... دلکده
... برای زخم تازه دیگه جایی نیست
از حوالی دیروز به چشمه ای رسید ؛ به زلالی آینه درست همون موقعی که میرسی به هوای خنک استغنا ، نزدیک مرز بی تفاوتی و بی خیالی ...از راه میرسه ...از اون نگاه خسته و گریزون خبری نیست ... سلام میکنه ...اینقدر برات دور از تصوره که فقط بهش زل میزنی . تو را که خویش ساخته ام "عشق طریقت است نه مقصد مکثی بکن و گوش بسپار چه صدای تنهایی ، سکوت است و در سکوت بهتر می توان شنید."
با نقابی از امروز
وقتی شکست از همه گریخت
.
سالها گذشت
.
خویش را در آن دید
چیزی نبود جز سکوتی دلنشین !!!
آن وقت چیزهای بهتری می یابد.
آب دهنت خشک شده .نمی تونی جوابش رو بدی... کمی آنطرفتر زیر سایه یه درخت سبز تنها نشسته . دست راستش حجم آبی صندلی بقلیش رو لمس میکنه ! شانه های بازش جای خالی کسی رو نشون میده ! سعی میکنه با نگاش چیزی رو بگه ! ...اما !میترسی ..... و میگریزی ...نه بی تفاوت ...نه ...ولی شیشه شکسته خاطرات رو اگر بخوای جمع کنی ، دستت رو میبره ! وقتی به خودت میای میبینی از شهر نگاهش گریختی و تنهایی ...اون قدر تنها که ترجیح میدی تا رسیدن تمام مسیر رو بخوابی...!
نه
بتی را دوست می دارم
ماندن ات را اصرار داری اگر
رهایم کن !
قول می دهم عاشقت بمانم .
چقدر صدایت خوب است
آنگاه که خموشی ...
| Design By : Prince of Persia |

