تبليغاتX
... دلکده


... دلکده

... اگر یک سال چندین فصل برف بی کسی بارید ... تحمل کن ... خدایی هست



سری اول "عاشقانه های من" ...

نوشته شده در پنجشنبه 28 آبان1388ساعت توسط * ρЯіИ¢ξ ФҒ ρΞЯŠỊД *| |

من خیلی خوشحال بودم ! من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بودیم والدینم خیلی کمکم کردند دوستانم خیلی تشویقم کردند و نامزدم هم دختر فوق العاده ای بود…
فقط یه چیز من رو یه کم نگران می کرد و اون هم خواهر نامزدم بود…!
اون دختر باحال ، زیبا و جذابی بود که گاهی اوقات بی پروا با من شوخی های ناجوری می کرد و باعث می شد که من احساس راحتی نداشته باشم…
یه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست که برم خونه شون برای انتخاب مدعوین عروسی ! سوار ماشینم شدم و وقتی رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رک و راست به من گفت :
اگه همین الان ۵۰۰ دلار به من بدی بعدش حاضرم با تو …………….!
من شوکه شده بودم و نمی تونستم حرف بزنم…
اون گفت: من میرم توی اتاق خواب و اگه تو مایل به این کار هستی بیا پیشم…
وقتی که داشت از پله ها بالا می رفت من بهش خیره شده بودم و بعد از رفتنش چند دقیقه
ایستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم…!
یهو با چهره نامزدم و چشمهای اشک آلود پدر نامزدم مواجه شدم!!!
پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بیرون اومدی…!
ما خیلی خوشحالیم که چنین دامادی داریم و هیچکس بهتر از تو نمی تونستیم برای دخترمون پیدا کنیم به خانوادهء ما خوش اومدی !!!

..................

نتیجه اخلاقی: همیشه کیف پولتون رو توی داشبورد ماشینتون بذارید !!!

http://i8.tinypic.com/2yjvamg.jpg

نوشته شده در دوشنبه 25 آبان1388ساعت توسط * ρЯіИ¢ξ ФҒ ρΞЯŠỊД *| |

مهربان ...

آنقدر شاعرم امشب که فقط ...

سایه ی مهر تو را کم دارم ...

با تو هستم ...

ای سرا پا احساس ...

خون تو در رگ من هم جاریست! ...

جنس ما جنس بلد بودنِ کانون گل است ...

نازنین ...

زندگی جای هدر دادنِ فرصت ها نیست ...

ما مطهر شده ایم ...

پیش رو راه رسیدن به خداست ...

مهربان ...

سبد معذرتم را بپذیر ...

کودکی هستم شوخ ...

خانه ام در ته بن بست فراموشی یک زوج قدیمی مانده ...

خانه دل اما ، جای بکریست هنوز ...

پر سبزینه و ریحان و غزل ...

پر تکرار گیاهان نمو ...

پر ابیات ملون شده در خمره ی عشق ...

پر انوار خدا ...

داخل خانه ی دل ...

جای جمعیت هر جائی نیست ...

 کل دارائی من تازگی دلکده... است! ...

من به دل راز رسیدن دارم ...

من به دل ثروت هنگفت عدالت دارم ...

خوب می فهمم اگر در باران ...

چتر خود را به کسی بخشیدم ...

توشه ی رفتنم از لطف خدا آکنده ست ...

خوب می دانم اگر جای تو پیشم خالیست ...

حکمتی در کارست ...

مهربان ...

سبد معذرتم را بپذیر ...

کار کودک این است ...

اولش حرف زند ، به تامل بنشیند بعدش ...

آنقدر شاعرم امشب که فقط ...

بیستون کم دارم ...

تیشه عاقبتم را بدهید ...

آنقدر ساده سخن می گویم ...

که اگر یک نفر از کوچه دل درگذرد ...

دل و دلداده ی روحم بیند ...

مهربان ...

ساعت الآن دقیقا خواب است ...

 و من و پهنه کاغذ بیدار ...

روی تو در نظرم نقش نخست ...

و خدا شاهد دیوانگی بنده بازگوشش ...

 خود او می داند ...

که دلم آنقدر آغشته به توست ...

که اگر از صف فردوس برین ...

طیفی اندازه صد نور مسیری سازد ...

من به آن طیف نبخشم ، دانه ای از مویت ...

مهربان ...

باز هم  ...

سبد معذرتم را بپذیر ...

آنقدر شاعرم از تو که نمی دانم کی ...

واژه ات راهی شعرم شده است! ...

لحظه ای گوش بکن ...

یک موذنِ مست است ...

آنقدر خوب اذان می گوید ...

 که گوئی او عکس خدا را دیده! ...

خوش به حالش اما ...

طرح زیبای خدا را گاهی ...

می توان در پس سیمای عزیزی جوئید ...

مهربان ...

دیر زمانیست که من این مسئله را فهمیدم ...

مهربان ...

آنقدر شاعرم امشب که زمین ...

در پی زمزمه ام مست شدست! ...

سر به بالین مدارینه کرات نهادست و باز ...

گوشهایش به من آویزان! ...

آنقدر شاعرم امشب که دلم ...

از پس سینه برون آمده باز ...

او نگاهش به من است ...

من نگاهم به قدم رنجه ی تو ...

آنقدر شاعرم امشب که فقط ...

روح روحانی تو حال مرا می فهمد ...

مهربان ...

عاشقی ؛ بارش احساس به روی ذهن است ...

عاشقی ؛ لمس خدا با چشم است ...

عاشقی ؛ مظهر نو بودن دل ، در حیات ازلیست ...

و من امشب از عشق ، به خود می پیچم! ...

بعد از امشب شاید ...

نقش اعجاز تو را طرح زنم ...

مهربان ...

ترکه فرضی تنبیه من آماده نشد؟

یا مرا چوب تادب بنواز ...

یا بیا و سبد معذرتم را بپذیر ...

مهربان ...

لذت صبح مجدد این جاست ...

می روم تا با آب ، غسل آزاده شدن باب کنم ...

دیگر آن جمله سهراب مرا حسرت نیست ...

" کعبه ام مثل نسیم ...

می رود باغ به باغ ...

می رود شهر به شهر ...

ثروتی بیش به من داده خدا ...

مهربان ...

از سر کودکی من بگذر ...

باید آرام به سجاده تعظیم روم ...

شعرم آخر شده ، انگار زمان وصل است! ...

" به خدا می دهمت عاریه وار! ...

آری عاشق شده بودم این بار ...


 http://www.upic.ir/files/ptdkwc2tyl95vmibf1bv.jpg

نوشته شده در چهارشنبه 20 آبان1388ساعت توسط * ρЯіИ¢ξ ФҒ ρΞЯŠỊД *| |

مردی به استخدام یك شركت بزرگ چند ملیتی درآمد. در اولین روز كار خود، با كافه تریا تماس گرفت و فریاد زد:
«یك فنجان قهوه برای من بیاورید.»
صدایی از آن طرف پاسخ داد:
«شماره داخلی را اشتباه گرفته ای. می دانی تو با كی داری حرف می زنی؟»
كارمند تازه وارد گفت: «نه»
صدای آن طرف گفت: «من مدیر اجرایی شركت هستم، احمق.»
مرد تازه وارد با لحنی حق به جانب گفت: «و تو میدانی با كی حرف میزنی، بیچاره.»
مدیر اجرایی گفت: «نه»
كارمند تازه وارد گفت: «خوبه» و سریع گوشی را گذاشت!!
نوشته شده در جمعه 15 آبان1388ساعت توسط * ρЯіИ¢ξ ФҒ ρΞЯŠỊД *| |

http://www.upic.ir/files/0s84m25wfqij56vqgjb6.jpg

کاش بارانی ببارد قلب ها را تر کند

بگذرد از هفت بندِ ما صدا را تر کند

قطره قطره رقص گیرِِد روی چتر لحظه ها

رشته رشته مویرگ هایِ هوا را تر کند

بشکند در هم طلسم کهنه ی این باغ را

شاخه های خشک بی بار دعا را تر کند

مثل طوفان نوح در صبحی شگفت

سرزمین سینه ها تا نا کجا را تر کند

چترهاتان را ببندید ای به ساحل مانده ها

شاید این باران که می بارد شما را تر کند

http://www.inspirationline.com/images/Rain.jpg

نوشته شده در یکشنبه 10 آبان1388ساعت توسط * ρЯіИ¢ξ ФҒ ρΞЯŠỊД *| |

کشیشى یک پسر نوجوان داشت و کم‌کم وقتش رسیده بود که فکرى در مورد شغل آینده‌اش بکند. پسر هم مثل تقریباً بقیه هم‌سن و سالانش واقعاً نمی‌دانست که چه چیزى از زندگى می‌خواهد و ظاهراً خیلى هم این موضوع برایش اهمیت نداشت.یکروز که پسر به مدرسه رفته بود پدرش تصمیم گرفت آزمایشى براى او ترتیب دهد. به اتاق پسرش رفت و سه چیز را روى میز او قرار داد: یک کتاب مقدس، یک سکه طلا و یک بطرى مشروب.کشیش پیش خود گفت: «من پشت در پنهان می‌شوم تا پسرم از مدرسه برگردد و به اتاقش بیاید. آنگاه خواهم دید کدامیک از این سه چیز را از روى میز بر می‌دارد.»اگر کتاب مقدس را بردارد معنیش این است که مثل خودم کشیش خواهد شد که این خیلى عالیست.اگر سکه را بردارد یعنى دنبال کسب و کار خواهد رفت که آنهم بد نیست.امّا اگر بطرى مشروب را بردارد یعنى آدم دائم‌الخمر و به درد نخوری خواهد شد که جاى شرمسارى دارد.مدتى نگذشت که پسر از مدرسه بازگشت. در خانه را باز کرد و در حالى که سوت می‌زد کاپشن و کفشش را به گوشه‌اى پرت کرد و یک راست راهى اتاقش شد. کیفش را روى تخت انداخت و در حالى که می‌خواست از اتاق خارج شود چشمش به اشیاء روى میز افتاد. با کنجکاوى به میز نزدیک شد و آن‌ها را از نظر گذراند.کارى که نهایتاً کرد این بود که کتاب مقدس را برداشت و آن را زیر بغل زد. سکه طلا را توى جیبش انداخت و در بطرى مشروب را باز کرد و یک جرعه بزرگ از آن خورد ...کشیش که از پشت در ناظر این ماجرا بود زیر لب گفت: «خداى من! چه فاجعه بزرگی! پسرم سیاستمدار خواهد شد!»

http://www.roozeshadi.com/wp-content/uploads/2008/11/2mdjldt-300x300.jpg

نوشته شده در شنبه 9 آبان1388ساعت توسط * ρЯіИ¢ξ ФҒ ρΞЯŠỊД *| |

من از یه عالم دیگه و یه حال و هوای دیگه میام ... مسافر تازه نفسم ... کسی که یه چیزی بین زمین و آسمون رو تجربه کرده ... یه حسی بین بودن و نبودن ... حسی بین ماندن و رفتن ... حس کرختی و آرامش و برودت ...

وقتی که باختی ... یا به اجبار بازوندنت ... یهو تصمیم میگیری که رها بشی، از هر چه که هست و نیست، از اونچه که هست و در واقع نیست و اونچه که نباید باشه و هست ... اگه باشی و بمونی باید رها بشی، اما اگه بری و نمونی دوباره یه بازی دیگه رو از سر خواهی گرفت ... طبق قوانین بازی انسانیت اگه باشی و بمونی برنده واقعی هستی و اگه بری بازنده و شرمسار ... هه هه هه هه واقعاً خنده ام میگیره که ما قواعد بازی رو بلدیم اما ازش تخطی می کنیم ...

عجیبه که ما واژه های قشنگ رو توی صندوقچه ی ذهنمون نگه می داریم، باهاشون شعرهای زیبا می سازیم ... توی حرفها و جملات طلایی به کار می بندیمشون، اما .... وقتی نوبت به به کار گیریشون میشه ... از یاد می بریم قشنگی و پاکی و صداقت و مهر و وفا رو .... شرم آوره و تهوع آور که همیشه اونچه باید باشیم توی ذهنمونه و آرمانمون  ... اما اونچه که هستیم رو نادیده می گیریم و فکر می کنیم داریم به هدف نزدیک میشیم  ... تا کی باید خودمونو گول بزنیم؟ تا کی باید مظلوم نمایی کنیم و ظاهرمونو توی آئینه و نگاه دیگران آراسته کنیم و بذاریم زنگار مثل موریانه ای که چوبی رو خرد و پوک می کنه، آئینه دلمون رو سیاه و کدر و غیر شفاف کنه!!!!!!!

توی گپ های دوستانه از فلانی به خاطر اینکه نسبت به مستحقی ... بیماری ... نیازمندی و ... بی اعتنایی کرده و بی تفاوت از کنارش رد شده انتقاد می کنیم، اما توی زندگی شخصی خودمون نگاه های معصوم، قلبهای مهربون، انسانهای صادق و ... رو له می کنیم و گوشمون رو می گیریم تا صدای خرد شدنشونو و یا احیاناً ویز ویز وجدانمون !!! رو که از خواب زمستانی بیدار شده نشنویم ...

حرف های ما هنوز ناتمامه ...

تا نگاه می کنی ... وقت رفتن است

باز هم همان حکایت همیشگی ...

پیش از آن که با خبر شوی

لحظه عزیمت تو ناگزیر می شود

آی ...

ای دریغ و حسرت همیشگی

ناگهان

چقدر زود

دیر می شود ...

بایستی تا دیر نشده به خودمون بیاییم، آره ... قبل از این که انگشت حسرت به دندان بگزیم، قبل از اینکه برای جبران مافات دیر بشه ... پاشو رفیق!!! ، خجالت نداره به خدا، نذار شرمنده ی وجدانت بشی ... همت کن و آباد کن اونچه رو که ویرانه کردی ...

http://sega-game.persiangig.com/top%20wallpaper/top-wallpaper.blogsky.com%20%20%20%20%20paint5.jpg

نوشته شده در جمعه 8 آبان1388ساعت توسط * ρЯіИ¢ξ ФҒ ρΞЯŠỊД *| |

ميلاد شمس الشموس ، خسرو اقليم طوس ، شاه انيس النفوس ، برشما تبريک و تهنيت

http://www.upic.ir/files/9m9sef1zth0duxu0cqbm.jpg

شمع جمع شاپرک هايي رضا ------------ اي کليد ساده ی مشکل گشا

آن گل ِ زيبا گل ِخوشبو تويي --------------- اي رضا جان ، ضامن آهو تويي 

با نگاهت چون کبوتر کن مرا ------------- تا بگيرم اوج ، خوشحال و رها

-------------

دختر کوچکى با معلمش درباره نهنگ‌ها بحث مى‌کرد.
معلم گفت
: از نظر فیزیکى غیرممکن است که نهنگ بتواند یک آدم را ببلعد زیرا با وجود اینکه  پستاندار عظیم‌الجثه‌اى است امّا حلق بسیار کوچکى دارد.
دختر کوچک پرسید
: پس چطور حضرت یونس به وسیله یک نهنگ بلعیده شد؟
معلم که
عصبانى شده بود تکرار کرد که نهنگ نمى‌تواند آدم را ببلعد. این از نظر فیزیکى غیرممکن است.
دختر کوچک گفت
: وقتى به بهشت رفتم از حضرت یونس مى‌پرسم.
معلم گفت
: اگر حضرت یونس به جهنم رفته بود چى؟
دختر کوچک گفت
: اون وقت شما ازش بپرسید!!!

نوشته شده در جمعه 8 آبان1388ساعت توسط * ρЯіИ¢ξ ФҒ ρΞЯŠỊД *| |

نذار که سفره ی دلت ... پیش غریبه وا بشه

این بغض نشکسته باید ... سهم خود خدا بشه

پا به دنیای فرشته ها بذار ... دنیای فرشته ها حقیقته

واسه تو که بوی آسمون میدی ... گم شدن تو زندگی مصیبته

آخرین نشونه ی رسیدنی ... که واسه همیشه بی نشون میشی

پا رو مخمل ستاره ها بذار ... داری همسایه ی آسمون میشی

وارث نجیب زخمای درشت ... طاقت دلای پرپر نداری

سر تو رو شونه های من بذار  ... وقتی عاشقی و سنگر نداری

آخرین نشونه ی رسیدنی ... که واسه همیشه بی نشون میشی

پا رو مخمل ستاره ها بذار ... داری همسایه ی آسمون میشی

نذار که سفره ی دلت ... پیش غریبه وا بشه

این بغض نشکسته باید ... سهم خود خدا بشه

نشون بی نشون من ... به قلب آسمون بزن

تا مردم از روی زمین ... ستارتو نشون بدن

نوشته شده در یکشنبه 3 آبان1388ساعت توسط * ρЯіИ¢ξ ФҒ ρΞЯŠỊД *| |


برام دعا كن عشق من ، همین روزا بمیرم ...

آخه دارم از رفتنت ، بدجوری گُر می گیرم ...

دعا كنم كه این نفس ، تموم شه تا سپیده ...

كسی نفهمه عاشقت ، چی تا سحر كشیده ...

این آخرین باره عزیز ، دستامو محكمتر بگیر ...

آخه تو كه داری میری ، به من نگو بمون نمیر ...

گاهی بیا یه باغ سبز ، درش بروت بازه هنوز ...

من با تو سوختم نازنین ، باشه برو با من نسوز ...

اگه یه روز برگشتی و گفتن فلانی مرده ...

بدون كه زیر خاك سرد حس نگاتو برده ...

گریه نكن برای من قسمت ما همینه ...

دستامو محكمتر بگیر لحظه ی آخرینه ...

این آخرین باره عزیز ، دستامو محكمتر بگیر ...

آخه تو كه داری میری ، به من نگو بمون نمیر ...

گاهی بیا یه باغ سبز ، درش بروت بازه هنوز ...

من با تو سوختم نازنین ، باشه برو با من نسوز ...

برام دعا كن عـــــــــشــــــــــق من ...

http://www.uui.ir/pictures/1bf2e351b195b8e3d2dfb6f5e1784bed.jpg

نوشته شده در جمعه 1 آبان1388ساعت توسط * ρЯіИ¢ξ ФҒ ρΞЯŠỊД *| |

http://www.uui.ir/pictures/f38e6054f9c6210ef025e0baa59d26cf.jpg

معرفت نیست در این معرفت آموختگان
ای خوشا دولت دیدار دل افروختگان

دلم از صحبت این چرب زبانان بگرفت
بعد ازین دست من و دامن لب دوختگان

عاقبت بر سر بازار فریبم بفروخت
ناجوانمردی این عاقبت اندوختگان

شرمشان باد ز هنگامه رسوایی خویش
این متاع شرف از وسوسه بفروختگان

یار دیرینه چنان خاطرم از کینه بسوخت
که بنالید به حالم دل کین توختگان

خوش بخندید رفیقان که در این صبح مراد
کهنه شد قصه ما تا به سحر سوختگان

http://www.uui.ir/pictures/98ca6622b0668e34fc49b4d3204e4d24.jpg

نوشته شده در جمعه 1 آبان1388ساعت توسط * ρЯіИ¢ξ ФҒ ρΞЯŠỊД *| |


Design By : Prince of Persia