... دلکده
... اگر یک سال چندین فصل برف بی کسی بارید ... تحمل کن ... خدایی هست
ای آنکه نگه دوخته بر بزم خدایی پیداست از این حال که دلداده اویی خوان کرمش مائده هر دو جهانست گاهیست به پدرام چرا قدر ندانی یک شب که به مقدار به عمریست برابر خیل ملک آید به سلام تو در این شب آرند و دمانند به هر روح روانی تا صبحدمان پیش تو مانند به تکریم تنها نه فقط قدر تو تقدیر نمایند گیرند به تکلیف تو از حور کنیزی
جویند به رضوان تو در قرب مقامی بر ره سپران مژده همین بس که به فرجام ناظم نه طمع کار سرآید غزل اما گاهی حس می کنم تنهایی در تمام سلول های تنم نفوذ کرده و تمام اندامم
تنهایی تنفس می کند. با هر دم هوایی از احوال تنهایی ام را به سینه می کشم
و با هر بازدم آهی به در. میروم با ره خود سر فرو , چهره به هم. شانه ات را دیر آوردی سرم را باد برد سلام غریبه! آمین با چمن درد دل آغاز نمود گفت آن دلبر بی مهر و وفا در این جشن به دامان چمن از برایم شده گر از دل سنگ چه كنم من كه دراین دشت و دمن در همین جا به سر شاخه بید دید بیچاره گرفتار غم است گفت باید دل او شاد كنم رفت تا بادیه ها پیماید جستجو كرد فراوان چه سود هیچ گل در همه گلزار نبود گفت ای مونس جان یار قشنگ هر چه باید كنم تسلیمت گفت ای راحت دل، ای بلبل قیمتش سخت گران خواهد بود بلبلك آمده بود آن همه راه گفت برخیز كه جان خواهم داد گفت گل سینه به خارم بفشار ازدلت خون چو براین برگ چكید سرخ مانند شقایق گردد تا سحر نیز در این شام دراز شب هوا خوش همه جا مهتاب است بلبلك سینه خود كرد سپر خارآن گل همه تیز و خون ریز سینه را داد برآن خار فشار برگ گل سرخ شد از خون دلش شد سحر بلبل بی رنج و نوا جان به لب سینه ی دل چاک زده گل به کف در دل خون غلط زنان عاشق زار در اندیشه یار بلبل افتاد به پایش جان داد هرکه می دید گمانش گل بود سوخت بسیار دلش از غم او بوسه اش داد و وداعی کرد دلش آشفته بود از بیم و امید بنمودش چو گل خوشبو را قد و بالای جوان را نگریست گر چه دم میزنی از مهر و وفا پشت پا بر دل آن غم زده زد طعنه ها بود ز هر لبخندش وای ازعاشقی و بخت سیاه مردی از خانه بیرون آمد
تا نگاهی به وانت نوی خود بیندازد و کیف کند. ناگهان با چشمانی حیرت زده
پسر سه ساله خود را دید که شاد و شنگول با ضربات یک چکش رنگ براق ماشین را
نابود می کند. دفعه دیگری که کسی پای شما را لگد کرد و یا خواستید از
کسی انتقام بگیرید این داستان را به یاد آورید. قبل از آنکه با کسی که
دوستش می دارید صبر خود را از دست بدهید کمی فکر کنید. وانت را می شود
تعمیر کرد. انگشتان شکسته و احساس آزرده را نمی توان ترمیم کرد.
خوش باش بر این شیوه که نور دل مایی
زیباست چه بسیار که از خویش رهایی
نشنیده ای آیا که زند جارچی عرش
گلبانگ, که بازای, که مهمان خدایی
ماه رمضان آمده و مائده بر پاست
دعوت همگانیست چرا زود نیایی
آن به که زهر خوان دگر چشم بپوشی
زیباست بر افطار خدا لب بگشایی
غافل منشینید که در عرش خبر هاست
چتری به سر آرید که فری است همایی
آن به که بر این سفره گسترده درآیی
ماهیست همه بدر چرا ماه نپایی
آن را ز چه هر سال به عمرت نفزایی؟
حیف است که بر خاک تو رخسار نسایی
آیند و رسانند به هر گوش ندایی
هر لحظه به سازی و نوازی و نوایی
بر درد دلت میرسد از غیب دوایی
بخشند به تشریف تو از نور قبایی
سازند به تمکین تو در خلد سرایی
با روزه برد راه سپر راه به جایی
دعوت که به مهمانی قرب است عزیزان
آن کس بپذیرد که بر او نیست ریایی
هر گفته برد اجری و هر کرده جزایی
سوار شدیم رفتیم به سمت خونه ش. تو راه هی با خودم می گفتم با قیافه ای كه این خانم داره هیچی بهم نده حداقل شصت، هفتاد تومن رو بهم میده! آخ جون عجب نونی امروز گیرم اومد. دیدی گفتم امروز كارم می گیره؟ حالت جا اومد داداش؟(مكالمت درونی ایشان است اینها)
وقتی رسیدیم خونه بهم گفت آقا یه چند لحظه منتظر بمونید لطفا.
بعد با صدای بلند بچه هاشو صدا كرد: رامتین! پسرم! عسل! دختر عزیزم! بیاید بچه ها كارتون دارم!
پیش خودم می گفتم با بچه هاش چی كار دار دیگه؟ البته از حق نگذریم بچه هاش هم مودب بودن هم هلو!!
بچه هاش كه اومدن با دست به من اشاره كرد و به بچه هاش گفت: بچه های گلم این آقا رو می بینید؟ ببینید چه وضعی داره! دوست دارید مثل این آقا باشید؟ شما هم اگر درس نخونید اینطوری می شیدا! فهمیدید؟! آفرین بچه های گلم حالا برید سر درستون!
بچه هاش هم یه نگاه عاقل اندر احمقی! به من انداختن و گفتن چشم مامی جون! و بعد رفتند.
بعد زنه بهم گفت آقا خیلی ممنون لطف كردید! چقدر بدم خدمتتون؟
منم كه حسابی كف و خون قاطی كرده بودم گفتم: همین؟
گفت: بله
گفتم:میخواید یه عكس از خودم بهتون بدم اگر شبا خوابشون نبرد بهشون نشون بدید تا بترسن و بخوابن؟
گفت:نه ممنونم نیازی نیست! فقط شما معمولا همون اطراف هستید دیگه؟!!
گفتم:خانم شما آخر دیگه آخرشی ها!
گفت: خواهش می كنم لطف دارید آقا!! اگر ممكنه بگید چقدر تقدیمتون كنم؟
منم كه انگار با پتك زده باشن تو سرم گیج گیج شده بودم و گفتم: شما كه با ما همه كار كردید خب یه قیمت هم رومون بذارید و همون رو بدید دیگه! زنه هم پنج هزار تومن داد و گفت نیاز نیست بقیه ش رو بدی بذار تو جیبت لازمت میشه!
نتیجه گیری اخلاقی: اگه درس نخونید مثل رفیق ما میشیدا !
زمان این زمان گذرا با آن صدای ریتمیک
قدمهایش به رنگ تنهایی من در آمده و من در حصاری از این تنهایی خویشتن را
زندانی کرده ام . زندانی که به دست من و با ریتم تند زمانی که در آنم بنا
شده است.زمانی که تو نیستی و من منتظرم . منتظر لحظه ای که خود را در
امتداد بازوان تو رها کنم . و دستهای حلقه شده بر شانه هایم را حس کنم
.خود را به تو بسپارم و تنهایی را به فراموشی....
اما تو آنچنان قدمهایت را آهسته بر می داری که از زمان تنهایی من همیشه چند گام عقب تری.....
تو آنچنان گام برمیداری که ریتم تند لحظه های من صد بار می گذرد و در این گذار صد بار تنها تر می شوم...
اما همچنان منتظرم تا آغوشت مرا از تب تند و هزیان برانگیز این لحظه ها رها کند!
منتظرم و این انتظار شیرین ...
راه رهایی من است ...
رها خواهم شد ...
رها خواهم شد ...
با کسم کاری نیست سد چه بندی به رهم؟
می روم یکه به راهی مطرود که فرو رفته به آفاق سیاه.
دست بردار ازین عابر
مست یک طرف شو منشین بر سر راه!
خشت خشت و آجر آجر پیکرم را باد برد
من بلوطی پیر بودم پای یک کوه بلند
نیمم آتش سوخت ، نیم دیگرم را باد برد
از غزل هایم فقط خاکستری مانده به جا
بیت های روشن و شعله ورم را باد برد
با همین نیمه همین معمولی ساده بساز
دیر کردی نیمه ی عاشقترم را باد برد
بال کوبیدم قفس را بشکنم عمرم گذشت
وا نشد بدتر از آن بال و پرم را باد برد
میدونی اینجا خیلی خوبه... اینجا هیشکی نمیاد همیشه خودمم و خودم!
انگار وسط شلوغی سیزده به در یه گوشه خلوت گیر آوردی که می تونی پاتو بذاری تو آبی که گلی نیست!
نمی دونم حالا چرا سیزده به در؟!
اینجا همه کار می شه کرد می شه برات دل تنگ شد ، میشه غصه خورد از نبودنت و دل رو آروم کرد!
دنیا برام دیگه اهمیتی نداره من فقط میرم! دیگه اینقده دیدم که بدونم نه پاییز میمونه و نه بهار ...
میدونی دلم می خواست بدونم الان چی کار می کنی؟ تویی که روزی نقطه صقل من بودی و حالا خاطره ایی که هر روز بهش دستمال میکشم تا مبادا غبار نبودنت بهش زنگار بده!
شاید بگی چرا این همه گیر دادم و دست از سرت بر نمی دارم!
من عادت ندارم چیزی منو از تصمیمم منصرف کنه حالا هرچیزی که باشه!
دوست داشتم مثل دوتا آدم که زمانی دوست بودن هم دیگه رو ببینیم! فقط دیدن!
مراقب خودت باش غریبه!

اگر دروغ رنگ داشت
هر روز، شاید
ده ها رنگین کمان
در دهان ما نطفه می بست
و بی رنگی کمیاب ترین چیزها بود
اگر عشق، ارتفاع داشت
من زمین را در زیر پای خود داشتم
و تو هیچ گاه عزم صعود نمی کردی
آنگاه شاید پرچم کهربایی مرا در قله ها
به تمسخر می گرفتی
اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت
عاشقان سکوت شب را ویران می کردند
اگر به راستی خواستن توانستن بود
محال نبود، وصال
و عاشقان که همیشه خواهانند
همیشه می توانستند تنها نباشند
اگر گناه وزن داشت
هیچ کس را توان آن نبود که گامی بردارد
تو از کوله بار سنگین خویش ناله می کردی
و شاید من، کمر شکسته ترین بودم
اگر غرور نبود
چشم های مان به جای لبها سخن نمی گفتند
و ما کلام دوستت دارم را
در میان نگاه های گهگاه مان جستجو نمی کردیم
اگر دیوار نبود
نزدیک تر بودیم،
همه وسعت دنیا یک خانه می شد
و تمام محتوای یک سفره
سهم همه بود
و هیچ کس در پشت هیچ ناکجایی پنهان نمی شد
اگر ساعت ها نبودند
آزاد تر بودیم،
با اولین خمیازه به خواب می رفتیم
و هر عادت مکرر را
در میان بیست و چهار زندان حبس نمی کردیم
اگر خواب حقیقت داشت
همیشه با تو در کنار آن ساحل سبز
لبریز از ناباوری بودم
هیچ رنجی بدون گنج نبود
اما گنج ها شاید، بدون رنج بودند
اگر همه ثروت داشتند
دلها سکه را بیش از خدا نمی پرستیدند
و یک نفر در کنار خیابان خواب گندم نمی دیدید
تا دیگری از سر جوانمردی
بی ارزش ترین سکه اش را نثار او کند
اما بی گمان صفا و سادگی می مرد،
اگر همه ثروت داشتند
اگر مرگ نبود
همه کافر بودند
و زندگی بی ارزش ترین کالا بود
ترس نبود، زیبایی نبود
و خوبی هم، شاید
اگر عشق نبود
به کدامین بهانه می گریستیم و می خندیدیم؟
کدام لحظه نایاب را اندیشه می کردیم؟
و چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟
آری! بیگمان پیش از اینها مرده بودیم
اگر عشق نبود
اگر کینه نبود
قلبها تمام حجم خود را در اختیار عشق می گذاشتند
من با دستانی که زخم خورده ی توست
گیسوان بلند تو را نوازش می کردم
و تو سنگی را که من به شیشه ات زده بودم
به یادگار نگه می داشتی
و ما پیمانه هایمان را در تمام شبهای مهتابی
به سلامتی دشمنانمان می نوشیدیم
اگر خداوند یک آرزوی انسان را برآورده میکرد
من بی گمان
دوباره دیدن تو را آرزو میکردم
و تو نیز
هرگز ندیدن من را
آنگاه نمی دانم
به راستی خداوند کدامیک را می پذیرفت؟!
این چنین لب به سخن باز نمود
دوش می گفت به جمع رفقا
هر كه خواهد كه برقصد با من
كند آماده گلی سرخ و قشنگ
گل سرخی نبود وای به من
بلبلی حرف جوان را بشنید
سخت افسرده ز رنج و الم است
روحش از قید و غم آزاد كنم
گل سرخی به كف آرد شاید
كه گل سرخ در آن فصل نبود
جز یك دانه گلبرگ سفید
گل سرخی ز تو خواهم خون رنگ
بهترین نغمه كنم تقدیمت
آن چنانی كه تو میخواهی گل
راستش قیمت جان خواهد بود
بود از مهنت عاشق آگاه
شرف عشق نشان خواهم داد
تاخلد در دل پرخون تو خار
گل سرخی شود این برگ سپید
لاله گون چون دل عاشق گردد
نغمه ای ساز كن از آن آواز
این چنین آب و هوا نایاب است
رفت سرمست در آغوش خطر
رفت اندر دل او خاری تیز
خون دل كرد بر آن شاخه نثار
مهر بود آری در آب و گلش
دیگر از درد نمی کرد ندا
بال و پر در خس و خاشاک زده
سوی ماوای جوان گشت روان
بود تا صبح همان جا بیدار
گل به آن سوخته ی حیران داد
لیک ، پاره های جگر بلبل بود
ساعتی داشت به جان ماتم او
برداشت گل افتاد به راه
رفت تا بر در دلدار رسید
دخترک کرد برانداز او را
گفت افسوس پزت عالی نیست!
جامه ات نیست ولی در خور ما
خنده بر عاشق ماتم زده زد
کرد پرپر گل و دور افکندش
آه از دست پری رویان آه
مرد بطرف پسرش دوید، او را از ماشین دور کرد، و با چکش دستهای پسر بچه را برای تنبیه او خرد و خمیر کرد.
وقتی خشم پدر فرو نشست با عجله فرزندش را به بیمارستان رساند.
هرچند که پزشکان نهایت سعی خود را کردند تا استخوان های
له شده را نجات دهند امامجبور شدند انگشتان هر دو دست کودک را قطع کنند.
وقتی که کودک به هوش آمد و
باندهای دور دستهایش را دید با حالتی مظلوم پرسید:
انگشتای من کی در میان؟
پدر به خانه برگشت و خودکشی کرد.
در بسیاری از موارد ما تفاوت بین شخص و عملکرد او را متوجه نمی شویم. مافراموش می کنیم که بخشیدن با عظمت تر از انتقام گرفتن است.
مردم اشتباه می کنند. ما هم مجاز هستیم که اشتباه کنیم. ولی تصمیمی که در حال عصبانیت می گیریم تا آخر عمر دامان ما را می گیرد.
زیر باران غزلی خواند ، دلش تر شد و رفت
چه تفاوت که چه خورده است غم دل یا سم
آنقدر غرق جنون بود که پر پر شد و رفت
روز میلاد ، همان روز که عاشق شده بود
مرگ با لحظه ی میلاد برابر شد و رفت
او کسی بود که از غرق شدن می ترسید
عاقبت روی تن ابر شناور شد و رفت
هر غروب از دل خورشید گذر خواهد کرد
آدمی ساده که یک روز کبوتر شد و رفت
| Design By : Prince of Persia |
