... دلکده
... اگر یک سال چندین فصل برف بی کسی بارید ... تحمل کن ... خدایی هست
با تو شعرام همگی رنگ بهاره با تو هیچ چیزی دلم کم نمیاره وقتی نیستی همه چی تیره و تاره کاش ببخشی تو خطاهامو دوباره ای خدای مهربون دلم گرفته از این ابر نیمه جون دلم گرفته از زمین و آسمون دلم گرفته آخه اشکامو ببین ، دلم گرفته تو خطاهامو نبین ، دلم گرفته تو ببخش فقط همین ، دلم گرفته ای خدای مهربون دلم گرفته توی لحظه های من شیرین ترینی واسه عشق و عاشقی تو بهترینی کاش همیشه محرم دلم تو باشی تو بزرگی اولین و آخرینی شب از نیمه گذشته بود. پرستار به مرد جوانی که آن طرف تخت ایستاده بود و با نگرانی به پیرمـرد بیمار چشم دوخته بود نگاهی انداخت. یک خانم معلم ریاضی به یک پسر هفت ساله ریاضی یاد میداد. نتیجه : اگر کسی جواب غیر قابل انتظاری به سوال ما داد ضرورتا آن اشتباه نیست شاید یه بُعدی از آن را ابدا نفهمیدیم.!!! اینک صدایم کن مرا با قطره ی اشکی به پیش آور دو دست خالی خود را با زبان بسته ات کاری ندارم لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم . . . بخوان ما را بگردان قبله ات را سوی ما اینک وضویی کن بدان آغوش من باز است برای درک آغوشم شروع کن یک قدم با تو تمام گام های مانده اش با من ... سلام قریبه! قریبه ای که سالهاست منو میشناسی! کجای این شلوغی گم شدی که من باید بهت بگم غریبه نه قریبه! تقصیره خودته که الان بهت میگم غریبه! باور کن! خب توی این شلوغی رفتی قایم شدی که چی! بیا دستمو بگیر و قلبمو لمس کن تا بشی قریبه! هنوزم می خوای از توی شلوغی زل بزنی بهم؟؟؟ از چی می ترسی؟؟؟ مگه تموم عمر چندتا بهاره؟

پیرمرد قبل از اینکه از هوش برود، مدام پسر خود را صدا می زد.
پرستار نزدیک پیرمرد شد و آرام در گوش او گفت: پسرت اینجاست، او بالاخره آمد.
بیمار به زحمت چشم هایش را باز کرد و سایه پسرش را دید که بیرون چادر اکسیژن ایستاده بود.
بیمار سکته قلبی کرده بود و دکترها دیگر امیدی به زنده ماندن او نداشتند.
پیرمرد به آرامی دستش را دراز کرد و انگشتان پسرش را گرفت. لبخندی زد و چشم هایش را بست.
پرستار
از تخت کنار که دختری روی آن خوابیده بود، یک صندلی آورد تا مرد جوان روی
آن بنشیند. بعد از اتاق بیرون رفت. در حالی که مرد جوان دست پیرمرد را گرفته بود و به آرامی نوازش می داد.
نزدیک های صبح حال پیرمرد وخیم شد. مرد جوان به سرعت دکمه اضطراری را فشار داد.
پرستار با عجله وارد اتاق شد و به معاینه بیمار پرداخت ولی او از دنیا رفته بود.
مرد جوان با ناراحتی رو به پرستار کرد و پرسید: ببخشید، این پیرمرد چه کسی بود؟! پرستار با تعجب گفت: مگر او پدر شما نبود؟!
مرد جوان گفت: نه، دیشب که برای عیادت دخترم آمدم برای اولین بار بود که او را می دیدم. بعد به تخت کناری که دخترش روی آن خوابیده بود، اشاره کرد.
پرستار با تعجب پرسید: پس چرا همان دیشب نگفتی که پسرش نیستی؟
مرد
پاسخ داد: فهمیدم که پیرمرد می خواهد قبل از مردن پسرش را ببیند، ولی او
نیامده بود. آن لحظه که دستم را گرفت، فهمیدم که او آن قدر بیمار است که
نمی تواند من را از پسرش تشخیص دهد. من می دانستم که او در آن لحظه چه قدر
به من احتیاج دارد…
یک روز ازش پرسید: اگر من بهت یک سیب و یک سیب و یکی بیشتر سیب بدهم تو چند تا سیب خواهی داشت؟
پسر بعد از چند ثانیه با اطمینان گفت: 4 تا!
معلم نگران شده انتظار یک جواب صحیح آسان رو داشت (3).
او نا امید شده بود. او فکر کرد "شاید بچه خوب گوش نکرده است"
تکرار کرد: خوب گوش کن، خیلی ساده است تو میتونی جواب
صحیح بدهی اگر به دقت گوش کنی. اگر من به تو یک سیب و یک سیب دیگه و یکی
بیشتر سیب بدهم تو چند تا سیب خواهی داشت؟
پسر که در قیافه معلمش نومیدی میدید دوباره شروع کرد به
حساب کردن با انگشتانش در حالی که او دنبال جوابی بود که معلمش رو خوشحال
کند تلاش او برای یافتن جواب صحیح نبود تلاشش برای یافتن جوابی بود که
معلمش را خوشحال کند.
برای همین با تامل پاسخ داد "4".....
نومیدی در صورت معلم باقی ماند.
به یادش اومد که پسر توت فرنگی رو دوست دارد. او فکر کرد
شاید پسرک سیب رو دوست ندارد و برای همین نمیتونه تمرکز داشته باشه. در
این موقع او با هیجان فوق العاده و چشمهای برقزده پرسید: اگر من به تو
یک توت فرنگی و یکی دیگه و یکی بیشتر توت فرنگی بدهم تو چند تا توت فرنگی
خواهی داشت؟
معلم خوشحال به نظر میرسید و پسرک با انگشتانش دوباره حساب کرد.
و پسر با تامل جواب داد "3"؟
حالا خانم معلم تبسم پیروزمندانه داشت. برای نزدیک شدن به
موفقیتش ، او خواست به خودش تبریک بگه ولی یه چیزی مونده بود او دوباره از
پسر پرسید: اگر من به تو یک سیب و یک سیب دیگه و یکی دیگه بیشتر سیب بدهم
تو چند تا سیب خواهی داشت؟
پسرک فوری جواب داد "4"!!!
خانم معلم مبهوت شده بود و با صدای گرفته و خشمگین پرسید چطور ؟ آخه چطور؟
پسرک با صدای پایین و با تامل پاسخ داد "برای اینکه من قبلا یک سیب در کیفم داشتم"



کاش می فهمیدی درد من چقدر با تو متفاوته! افسوس ...
مهندس گفت: «حدود 75000 دلار در سال، بسته به اينكه چه مزايايي داده شود.»
مدير منابع
انساني گفت: «خب، نظر شما درباره 5 هفته تعطيلي، 14 روز تعطيلي با حقوق،
بيمه كامل درماني و حقوق بازنشستگي ويژه و خودروي شيك و مدل بالاي در
اختيار چيست؟»
مهندس جوان از جا پريد و با تعجب پرسيد: «شوخي مي كنيد؟!»
مدير منابع انساني گفت: «بله، اما اول تو شروع كردي.»!!!!
| Design By : Prince of Persia |

