------------
خداوند بی نهایت است
و لامکان و بی زمان
اما به قدر فهم تو کوچک می شود
و به قدر نیاز تو فرود می آید
و به قدر آرزوی تو گسترده می شود
و به قدر ایمان تو کارگشا می شود
یتیمان را پدر می شود و مادر
محتاجان برادری را برادر می شود
عقیمان را طفل می شود
ناامیدان را امید می شود
گمگشتگان را راه می شود
در تاریکی ماندگان را نور می شود
رزمندگان را شمشیر می شود
پیران را عصا می شود
محتاجان به عشق را عشق می شود
خداوند همه چیز می شود همه کس را
به شرط اعتقاد
به شرط پاکی دل
به شرط طهارت روح
به شرط پرهیز از معامله با ابلیس
بشویید قلبهایتان را از هر احساس ناروا
و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف
و زبان هایتان را از هر گفتار ناپاک
و دست هایتان ر ا از هر آلودگی در بازار
و بپرهیزید از ناجوانمردی ها،
ناراستی ها، نامردی ها ...
چنین کنید تا ببینید چگونه خدا
بر سفره شما با کاسه ای خوراک
و تکه ای نان می نشیند
در دکان شما کفه های ترازویتان را
میزان می کند
و در کوچه های خلوت شب با شما
آواز می خواند
مگر از زندگی چه می خواهید
که درخدایی خدا یافت نمی شود؟
----------------------------
خدایا !
ذهنم پریشان است،
قلبم بی قرار است،
افکارم شوریده اند و
درمانده ام .
پس رشته زندگی ام را
به دست های امن تو می سپارم
آن گاه توفان می خوابد
و آرامش تو،
حکمفرما می شود.
----------------------------
خداوندا!
دوستانی دارم که دراعماق قلبم جای دارند.
آنان شایسته ی محبتند
ویادشان مایه ی آرامش جان میباشد.
درمیان خلق آنان معدن خیرند
و دارنده پاکترین خصوصیات،
پس ای خدای من،
آنان را اکرام کن و بر صفات نیک آنان بیفزای.
وسلامتشان بدار.
----------------------------
می روم به خانه ای بیندیشم که در آن،
طعم ناچیز زندگی را، با تفاخر شوم مرگ، به آدمی نچشانند
می روم گوشه نشین آن لحظه نجیبی شوم
که برای یک لحظه قنوت عشق،
هزار رکوع عاجزانه را تکلیفم نگردانند
می روم بستری ازفراموشی برای خودم پهن می کنم،
و ملحفه ای از تنهایی به روی خویش می کشم،
تا دمی خدا را که نه !!
خواب خدا را ببینم
می روم، کی، کجا، چگونه، چرا ؟
نمی دانم!
اما می روم،
بگو دست حق یارم
بگو خدا نگهدارم باد.
