تبليغاتX
... دلکده


... دلکده

... اگر یک سال چندین فصل برف بی کسی بارید ... تحمل کن ... خدایی هست



ای آنکه نگه دوخته بر بزم خدایی
خوش باش بر این شیوه که نور دل مایی

پیداست از این حال که دلداده اویی
زیباست چه بسیار که از خویش رهایی

نشنیده ای آیا که زند جارچی عرش
گلبانگ, که بازای, که مهمان خدایی

ماه رمضان آمده و مائده بر پاست
دعوت همگانیست چرا زود نیایی

آن به که زهر خوان دگر چشم بپوشی
زیباست بر افطار خدا لب بگشایی

غافل منشینید که در عرش خبر هاست
چتری به سر آرید که فری است همایی

خوان کرمش مائده هر دو جهانست
آن به که بر این سفره گسترده درآیی

گاهیست به پدرام چرا قدر ندانی
ماهیست همه بدر چرا ماه نپایی

یک شب که به مقدار به عمریست برابر
آن را ز چه هر سال به عمرت نفزایی؟

خیل ملک آید به سلام تو در این شب
حیف است که بر خاک تو رخسار نسایی

آرند و دمانند به هر روح روانی
آیند و رسانند به هر گوش ندایی

تا صبحدمان پیش تو مانند به تکریم
هر لحظه به سازی و نوازی و نوایی

تنها نه فقط قدر تو تقدیر نمایند
بر درد دلت میرسد از غیب دوایی

گیرند به تکلیف تو از حور کنیزی
بخشند به تشریف تو از نور قبایی

جویند به رضوان تو در قرب مقامی
سازند به تمکین تو در خلد سرایی

بر ره سپران مژده همین بس که به فرجام
با روزه برد راه سپر راه به جایی

دعوت که به مهمانی قرب است عزیزان
آن کس بپذیرد که بر او نیست ریایی

ناظم نه طمع کار سرآید غزل اما
هر گفته برد اجری و هر کرده جزایی

http://usera.imagecave.com/zahrajoon/ramadan_2005.jpg

نوشته شده در شنبه 31 مرداد1388ساعت توسط * ρЯіИ¢ξ ФҒ ρΞЯŠỊД *| |

یه روز صبح زود زدم بیرون خیلی سرحال و شاد. با خودم گفتم امروز چهل، پنجاه هزار تومن كار میكنم. حالا ببین! اگه كار نكردم! نشونت میدم! (این گفتگو ها را دقیقا با خودش بود!!) خلاصه كنار خیابون مثل همیشه منتظر بودیم تا یه ماشین نگه داره و مثل مور و ملخ بریزیم سرش كه ما رو انتخاب كنه. یه دفعه دیدیم یه خانم سانتال مانتال با یه پرشیای نقره ای نگه داشت اولش همه فكر كردیم میخواد آدرس بپرسه واسه همینم كسی به طرف ماشینش حمله نكرد. ولی یهو دیدم از ماشین پیاده شد و یه نگاه عاقل اندر سفیهی به كارگرها انداخت و با هزار ناز و ادا به من اشاره كرد گفت شما! بیاید لطفا! من داشتم از فرط استرس شلوار خودم را مورد عنایت قرار می دادم. رسیدم نزدیكش كه بهم گفت: میخواستم یه كار كوچیكی برام انجام بدید. من كه حسابی جا خورده بود گفتم خواهش می كنم در خدمتم.
سوار شدیم رفتیم به سمت خونه ش. تو راه هی با خودم می گفتم با قیافه ای كه این خانم داره هیچی بهم نده حداقل شصت، هفتاد تومن رو بهم میده! آخ جون عجب نونی امروز گیرم اومد. دیدی گفتم امروز كارم می گیره؟ حالت جا اومد داداش؟(مكالمت درونی ایشان است اینها)
وقتی رسیدیم خونه بهم گفت آقا یه چند لحظه منتظر بمونید لطفا.
بعد با صدای بلند بچه هاشو صدا كرد: رامتین! پسرم! عسل! دختر عزیزم! بیاید بچه ها كارتون دارم!
پیش خودم می گفتم با بچه هاش چی كار دار دیگه؟ البته از حق نگذریم بچه هاش هم مودب بودن هم هلو!!
بچه هاش كه اومدن با دست به من اشاره كرد و به بچه هاش گفت: بچه های گلم این آقا رو می بینید؟ ببینید چه وضعی داره! دوست دارید مثل این آقا باشید؟ شما هم اگر درس نخونید اینطوری می شیدا! فهمیدید؟! آفرین بچه های گلم حالا برید سر درستون!
بچه هاش هم یه نگاه عاقل اندر احمقی! به من انداختن و گفتن چشم مامی جون! و بعد رفتند.
بعد زنه بهم گفت آقا خیلی ممنون لطف كردید! چقدر بدم خدمتتون؟
منم كه حسابی كف و خون قاطی كرده بودم گفتم: همین؟
گفت: بله
گفتم:میخواید یه عكس از خودم بهتون بدم اگر شبا خوابشون نبرد بهشون نشون بدید تا بترسن و بخوابن؟
گفت:نه ممنونم نیازی نیست! فقط شما معمولا همون اطراف هستید دیگه؟!!
گفتم:خانم شما آخر دیگه آخرشی ها!
گفت: خواهش می كنم لطف دارید آقا!! اگر ممكنه بگید چقدر تقدیمتون كنم؟
منم كه انگار با پتك زده باشن تو سرم گیج گیج شده بودم و گفتم: شما كه با ما همه كار كردید خب یه قیمت هم رومون بذارید و همون رو بدید دیگه! زنه هم پنج هزار تومن داد و گفت نیاز نیست بقیه ش رو بدی بذار تو جیبت لازمت میشه!

نتیجه گیری اخلاقی: اگه درس نخونید مثل رفیق ما میشیدا !
نوشته شده در جمعه 30 مرداد1388ساعت توسط * ρЯіИ¢ξ ФҒ ρΞЯŠỊД *| |

گاهی حس می کنم تنهایی در تمام سلول های تنم نفوذ کرده و تمام اندامم تنهایی تنفس می کند. با هر دم هوایی از احوال تنهایی ام را به سینه می کشم و با هر بازدم آهی به در.
زمان این زمان گذرا با آن صدای ریتمیک قدمهایش به رنگ تنهایی من در آمده و من در حصاری از این تنهایی خویشتن را زندانی کرده ام . زندانی که به دست من  و با ریتم تند زمانی که در آنم بنا شده است.زمانی که تو نیستی و من منتظرم . منتظر لحظه ای که خود را در امتداد بازوان تو رها کنم . و دستهای حلقه شده بر شانه هایم را حس کنم .خود را به تو بسپارم و تنهایی را به فراموشی....
اما تو آنچنان قدمهایت را آهسته بر می داری که از زمان تنهایی من همیشه چند گام عقب تری.....
تو آنچنان گام برمیداری که ریتم تند لحظه های من صد بار می گذرد و در این گذار صد بار تنها تر می شوم...
اما همچنان منتظرم تا آغوشت مرا از تب تند و هزیان برانگیز این لحظه ها رها کند!

منتظرم و این انتظار شیرین ...

راه رهایی من است ...

رها خواهم شد ...

رها خواهم شد ...

http://photo.goodreads.com/users/1221647006p7/1536601.jpg

نوشته شده در چهارشنبه 28 مرداد1388ساعت توسط * ρЯіИ¢ξ ФҒ ρΞЯŠỊД *| |

میروم با ره خود سر فرو , چهره به هم.
با کسم کاری نیست سد چه بندی به رهم؟
می روم یکه به راهی مطرود که فرو رفته به آفاق سیاه.
دست بردار ازین عابر مست یک طرف شو منشین بر سر راه!

http://photos.bravenet.com/196/773/291/7/6C6B99F2B7.jpg

نوشته شده در سه شنبه 27 مرداد1388ساعت توسط * ρЯіИ¢ξ ФҒ ρΞЯŠỊД *| |

شانه ات را دیر آوردی سرم را باد برد
خشت خشت و آجر آجر پیکرم را باد برد
من بلوطی پیر بودم پای یک کوه بلند
نیمم آتش سوخت ، نیم دیگرم را باد برد
از غزل هایم فقط خاکستری مانده به جا
بیت های روشن و شعله ورم را باد برد
با همین نیمه همین معمولی ساده بساز
دیر کردی نیمه ی عاشقترم را باد برد
بال کوبیدم قفس را بشکنم عمرم گذشت
وا نشد بدتر از آن بال و پرم را باد برد

http://i23.tinypic.com/15wmhl1.jpg%5B/IMG%5D

نوشته شده در جمعه 23 مرداد1388ساعت توسط * ρЯіИ¢ξ ФҒ ρΞЯŠỊД *| |

سلام غریبه!
میدونی اینجا خیلی خوبه... اینجا هیشکی نمیاد همیشه خودمم و خودم!
انگار وسط شلوغی سیزده به در یه گوشه خلوت گیر آوردی که می تونی پاتو بذاری تو آبی که گلی نیست!
نمی دونم حالا چرا سیزده به در؟!
اینجا همه کار می شه کرد می شه برات دل تنگ شد ، میشه غصه خورد از نبودنت و دل رو آروم کرد!
دنیا برام دیگه اهمیتی نداره من فقط میرم! دیگه اینقده دیدم که بدونم نه پاییز میمونه و نه بهار ...
میدونی دلم می خواست بدونم الان چی کار می کنی؟ تویی که روزی نقطه صقل من بودی و حالا خاطره ایی که هر روز بهش دستمال میکشم تا مبادا غبار نبودنت بهش زنگار بده!
شاید بگی چرا این همه گیر دادم و دست از سرت بر نمی دارم!
من عادت ندارم چیزی منو از تصمیمم منصرف کنه حالا هرچیزی که باشه!
دوست داشتم مثل دوتا آدم که زمانی دوست بودن هم دیگه رو ببینیم! فقط دیدن!
مراقب خودت باش غریبه!

آمین

http://i7.tinypic.com/259bjtv.jpg

نوشته شده در چهارشنبه 14 مرداد1388ساعت توسط * ρЯіИ¢ξ ФҒ ρΞЯŠỊД *| |

http://ariaclick.persiangig.com/image/love/love%20(2).jpg


اگر
دروغ رنگ داشت
هر روز، شاید
ده ها رنگین کمان
در دهان ما نطفه می بست
و بی رنگی کمیاب ترین چیزها بود
اگر عشق، ارتفاع داشت
من زمین را در زیر پای خود داشتم
و تو هیچ گاه عزم صعود نمی کردی
آنگاه شاید پرچم کهربایی مرا در قله ها
به تمسخر می گرفتی
اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت
عاشقان سکوت شب را ویران می کردند
اگر به راستی خواستن توانستن بود
محال نبود، وصال
و عاشقان که همیشه خواهانند
همیشه می توانستند تنها نباشند
اگر گناه وزن داشت
هیچ کس را توان آن نبود که گامی بردارد
تو از کوله بار سنگین خویش ناله می کردی
و شاید من، کمر شکسته ترین بودم
اگر غرور نبود
چشم های مان به جای لبها سخن نمی گفتند
و ما کلام دوستت دارم را
در میان نگاه های گهگاه مان جستجو نمی کردیم
اگر دیوار نبود
نزدیک تر بودیم،
همه وسعت دنیا یک خانه می شد
و تمام محتوای یک سفره
سهم همه بود
و هیچ کس در پشت هیچ ناکجایی پنهان نمی شد
اگر ساعت ها نبودند
آزاد تر بودیم،
با اولین خمیازه به خواب می رفتیم
و هر عادت مکرر را
در میان بیست و چهار زندان حبس نمی کردیم
اگر خواب حقیقت داشت
همیشه با تو در کنار آن ساحل سبز
لبریز از ناباوری بودم
هیچ رنجی بدون گنج نبود
اما گنج ها شاید، بدون رنج بودند
اگر همه ثروت داشتند
دلها سکه را بیش از خدا نمی پرستیدند
و یک نفر در کنار خیابان خواب گندم نمی دیدید
تا دیگری از سر جوانمردی
بی ارزش ترین سکه اش را نثار او کند
اما بی گمان صفا و سادگی می مرد،
اگر همه ثروت داشتند
اگر مرگ نبود
همه کافر بودند
و زندگی بی ارزش ترین کالا بود
ترس نبود، زیبایی نبود
و خوبی هم، شاید
اگر عشق نبود
به کدامین بهانه می گریستیم و می خندیدیم؟
کدام لحظه نایاب را اندیشه می کردیم؟
و چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟
آری! بیگمان پیش از اینها مرده بودیم
اگر عشق نبود
اگر کینه نبود
قلبها تمام حجم خود را در اختیار عشق می گذاشتند
من با دستانی که زخم خورده ی توست
گیسوان بلند تو را نوازش می کردم
و تو سنگی را که من به شیشه ات زده بودم
به یادگار نگه می داشتی
و ما پیمانه هایمان را در تمام شبهای مهتابی
به سلامتی دشمنانمان می نوشیدیم
اگر خداوند یک آرزوی انسان را برآورده میکرد
من بی گمان
دوباره دیدن تو را آرزو میکردم
و تو نیز
هرگز ندیدن من را
آنگاه نمی دانم
به راستی خداوند کدامیک را می پذیرفت؟!


http://www.ayene.org/pagard/mahi.jpg

نوشته شده در شنبه 10 مرداد1388ساعت توسط * ρЯіИ¢ξ ФҒ ρΞЯŠỊД *| |

با چمن درد دل آغاز نمود  
      این چنین لب به سخن باز نمود

گفت آن دلبر بی مهر و وفا
          دوش می گفت به جمع رفقا

در این جشن به دامان چمن  
      هر كه خواهد كه برقصد با من

از برایم شده گر از دل سنگ
      كند آماده گلی سرخ و قشنگ

چه كنم من كه دراین دشت و دمن
   گل سرخی نبود وای به من

در همین جا به سر شاخه بید 
    بلبلی حرف جوان را بشنید

دید بیچاره گرفتار غم است  
    سخت افسرده ز رنج و الم است

گفت باید دل او شاد كنم     
     روحش از قید و غم آزاد كنم

رفت تا بادیه ها پیماید      
       گل سرخی به كف آرد شاید

جستجو كرد فراوان چه سود
    كه گل سرخ در آن فصل نبود

هیچ گل در همه گلزار نبود
       جز یك دانه گلبرگ سفید

گفت ای مونس جان یار قشنگ   
  گل سرخی ز تو خواهم خون رنگ

هر چه باید كنم تسلیمت         
      بهترین نغمه كنم تقدیمت

گفت ای راحت دل، ای بلبل      
     آن چنانی كه تو میخواهی گل

قیمتش سخت گران خواهد بود  
    راستش قیمت جان خواهد بود

بلبلك آمده بود آن همه راه    
        بود از مهنت عاشق آگاه

گفت برخیز كه جان خواهم داد   
     شرف عشق نشان خواهم داد

گفت گل سینه به خارم بفشار  
      تاخلد در دل پرخون تو خار

ازدلت خون چو براین برگ چكید  
  گل سرخی شود این برگ سپید

سرخ مانند شقایق گردد        
      لاله گون چون دل عاشق گردد

تا سحر نیز در این شام دراز      
  نغمه ای ساز كن از آن آواز

شب هوا خوش همه جا مهتاب است
   این چنین آب و هوا نایاب است

بلبلك سینه خود كرد سپر       
      رفت سرمست در آغوش خطر

خارآن گل همه تیز و خون ریز 
    رفت اندر دل او خاری تیز

سینه را داد برآن خار فشار    
     خون دل كرد بر آن شاخه نثار

برگ گل سرخ شد از خون دلش 
  مهر بود آری در آب و گلش

شد سحر بلبل بی رنج و نوا     
       دیگر از درد نمی کرد ندا

جان به لب سینه ی دل چاک زده
  بال و پر در خس و خاشاک زده

گل به کف در دل خون غلط زنان  
سوی ماوای جوان گشت روان

عاشق زار در اندیشه یار      
        بود تا صبح همان جا بیدار

بلبل افتاد به پایش جان داد       
     گل به آن سوخته ی حیران داد

هرکه می دید گمانش گل بود     
      لیک ، پاره های جگر بلبل بود

سوخت بسیار دلش از غم او     
    ساعتی داشت به جان ماتم او

بوسه اش داد و وداعی کرد       
          برداشت گل افتاد به راه

دلش آشفته بود از بیم و امید  
       رفت تا بر در دلدار رسید

بنمودش چو گل خوشبو را    
      دخترک کرد برانداز او را

قد و بالای جوان را نگریست 
    گفت افسوس پزت عالی نیست!

گر چه دم میزنی از مهر و وفا  
  جامه ات نیست ولی در خور ما

پشت پا بر دل آن غم زده زد 
    خنده بر عاشق ماتم زده زد

طعنه ها بود ز هر لبخندش    
    کرد پرپر گل و دور افکندش

وای ازعاشقی و بخت سیاه  
     آه از دست پری رویان آه

http://www.uui.ir/pictures/8f6dd79fffa575e883592c6599243f4e.jpg


نوشته شده در دوشنبه 5 مرداد1388ساعت توسط * ρЯіИ¢ξ ФҒ ρΞЯŠỊД *| |

مردی از خانه بیرون آمد تا نگاهی به وانت نوی خود بیندازد و کیف کند. ناگهان با چشمانی حیرت زده پسر سه ساله خود را دید که شاد و شنگول با ضربات یک چکش رنگ براق ماشین را نابود می کند.
مرد بطرف پسرش دوید، او را از ماشین دور کرد، و با چکش دستهای پسر بچه را برای تنبیه او خرد و خمیر کرد.
وقتی خشم پدر فرو نشست با عجله فرزندش را به بیمارستان رساند.
هرچند که پزشکان نهایت سعی خود را کردند تا استخوان های له شده را نجات دهند امامجبور شدند انگشتان هر دو دست کودک را قطع کنند. وقتی که کودک به هوش آمد و
باندهای دور دستهایش را دید با حالتی مظلوم پرسید:
انگشتای من کی در میان؟
پدر به خانه برگشت و خودکشی کرد.

دفعه دیگری که کسی پای شما را لگد کرد و یا خواستید از کسی انتقام بگیرید این داستان را به یاد آورید. قبل از آنکه با کسی که دوستش می دارید صبر خود را از دست بدهید کمی فکر کنید. وانت را می شود تعمیر کرد. انگشتان شکسته و احساس آزرده را نمی توان ترمیم کرد.
در بسیاری از موارد ما تفاوت بین شخص و عملکرد او را متوجه نمی شویم. مافراموش می کنیم که بخشیدن با عظمت تر از انتقام گرفتن است.
مردم اشتباه می کنند. ما هم مجاز هستیم که اشتباه کنیم. ولی تصمیمی که در حال عصبانیت می گیریم تا آخر عمر دامان ما را می گیرد.

http://nowthere.info/browse.php/Oi8vaTI4/LnRpbnlw/aWMuY29t/LzM1azFt/dzMuanBn/b1/

نوشته شده در شنبه 3 مرداد1388ساعت توسط * ρЯіИ¢ξ ФҒ ρΞЯŠỊД *| |

روی قبرم بنویسید کبوتر شد و رفت

   زیر باران غزلی خواند ، دلش تر شد و رفت

 چه تفاوت که چه خورده است غم دل یا سم

   آنقدر غرق جنون بود که پر پر شد و رفت

  روز میلاد  ، همان روز که عاشق شده بود

       مرگ با لحظه ی میلاد برابر شد و رفت

او کسی بود که از غرق شدن می ترسید

   عاقبت روی تن ابر شناور شد و رفت

   هر غروب از دل خورشید گذر خواهد کرد

    آدمی ساده که یک روز کبوتر شد و رفت

http://www.myimagehosting.com/78329Vep5-74991.pic
نوشته شده در پنجشنبه 1 مرداد1388ساعت توسط * ρЯіИ¢ξ ФҒ ρΞЯŠỊД *| |


Design By : Prince of Persia