... دلکده
... اگر یک سال چندین فصل برف بی کسی بارید ... تحمل کن ... خدایی هست
وقتی خیلی کوچک بودم اولین خانواده ای که
در محلمان تلفن خرید ما بودیم. هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن
که به دیوار وصل شده بود به خوبی در خاطرم مانده. بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در
این جعبه جادویی زندگی می کند که همه چیز را می داند! اسم این موجود
"اطلاعات لطفآ" بود و به همه سوالها پاسخ می داد! ساعت درست را می دانست و
شماره تلفن هر کسی را به سرعت پیدا می کرد. انگشتم درد گرفته ... حالا یکی بود که حرف هایم را بشنود، اشکهایم سرازیر شد! ناخوداگاه گفتم می شود بگویید تعمیر را چگونه می نویسند؟!! صدای خش خش کاغذی آمد و بعد صدای ناآشنا خواند : کودکی به مامانش گفت، من واسه تولدم دوچرخه می خوام. بابی پسر خیلی شری بود. همیشه اذیت می کرد. مامانش بهش گفت آیا حقته که این دوچرخه رو برات بگیریم واسه تولدت؟بابی گفت، آره. مامانش بهش گفت، برو تو اتاق خودت و یه نامه برای خدا بنویس و ازش بخواه به خاطر کارای خوبی که انجام دادی بهت یه دوچرخه بده. نامه شماره یک سلام خدای عزیزاسم من بابی هست. من یک پسر خیلی خوبی بودم و حالا ازت می خوام که یه دوچرخه بهم بدی. بابی کمی فکر کرد و دید که این نامه چون دروغه کارساز نیست و دوچرخه ای گیرش نمی یاد. برا همین نامه رو پاره کرد. سلام خدا اسم من بابیه و من همیشه سعی کردم که پسر خوبی باشم. لطفاً واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده.بابی اما بابی یه کمی فکر کرد و دید که این نامه هم جواب نمی ده واسه همین پارش کرد. سلام خدا اسم من بابی هست. درسته که من بچه خوبی نبودم ولی اگه واسه تولدم یه دوچرخه بهم بدی قول می دم که بچه خوبی باشم.بابی نامه شماره چهار سلام خدا مامانت پیش منه، اگه می خوایش واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده !!! آنتوان دو سنت اگزوپری Antoine de Saint Exupéry 29 ژوئن ۱۹۰۰ - ۳۱ ژوئیه ۱۹۴۴ بسیاری از مردم كتاب "شاهزاده كوچولو " اثر اگزوپری " را می شناسند. اما شاید همه ندانند كه او خلبان جنگی بود و با نازیها جنگید و كشته شد . باز هم یک سال دیگه از عمرم گذشت! خداحافظ گل لادن ، تموم عاشقا باختن خانم حمیدی برای دیدن پسرش مسعود ، به محل تحصیل او یعنی لندن آمده بود. او درآنجا متوجه شد كه پسرش با یك هم اتاقی دختر بنام Vikki زندگی میكند. كاری از دست خانم حمیدی بر نمی آمد و از طرفی هم اتاقی مسعود هم خیلی خوشگل بود.او به رابطه میان آن دو ظنین شده بود و این موضوع باعث كنجكاوی بیشتر او می شد. مسعود كه فكرمادرش را خوانده بود گفت : " من میدانم كه شما چه فكری می كنید ، اما من به شما اطمینان می دهم كه من و Vikki فقط هم اتاقی هستیم . "!!حدود یك هفته بعد ، Vikki پیش مسعود آمد و گفت : " از وقتی كه مادرت از اینجا رفته ، قندان نقره ای من گم شده ، تو فكر نمی كنی كه او قندان را برداشته باشد ؟ " هنگامی كه ناسا برنامه فرستادن فضانوردان به فضا را آغاز كرد، با مشكل كوچكی روبرو شد. اما روس ها راه حل ساده تری داشتند: نتیجه : سلام فاحشه!
آره خوبم
چی می خوای ازم بدونی ؟ آره خوبم ، رو به راهم
یاد من کردی عزیزم! منی که یه اشتباهم
آره خوبم ولی تنهام ، دارم از غصه می میرم
چشامو رو هم میذارم ، دستای تو رو می گیرم
چه جوری ازم گذشتی؟ چه جوری ازم بریدی؟
تو که تنهاییمو دیدی ... تو که تنهاییمو دیدی ...
آره خوبم ولی بی تو ، زندگی رنگی نداره
بودنم لطفی برای ، اون دل سنگی نداره
نمی دونی که نبودت ، چه با روزگار من کرد
من ِ بی تو ،توی ِ بی من، من تو آتیش و تو خونسرد
آره خوبم مثل هر روز ، ولی لحظه هام عذابن
شبا بی تو صبح نمیشن ، همه ی ساعتا خوابن
آره خوبم ولی ...
قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمی رسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف می زد می ایستادم و گوش می کردم و لذت می بردم.
بار اولی که با این
موجود عجیب رابطه بر قرار کردم روزی بود که مادرم به دیدن همسایه مان رفته
بود. رفته بودم زیر زمین و با وسایل نجاری پدرم بازی می کردم که با چکش
کوبیدم روی انگشتم.
دستم خیلی درد گرفته بود ولی انگار گریه کردن فایده نداشت چون کسی در خانه نبود که دلداریم بدهد!
انگشتم
را کرده بودم در دهانم و همین طور که می مکیدمش و دور خانه راه می رفتم تا
اینکه به راه پله رسیدم و چشمم به تلفن افتاد! فوری رفتم و یک چهار پایه
آوردم و رفتم رویش ایستادم.
تلفن را برداشتم و در دهنی تلفن که روی
جعبه بالای سرم بود گفتم اطلاعات لطفآ. صدای وصل شدن آمد و بعد صدایی واضح
و آرام در گوشم گفت : اطلاعات.
پرسید مامانت خانه نیست ؟
گفتم که هیچ کس خانه نیست.
پرسید خونریزی داری ؟
جواب دادم : نه، با چکش کوبیدم روی انگشتم و حالا خیلی درد دارم.
پرسید : دستت به جا یخی می رسد ؟
گفتم که می توانم درش را باز کنم.
صدا گفت : برو یک تکه یخ بردار و روی انگشتت نگه دار.
یک روز دیگر به اطلاعات لطفآ زنگ زدم.
صدایی که دیگر برایم غریبه نبود گفت : اطلاعات.
پرسیدم تعمیر را چطور می نویسند ؟ و او جوابم را داد.
بعد از آن برای همه سوالهایم با اطلاعات لطفآ تماس می گرفتم.!
سوالهای
جغرافی ام را از او می پرسیدم و او بود که به من گفت آمازون کجاست.
سوالهای ریاضی و علومم را بلد بود جواب بدهد. او به من گفت که باید به
قناریم که تازه از پارک گرفته بودم دانه بدهم.
روزی که قناری ام
مرد با اطلاعات لطفآ تماس گرفتم و داستان غم انگیزش را برایش تعریف کردم.
او در سکوت به من گوش کرد و بعد حرفهایی را زد که عمومآ بزرگترها برای
دلداری از بچه ها می گویند. ولی من راضی نشدم.
پرسیدم : چرا پرنده
های زیبا که خیلی هم قشنگ آواز می خوانند و خانه ها را پر از شادی میکنند
عاقبتشان اینست که به یک مشت پر در گوشه قفس تبدیل می شوند ؟
فکر
می کنم عمق درد و احساس مرا فهمید، چون که گفت : عزیزم، همیشه به خاطر
داشته باش که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند و من حس کردم
که حالم بهتر شد.
وقتی که نه ساله شدم از آن شهر کوچک رفتیم ...
دلم خیلی برای دوستم تنگ شد. اطلاعات لطفآ متعلق به آن جعبه چوبی قدیمی بر
روی دیوار بود و من حتی به فکرم هم نمی رسید که تلفن زیبای خانه جدیدمان را
امتحان کنم.
وقتی بزرگتر و بزرگتر می شدم، خاطرات بچگیم را همیشه
دوره میکردم. در لحظاتی از عمرم که با شک و دودلی و هراس درگیر می شدم،
یادم می آمد که در بچگی چقدر احساس امنیت می کردم.
احساس می کردم که اطلاعات لطفآ چقدر مهربان و صبور بود که وقت و نیرویش را صرف یک پسر بچه میکرد ...
سالها
بعد وقتی شهرم را برای رفتن به دانشگاه ترک می کردم، قطارمان در وسط
راه جایی نزدیک به شهر سابق من توقف کرد. ناخوداگاه تلفن را برداشتم و به
شهر کوچکم زنگ زدم : اطلاعات لطفآ !
صدای واضح و آرامی که به خوبی می شناختمش، پاسخ داد اطلاعات.
سکوتی طولانی حاکم شد و بعد صدای آرامش را شنیدم که می گفت : فکر می کنم تا حالا انگشتت خوب شده!
خندیدم و گفتم : پس خودت هستی، می دانی آن روزها چقدر برایم مهم بودی؟
گفت : تو هم می دانی تماسهایت چقدر برایم مهم بود؟ هیچ وقت بچه ای نداشتم و همیشه منتظر تماس هایت بودم.
به او گفتم که در این مدت چقدر به فکرش بودم. پرسیدم آیا می توانم هر بار که به اینجا می آیم با او تماس بگیرم؟
گفت : لطفآ این کار را بکن، بگو می خواهم با ماری صحبت کنم.
سه ماه بعد من دوباره به آن شهر رفتم.
یک صدای نا آشنا پاسخ داد : اطلاعات
گفتم که می خواهم با ماری صحبت کنم.
پرسید : دوستش هستید؟
گفتم : بله یک دوست بسیار قدیمی.
گفت : متاسفم، ماری مدتی نیمه وقت کار می کرد چون سخت بیمار بود و متاسفانه یک ماه پیش درگذشت.
قبل
از اینکه بتوانم حرفی بزنم گفت : صبر کنید، ماری برای شما پیغامی گذاشته،
یادداشتش کرد که اگر شما زنگ زدید برایتان بخوانم، بگذارید بخوانمش.
به او بگو که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند ... خودش منظورم را می فهمد ...
دوست دار تو بابی
نامه شماره دو
نامه شماره سه
بابی
قبل
از شروع جنگ جهانی دوم اگزوپری در اسپانیا با دیكتاتوری فرانكو می جنگید. او تجربه های حیرت آور خود را در مجموعه ای به نام لبخند گرد آوری كرده است
.
در یكی از خاطراتش می نویسد كه او را اسیر كردند و به زندان انداختند
او كه از روی رفتارهای خشونت آمیز نگهبان ها حدس زده بود كه روز بعد اعدامش
خواهند كرد می نویسد :
"مطمئن بودم كه مرا اعدام خواهند كرد به همین
دلیل به شدت نگران بودم. جیبهایم را گشتم تا شاید سیگاری پیدا كنم كه از
زیر دست آنها كه حسابی لباسهایم را گشته بودند در رفته باشد یكی پیدا كردم
وبا دست های لرزان آن را به لب هایم گذاشتم ولی كبریت نداشتم .
از میان نرده ها به زندان بانم نگاه كردم . او حتی نگاهی هم به من نینداخت درست مانند یك مجسمه آنجا ایستاده بود .
فریاد
زدم "هی رفیق كبریت داری؟ " به من نگاه كرد شانه هایش را بالا انداخت و به
طرفم آمد . نزدیك تر كه آمد و كبریتش را روشن كرد بی اختیار نگاهش به نگاه
من دوخته شد .لبخند زدم ونمی دانم چرا؟ شاید از شدت اضطراب، شاید به خاطر
این كه خیلی به او نزدیك بودم و نمی توانستم لبخند نزنم .
در هر حال
لبخند زدم وانگار نوری فاصله بین دلهای ما را پر كرد می دانستم كه او به
هیچ وجه چنین چیزی را نمی خواهد ....ولی گرمای لبخند من از میله ها گذشت
و به او رسید و روی لبهای او هم لبخند شكفت . سیگارم را روشن كرد ولی نرفت
و همانجا ایستاد مستقیم در چشم هایم نگاه كرد و لبخند زد من حالا با علم به
اینكه او نه یك نگهبان زندان كه یك انسان است به او لبخند زدم نگاه او حال
و هوای دیگری پیدا كرده بود .
پرسید: " بچه داری؟ " با دستهای لرزان كیف پولم را بیرون آوردم و عكس اعضای خانواده ام را به او نشان دادم و گفتم :" آره ایناهاش "
او
هم عكس بچه هایش را به من نشان داد و درباره نقشه ها و آرزوهایی كه برای
آنها داشت برایم صحبت كرد. اشك به چشمهایم هجوم آورد . گفتم كه می ترسم
دیگر هرگز خانواده ام را نبینم ... دیگر نبینم كه بچه هایم چطور بزرگ می
شوند .
چشم های او هم پر از اشك شدند. ناگهان بی آنكه كه حرفی بزند .
قفل در سلول مرا باز كرد و مرا بیرون برد. بعد هم مرا بیرون زندان و جاده
پشتی آن كه به شهر منتهی می شد هدایت كرد نزدیك شهر كه رسیدیم تنهایم
گذاشت و برگشت بی آنكه كلمه ای حرف بزند.

شاهزاده ی پاییز و مهر ، همسفرِ کوچه و باغ
ماهِ بلندِ آسمون ، تو این شبای بی چراغ
هم پرسه ی بارون و باد ، هم قدم برگ و خزون
دلتنگی های ماه مهر ، دلشوره های آسمون
هوا هوای ابریه ، هوا هوای بی کسی
تو بهترین همسفرُ تو بهترین هم نفسی
رو خش خش ِبرگای زرد ، کوچه ها رُ قدم بزن
از ناله ی خزون نترس ، همیشه سبز و موندگار
چشم تو هم بغضِ خزون، قلبِ تو خونه ی بهار
پاییز بهارِ عاشقاس ، همیشه سبز و موندگار
غرورِ تو پرنده یِ نجیبِ آسمونِ عشق
بخند که شعر خنده هات ، قصیده یِ جنونِ عشق
تو اومدی که سرنوشت ، دلتنگیهاشُ رو کنه
آرزوهاشُ تو چشات ، دوباره جستجو کنه
ببين هم گريه هام از عشق ، چه زندوني برام ساختن
خداحافظ گل پونه ، گل تنهاي بي خونه
لالايي ها ديگه خوابي ، به چشمونم نمي شونه
يکي با چشماي نازش ، دل کوچيکمو لرزوند
يکي با دست ناپاکش ، گلاي باغچمو سوزوند
تو اين شب هاي تو در تو ، خداحافظ گل شب بو
هنوز آوار تنهايي ، داره مي باره از هر سو
خداحافظ گل مريم ، گل مظلوم پر دردم
نشد با اين تن زخمي ، به آغوش تو برگردم
نشد تا بغض چشماتو ، به خواب قصه بسپارم
از اين فصل سکوت و شب ، غم بارونو بردارم
نمي دوني چه دلتنگم ، از اين خواب زمستوني
تو که بيدار بيداري ، بگو از شب چي مي دوني
تو اين روياي سر دم گم ، خداحافظ گل گندم
تو هم بازيچه اي بودي ، تو دست سرد اين مردم
خداحافظ گل پونه ، که باروني نمي تونه
...طلسم بغضو برداره ، از اين پاييز ديوونه
خداحافظ همين حالا، همين حالا که من تنهام
خداحافظ به شرطي که ، بفهمي تر شده چشمام
خداحافظ کمي غمگين ، به ياد اون همه ترديد
به ياد آسموني که ، منو از چشم تو مي ديد
اگه گفتم خداحافظ ، نه اينکه رفتنت سادس
نه اينکه ميشه باور کرد ، دوباره آخر جادس
خداحافظ واسه اينکه ، نبندي دل به رؤياها
بدوني بي تو و با تو، همينه رسم اين دنيا
خداحافظ خداحافظ همين حالا خداحافظ
خداحافظ ...
"خب، من شك دارم ، اما برای اطمینان به او ایمیل خواهم زد."او در ایمیل خود نوشت : مادر عزیزم، من نمی گم كه شما قندان را از خانه من برداشتید، و در ضمن نمی گم كه شما آن را برنداشتید . اما در هر صورت واقعیت این است كه قندان از وقتی كه شما به تهران برگشتید گم شده. "با عشق، مسعود"روز بعد، مسعود یك ایمیل به این مضمون از مادرش دریافت نمود: پسر عزیزم، من نمی گم تو با Vikki رابطه داری ! ، و در ضمن نمی گم كه تو باهاش رابطه نداری . اما در هر صورت واقعیت این است كه اگر او در تخت خواب خودش می خوابید ، حتما تا الان قندان را پیدا كرده بود !! با عشق، مامان!!!!!""
آنها دریافتند كه خودكارهای موجود در فضای بدون جاذبه كار نمی كنند (جوهر خودكار به سمت پایین جریان نمی یابد و روی سطح كاغذ نمی ریزد...)
برای حل این مشكل آنها شركت مشاورین اندرسون را انتخاب كردند ...
تحقیقات بیش از یك دهه طول كشید، 12 میلیون دلار صرف شد و در نهایت آنها خودكاری طراحی كردند كه در محیط بدون جاذبه می نوشت زیر آب كار می كرد، روی هر سطحی حتی كریستال می نوشت، و از دمای زیر صفر تا 300 درجه سانتیگراد كار می كرد !!!
آنها از مداد استفاده كردند !
این داستان مصداقی برای مقایسه دو روش در حل مسئله است :
1. تمركز روی مشكل ( نوشتن در فضا ! )
2. یا تمركز روی راه حل (نوشتن در فضا با خودكار !!!)
که با فریاد هر تیری
بر آری ناله ها از نای هر حیوان صحرایی
ولی آگه نِیی از حال آهو بره ای در شام تنهایی
الا ای مرد صحرا گرد،ای صیاد تیر انداز
در آن شبها که سرمست از شکار بره آهو
درون بستر نازی
زمانی دیده را بر هم گذار و گوش را واکن
به فرمان مروت چشم دل را سوی صحرا کن
به گوش جان و دل بشنو
صدای ضجه های ماده آهویی
که خون گرم فرزند عزیزش ، کرده رنگین دشت و صحرا را
الا ای مرد صحرا گرد ، ای صیاد تیر انداز
پر مرغان صحرا را به خون رنگین مکن هرگز
ز خون گرم آهو بره ای دامان پاکت را
مکن ننگین ، مکن هرگز
الا ای مرد تیر انداز ، ای صیاد صید افکن
به بانگ ناله ی تیری
سکوت دلپذیر دشت را مشکن
میفکن تیر در صحرا
که از تیر تو بر پا می شود هر سو هیاهویی
دود آهو بره سویی ، پرد مرغ هوا سویی
در آن هنگامه ی وحشت
به خاک دشت می غلتد ز تیری ، ماده آهویی
الا ای مرد تیر انداز ، ای صیاد صید افکن
تو حال کودک بی مادری را هیچ میدانی؟
غم آن بره آهو را ز بانگ جان گدازش هیچ می خوانی؟
تو میدانی که آهو بره شبها
سر خود را ز غمها می زند بر سنگ؟
همه شامش بود دلگیر
همه صبحش بود دلتنگ؟
تو آنروزی که صید بره آهو می کنی سرمست
نگاهت هیچ بر چشم نجیب مادر او هست؟
طپش های دل پر داغ مادر را نمی بینی؟
دلت بر حالت آن بی زبان آهو نمی سوزد؟
ز آه او نمی ترسی؟
"در این آغاز بد فرجام ، آخر را نمی بینی؟"
تو هنگامی که از خون می کنی رنگین پر و بال کبوتر ها
چنین اندیشه ای داری
که این سیمین تنان آسمانی جوجه یی دارند؟
نمی دانی اگر مادر به خون غلتد
تمام جوجه ها بی دانه می مانند؟
و با امید مادر منتظر در لانه می مانند؟
الا ای مرد تیر انداز ، ای صیاد صید افکن
بگو با من
چه حالت می رود بر تو
اگر تیری خدا ناکرده فرزند تو را بر خاک اندازد؟
وزین داغ توانفرسا
صدای ضجه ی تلخ ترا در گنبد افلاک اندازد؟
الا ای مرد تیر انداز ، ای صیاد صید افکن
به بانگ ناله ی تیری
سکوت دلپذیر دشت را مشکن
به فرمان هوسبازی
به خاک و خون مکش هر لحظه فرزندان صحرا را
به حال آهوان بی زبان اندیشه باید کرد
از این راهی که هر جاندار را بی جان کنی برگرد !
به خون رنگین مکن بال کبوتر های زیبا را
در آن ساعت که می گیری هدف ، حیوان صحرا را
به چشمانش نگاهی کن
ببین در برق چشمش التماسش را
که با درماندگی در لحظه های مرگ می گوید
" ایا صیاد! رحمی کن ، مرنجان نیم جانم را

تعجب کردی!؟... می دانم در کسوت مردان آبرومند، اندیشیدن به تو رسم، و گفتن از تو ننگ است! اما می خواهم برایت بنویسم!
شنیده ام، تن می فروشی، برای لقمه ای نان! چه گناه کبیره ای…! می دانم که می دانی همه تو را پلید می دانند، من هم مانند همه ام!
راستی روسپی! از خودت پرسیدی چرا اگر در سرزمین من و تو، زنی زنانگی اش را بفروشد که نان در بیارد رگ غیرت اربابان بیرون می زند !! اما اگر همان زن کلیه اش را بفروشد تا نانی بخرد و یا شوهر زندانی اش آزاد شود این «ایثار» است ! مگر هر دو از یک تن نیست؟ مگر هر دو جسم فروشی نیست؟ تن در برابر نان ننگ است...
بفروش! تنت را حراج کن… من در دیارم کسانی را دیدم که دین خدا را چوب می زنند به قیمت دنیایشان...
شرفت را شکر که اگر می فروشی از تن می فروشی نه از دین...!
شنیده ام روزه می گیری،
غسل می کنی،
نماز می خوانی،
چهارشنبه ها نذر حرم امامزاده صالح داری،
رمضان بعد از افطار کار می کنی،
محرم تعطیلی!!
من از آن می ترسم که روزی با ظاهری عالمانه، جمعه بازار دین خدا را به راه کنم، زهد را بساط کنم، غسل هم نکنم، چهارشنبه هم به حرم امامزاده صالح نروم، پیش از افطار و پس از افطار مشغول باشم، محرم هم تعطیل نکنم!
فاحشه!!!… دعایم کن ...

| Design By : Prince of Persia |

