... دلکده
... اگر یک سال چندین فصل برف بی کسی بارید ... تحمل کن ... خدایی هست
دوباره تازگی ها گیر دادند گفت دانایی که گرگی خیره سر ، هست پنهان در نهاد هر بشر ! لاجرم جاریست پیکاری سترگ روز و شب مابین این انسان و گرگ زور بازو چاره این گرگ نیست صاحب اندیشه داند چاره چیست ای بسا انسان رنجور پریش سخت پیچیده گلوی گرگ خویش وی بسا زور آفرین مرد دلیر هست در چنگال گرگ خود اسیر هر که گرگش را در اندازد به خاک رفته رفته می شود انسان پاک و آنکه از گرگش خورد هر دم شکست گرچه انسان می نماید ، گرگ هست ! و آنکه با گرگش مدارا می کند ، خلق و خوی گرگ پیدا می کند در جوانی جان گرگت را بگیر ! وای اگر این گرگ گردد با تو پیر ! روز پیری ، گر که باشی همچو شیر ناتوانی در مصاف گرگ پیر مردمان گر یکدگر را می درند گرگ هاشان رهنما و رهبرند اینکه انسان هست این سان دردمند گرگ ها فرمانروایی می کنند ، و آن ستمکاران که با هم محرمند گرگ هاشان آشنایان هم اند گرگ ها همراه و انسان ها غریب با که باید گفت این حال عجیب ؟؟؟ میخواهم تو را تا طاعونیترین ترانهی من ، و طاعونیترین ترانهی من ، به آسمان که می نگرم به یاد خاطرات اولین روز ها می افتم...
گویند در اخبار، از آن شیخ دغلکار، نشسته به سر منبر جادار، چنان اژدر جرار، مخش کاه، تنش کوه، دلش بود مماس سر حضار، پر از ریش، پر از خال، پر از جوش، دو دندان طلایش که به در رفته گه از نیش، گه از پشت بناگوش، از آن نحوه ترویج، خلایق همه در حیرت و تهییج، ز بوی عرقش گیج .حضرت شیخ در آغاز بفرمود که موضوع سخنرانی امروز، به ویژه پل مشهور صراط است. پلی نازک و نادیدنی و ریز چنان یک لبه تیغ و به باریکی یک موی که از رویش اگر رد بشوی جای شما خلد برین است و سزایت همه عیش است و سرور است و در اطراف تو لبریز ز حور است و چه دانی صفت حور، چه جور است؟ همانا که دلش رام و به دستش قدح و جام و نگاهش پر از ابهام و خرامیدنش آرام و خوش اندام و گلندام و تنش مثل بلور است.و اما، اگر آن روز بد آوردی و هنگام گذر کردن از آن پل ز کفت رفت تعادل، و یا همسفری داد تو را هل، به هر حال بیفتادی و بدبخت شدی، کار تو بسیار خراب است. به اعماق جهنم بشوی نازل و رسما دهنت صاف شود. آتش بسیار و غم غاشیه و عقرب جرار و ته چوب و سر سیخ و هزاران روش پر تنشِ وحشت و آزار. حضرت شیخ سپس خنده زد و گفت که تنها روش رد شدن از آن پل باریک چنین است که باید دل از اموال زمینی بکنی، کم بخوری، خمس و زکاتت بدهی، باقی اموال خودت را به بزرگان و مشایخ بسپاری که سبک باشی و چالاک و در آن روز، از آن پل گذرت ساده و آسان بشود.در این لحظه کسی از وسط جمع، از آن شیخ بپرسید که ای حضرت والا، بفرما که تو آیا خودت از آن پل مذکور گذر می کنی و اهل بهشتی و یا آنکه می افتی و به اعماق درک می روی آخر؟شیخ نگاهی به وی انداخت و یک لحظه بخندید و سپس خشم نمود و پس از آن سرخ شد و زرد شد و آه و پفی کرد و سپس آخ و تفی کرد و سپس گفت که ای مردک نادان تو چرا شبهه پراکن شده ای؟ هیچ مگر عقل نداری و مگر مرد خدا را نشناسی؟ چه سوالی چه جوابی؟ تو مگر کافر و مرتد شده ای؟ یا که تنت خارش بسیار گرفته که به این مظهر اسلام به تردید نظر کرده ای و خائن و بد ذات شدی؟ وای بر آن کس که به من شک کند و شبهه به دل راه دهد. دفعه دیگر اگر اینگونه سوالات به ذهنت برسد خون تو بدجور مباح است و زنت نیز از آن لحظه برای تو حرام است و شود مال تو در راه خدا خرج.حضرت شیخ سپس باد به غبغب زد و رو کرد به جمعیت وحشت زده، آنگاه بفرمود: همانا که کسی مثل من، البته در آن روز به آسانی از آن پل، به سراپرده محبوب گذر می کند و راحت و یکراست به آغوش پر از نعمت و پر لذت حوران بهشتی بشود نائل و واصل.مردک ساده دل از پاسخ آن شیخ به وجد آمد و فریاد برآورد که: آخ جـــان! تو با این شکم چاق و تن گنده و این هیکل بدفرم و قواره، اگر راحت و ساده بتوانی که از آن پل بشوی رد، بدون شک و تردید برای من و این جمع گذر کردن از آن راه غمی نیست.پس از این جمله، خلایق همگی شاد شدند و نفسی راحت و آرام کشیدند و به آن شیخ بگفتند که ای شیخ تو خوب است کمی فکر خودت باشی و کمتر بخوری تا که در آن روز تعادل ز کفت در نرود.اینچنین بود که آن معرکه ی شیخ به هم خورد و جماعت همه از دام پر از خدعه و بی دانه ی آن مرد دغلکار برستند و سر زندگی خویش برفتند. من چرا آمده ام روی زمین ؟ یه مرد خیلی خجالتی میره توی یه كافه تریا. چند دقیقه كه میشینه توجهش به یه دختر خوشگل كه كنار میز بار نشسته بوده جلب میشه. مرد نیم ساعت با خودش كلنجار میره و بالاخره تصمیمشو میگیره و میره سراغ دختر و با خجالت و آروم بهش میگه: ممم... میتونم كنار شما بشینم و یه گپی با همدیگه بزنیم؟ از حوالی دیروز به چشمه ای رسید ؛ به زلالی آینه درست همون موقعی که میرسی به هوای خنک استغنا ، نزدیک مرز بی تفاوتی و بی خیالی ...از راه میرسه ...از اون نگاه خسته و گریزون خبری نیست ... سلام میکنه ...اینقدر برات دور از تصوره که فقط بهش زل میزنی . تو را که خویش ساخته ام "عشق طریقت است نه مقصد مکثی بکن و گوش بسپار چه صدای تنهایی ، سکوت است و در سکوت بهتر می توان شنید."
فرزندم! تو میتوانی هر گونه «بودن» را که بخواهی باشی، انتخاب کنی نخستین، با اندیشیدن ، علم. عشق، میتواند تو را از این هر سه محروم کند دین چو منی گزاف و آسان نبود روشن تر از ایمان من ایمان نبود برایت دعا می کنم که ای به امید كسان خفته! ز خود یاد آرید سر به سر بادیهبازار هیاهو شده است گر چه مرحب سپر انداخته، خیبر باقی است ره دراز است، مگویید كه منزل دیدیم ره دراز است، سبكتر بشتابیم، ای قوم! نه بنوشیم از این رود، كه زهرآلوده است وای اگر قصه ما عبرت تاریخ شود وای اگر بر در باطل بنشیند حق ما خیمه بگذار و برو، بادیه توفان جوش است فتنه میبارد و سنگین، ز در و دیوارش میرویم امروز با صاعقه همپای سفر شرم تان باد! ای خداوندان قدرت!
صغیر و پیر و برنا را گرفتند!
به عنوان شریک جرم ِآدم
همین امروز حوا را گرفتند!
یوزارسیف زنگ زد فوراً صد و ده
و آن ها هم زلیخا را گرفتند!
به جرم اغتشاش ، ایجاد وحشت
عصای دست موسی را گرفتند!
نموده چون دخالت در پزشکی
یکی می گفت عیسی را گرفتند!
به جرم بخشش آن دو به خالی
جناب حافظِ ما را گرفتند!
سپس افغانیان هم از لج او
سمرقند و بخارا را گرفتند!
خبر آمد که مجنون خودکشی کرد
به جرم قتل لیلا را گرفتند
و یک شب گشت آمد کوچه را بست
سپس وامق و عذرا را گرفتند!
و البته به جرم منکراتی
و ایضاً مرغ عشقا را گرفتند!
به جرم کشتن سهراب ِناکام
شنیدم رستم آقا را گرفتند!
از اول چون که «او» با ما نبوده
لذا مستر اوباما را گرفتند!
طرف شد از قاچاق ارز دارا
ولی بیچاره سارا را گرفتند!
طرفداران اشعار کلاسیک
یورش بردند و نیما را گرفتند!
دکان مطربا را تخته کردند
و بیچاره نکیسا را گرفتند!
به جرم خوردن بید مشک و کاسنی
عرق خورهای کسری را گرفتند!
کمر را چون که نرمش داد بابا
به جرم رقص بابا را گرفتند!
به جرم اختفای دیش و آنتن
تمام پشت با ما را گرفتند!
به جرم گفتمان های سیاسی
دو تا طوطی و مینا را گرفتند!

در این شب نقطهچین !
تا طاعونیترین ترانهی من ،
ـ از نگاهِ هاشور خوردهی شب ـ
در ستایش نفسهای تو باشد !
به دیاری که عشق را
مصیبتی همهگیر میدانند !
ـ از نگاه سایهها ـ
مدیحهی دستهای تو باشد ،
آن دستها که ایمنم میکنند
از تندباد بی مروت کینه
به شهری که در آن
گیسوی سپرده به باد را
پرچم عصیان میدانند !
نخستین درود ما بود ،
که درود واپسین را
به افسانهیی مبدل کرد !
بغض ها آرام ، آرام به سرطان هنجره تبدیل میشوند
اشکها مانند گلوله های سربی گداخته ، بر پشت چشمانم فشار می آورد
زبانم از حرکت ایستاده و آب تلخ در دهانم قوطه ور میباشد
اینجا کجاست ؟
چه خبر است ؟
دست های کوچکم لرزش خشمگینانه ای دارد
آیا من گم شده ام ؟
نه ، پنداری هوا خیلی سرد است ، زیر صفر!
عشق در قلب یخ زده ام جا مانده است ...
پس کی هوای روزگارم گرم و مطبوع می شود ؟
بوی گند ِ دورنگی هوای شهر را آلوده و غیر قابل تنفس کرده است
پروردگارم ببار ...
شاید بارش عشق تو جان تازه ای به مردم بدهد
چقدر سخت است ... امتحان دلدادگی
همیشه می گویند :
در یک عشق سرطانی این عاشق است که از بین می رود و معشوق سر جایش باقی می ماند !
آیا این رسم روزگار است ؟
آیا من مرده ام ؟
آیا ...؟؟؟
اگر چنین است من تا ابد عاشق تو می مانم
... و تو مرا از این هوای آلوده شهر سیاه نجات بده ...
نجاتم بده، من خسته ام
خواهش میکنم!!! 
یاد آن
روز ها که کبوتر سبکبال دلم ، در آسمان یکدست آبی زندگی، فارغ از هر گونه
غم و حسرت پرواز می کرد. و تو چقدر ساده غافلگیرش کردی. شاهین نگاهت تیز
پرواز تر از کبوتر بچه بود....
هر چه تلاش می کنم یادم نمی آید آن
زمان که سبزه دلم را در سیزده سبز چشمانت گره می زدم، به کدامین افق خیره
شده بودم؟اندیشه ام چگونه به دست باد سپرده شده بود؟ احساس من در کدامین
آتش خاکستر شده بود؟ غرورم در طوفان کدام دریا آخرین نفس هایش را می کشید؟
به خودم می آیم. هوای سرد از بیرون خانه به درون سرک می کشد. آخرین باز مانده غرورم سر از دریا بیرون می آورد و می گوید:
نلرز! گرمای عشق در وجود توست...
می گویم: آری وجود من از عشق گرم است.
باد آرام و ساکت می وزد.
ناگهان از اعماق درونم،از زیر خاکستر، صدایی می شنوم:
پس چرا کبوتر دلت می لرزد؟ 

در یکی روز عجیب،
مثل هر روزِ دگر،
خسته و کوفته از کار،
شدم منزل خویش.
منزلم بی غوغا،
همسر و فرزندان،
چند روزی است مسافر هستند،توی یک شهر غریب.
فرصتی عالی بود،
بهرِ یک شکوۀ تاریخی پردرد از او ...
پس به فریاد بلند،
حرف خود گفتم من: با شما هستم من!
خالق هستیِ این عالم و آن بالاها . . . !
من چرا آمده ام روی زمین ؟
شده ام بازیچه ؟
که شما حوصله تان سر نرود ؟
بتوانید خدایی بکنید ؟
و شما ساخته اید این عالم،
با همه وسعت و ابعاد خودش،
تا به ما بنمایید،
قدرت و هیبت و نیروی عظیم خودتان ؟
هیبتا، ما همگی ترسیدیم!
به خداوندیتان، تنمان می لرزد!!!
چون شنیدیم ز هر گوشه کنار،
که شما دوزخِ سختی دارید،
آتشی سوزنده و عذابی ابدی!
و شنیدیم اگر ما شب و روز،
زِگناهان و زِسرپیچی خود توبه کنیم،
چشممان خون بارد٬
و بساییم به خاکِ درتان پیشانی،
و به ما رحم کنید،
و شفاعت باشد
و صد البته کمی هم اقبال،
حور و پردیس و پری هم دارید ...!
من خودم می دانم
که شما از سر عدل،
بخت و اقبال مرا قرعه زدید،
همه چیز از بخت است!
شده ام من آدم، اشرف مخلوقات، (راستی حیوانات، هرچه کردند ندارد کیفر ؟)
داشتم خدمتتان می گفتم،
قسمتم این بوده
آمدم من دنیا،
مرز سال دو هزار.
قرعه ام این کشور و همین شهر و دیار،
پدرم این بوده، که به من گفت:
مذهبت این باشد! راه و رسم و روشت این باشد
سرنوشتم این بود.
جنگ و تحریم و از این دست نِعَم !
هرچه شد قرعۀ من این آمد !
راستی باز سؤالی دارم،
بنده را عفو کنید.
توی آن قرعه کشی،
ناظری حاضر بود ؟
من جسارت کردم، آب هم کز سر من بگذشته، پاسخی نیست.
ولی می گویم : من شنیدم که کسی این می گفت :
چشمِ تنها زخودش بی خبر است
چشم را آینه ای می باید، تا خودش دریابد،
تا بفهمد که چه رنگی دارد،
تا تواند زخودش لذّت کافی ببرد.
عجبا فهمیدم، شده ام آینه ای بهر تماشای شما !
به شما بر نخورد!
از تماشای قد و قامتتان سیر نگشتید هنوز ؟
ظلم و جور ستمِ آینه را می بینید ؟
شاید این آینه، معیوب و کج است،
خط خطی گشته و پُر گرد و غبار!
یا که شاید سر و ته آینه را می نگرید!
ورنه درساحتتان، این همه زشتی و نازیبایی ؟
کمی از عشق بگوییم با هم.
عرفا می گویند،
که تو چون عاشق من بوده ای از روز ازل،
خلق نمودی بنده !
عجبا !
عشق ما یک طرفه ست ؟
به چه کس گویم من ؟
می شود دست زِ من برداری؟
بی خیالم بشوی ؟
زورکی نیست که عاشق شدنِ ما بر هم!
من اگر عشق نخواهم چه کنم ؟
بنده را آوردی، که شوم عاشق تو ؟
که برایت بشوم والِه و حیران و خراب ؟
مرحمت فرموده،
همۀ عشق و مِی و ساغر خود را تو زِ ما بیرون کش !
عذر من را بپذیر !
این امانت بده مخلوق دگر !
می روم تا کپه ام بگذارم.
صبح باید بروم بر سر کار،
پی این بدبختی،
پی یک لقمۀ نان !
به گمانم فردا،
جلوۀ عشق تو را می بینم،
در نگاه غضب آلود رئیسم که چرا دیر شده !
خوش به حالت که غمی نیست تو را، نه رئیسی داری،
نه خدایی عاشق،
نه کسی بالادست !
تو و یک آینه بی انصاف !
کج و کوله ست و پر از گرد و غبار.
وقت آن نیست کمی آینه را پاک کنی ؟
خواب سنگین به سراغم آمد.
کم کمک خواب مرا پوشانید.
نیمه شب شد و صدایی آمد،
از دل خلوت شب،
از درون خود من
من خدایت هستم،
هرچه را می خواهی،
عاشقانه به تو تقدیم کنم.
تو خودت خواسته ای تا باشی !
به همان خندۀ شیرین تو سوگند
که تو، هرچه را می بینی،
ذهن خلاق خودت خلق نمود.
هرچه را خواسته ای آمده است.
من فقط ناظر بازی توام.
منتظر تا که چه را، یا که، که را خلق کنی
تو فقط یک لحظه و فقط یک لحظه،
ز ِته دل، زِ درون،
خواهشی نامحسوس،
نه به فریاد بلند،
بلکه از عمق وجود،
زِ برای عدم خود بنما،
تو همان لحظه دگر نابودی،
به همان سادگیِ آمدنت.
خواهش بودن تو،
علت خلقِ همه عالم شد.
تو به اعماق وجودت بنِگر،
زِ چه رو آمده ای روی زمین ؟
پیِ حس کردن و این تجربه ها.
حس این لحظه تو، علّت بودن توست
تو فقط لب تر کن، مثل آن روز نخست،
هرچه را می خواهی،
چه وجود و چه عدم،
بهر تو خواهد بود.
در همان لحظۀ آن خواستنت.
و تو را یاد نباشد که چه با من گفتی ؟
دلبرم حرف قشنگت این بود :
شهر زاییده شدن این باشد،
تا توانم که فلان کار کنم،
و در این خانه ره عشق نهان گشته و من می یابم.
پدرم آن آقا،
خلق و خویش، روشش، میراثش،
همه اش راه مرا می سازد.
بنده می خواهم از این راه از این شهر به منزل برسم.
همه را با وسواس تو خودت آوردی.
همه را خلق نمودی همه را.
تو از آن روز که خود خواسته پیدا گشتی،
من شدم عاشق تو.
دست من نیست، تو را می خواهم،
به همین شکل و شمایل که خودت ساخته ای،
شرّ و بی حوصله و بازیگوش،
مثل یک بچۀ پر جوش و خروش،
ناسزا گفتن تو باز مرا می خواند،
که شوم عاشق تر،
هرچه معشوق به عاشق بزند حرف درشت،
رشتۀ عشق شود محکمتر ...
دیر بازیست به من سر نزدی
نگرانت بودم، تا که آمد امشب
و مرا باز به آواز قشنگت خواندی!
و به آواز بلند، رمز شب را گفتی :
" من چرا آمده ام روی زمین ؟ "
باز هم یادم باش! مبر از یاد مرا
همه شب منتظر گرمیِ آغوش توام.
عشق بی حد وحساب من و تو بهر تو باد
خواب من خواب نبود!
پاسخی بود به بی مهری من،
پاسخ یک عاشق
به خداوند قسم،
من از آن شب،
دل خود باخته ام بهر رسیدن
به عزیزم به خدا ...
یهو دختر داد میزنه: چی؟! من هرگز امشب با تو نمی خوابم!!
همه ی مردم برمیگردن و چپ چپ به مرد نگاه می كنن.
مرد سرخ میشه و سرشو میندازه پایین و با شرمندگی میره میشینه سر جاش.
بعد از چند دقیقه دختر میره كنار مرد میشینه و با لبخند میگه: من معذرت میخوام. متاسفم كه تو رو خجالت زده كردم. راستش من فارغ التحصیل روانپزشكی هستم و دارم روی عكس العمل مردم در شرایط خجالت آور تحقیق می كنم.
یهو مرد داد میزنه: چی؟! منظورت چیه كه 200 دلار برای یه شب می گیری؟!!!
![]()
با نقابی از امروز
وقتی شکست از همه گریخت
.
سالها گذشت
.
خویش را در آن دید
چیزی نبود جز سکوتی دلنشین !!!
آن وقت چیزهای بهتری می یابد.
آب دهنت خشک شده .نمی تونی جوابش رو بدی... کمی آنطرفتر زیر سایه یه درخت سبز تنها نشسته . دست راستش حجم آبی صندلی بقلیش رو لمس میکنه ! شانه های بازش جای خالی کسی رو نشون میده ! سعی میکنه با نگاش چیزی رو بگه ! ...اما !میترسی ..... و میگریزی ...نه بی تفاوت ...نه ...ولی شیشه شکسته خاطرات رو اگر بخوای جمع کنی ، دستت رو میبره ! وقتی به خودت میای میبینی از شهر نگاهش گریختی و تنهایی ...اون قدر تنها که ترجیح میدی تا رسیدن تمام مسیر رو بخوابی...!
نه
بتی را دوست می دارم
ماندن ات را اصرار داری اگر
رهایم کن !
قول می دهم عاشقت بمانم .
چقدر صدایت خوب است
آنگاه که خموشی ...

اما آزادی انتخاب تو در چارچوب حدود انسان بودن محصور است
هر انتخابی باید با انسان بودن نیز همراه باشد
و گرنه دیگر از آزادی و انتخاب سخن گفتن بی معنی است،
که این کلمات ویژه خداست و انسان و دیگر هیچکس، هیچ چیز
انسان یعنی چه؟ انسان موجودی است که آگاهی دارد
و همیشه جویای مطلق است. جویای مطلق، این خیلی معنی دارد.
تو هر چه میخواهی باشی باش اما ... آدم باش.
اگر پیاده هم شدهاست سفر کن، در ماندن،میپوسی.
هجرت کلمه بزرگی در تاریخ «شدن» انسانها و تمدنها است.
و با هیچ چیز آمیخته مشو با همه چیز درآمیز
در انزوا پاک ماندن نه سخت است و نه با ارزش
« کن مع الناس و لا تکن مع الناس» واقعا سخن پیغمبرانهاست.
واقعیت،خوبی، و زیبایی
در این دنیا جز این سه ،هیچ چیز دیگر به جستجو نمیارزد.
دومین، با اخلاق ، مذهب.
و سومین، با هنر ، عشق.
به این هر سه ، دنیای بزرگ پنجرهای بگشاید و شاید هم دری ...
و من نخستینش را تجربه کردهام و این است که آن را "دوست داشتن" نام کردهام
که هم همچون علم و بهتر از علم آگاهی میبخشد
و هم همچون اخلاق ،روح را به خوب بودن میکشاند و خوب شدن.
و هم زیبایی که کشف می کند که می آفریند، زیباییها
چقدر در این دنیا بهشتها و بهشتیها نهفتهاست. اما نگاهها ودلها همه دوزخی است.
همه برزخی است که نمیبیند و نمیشناسد. کورند و کرند.
چه آوازهای ملکوتی که در سکوت عظیم این زمین هست و نمیشنوند.
همه جیغ و داد و غرغر و نق نق و قیل و قال و وراجی و چرت و پرت و بافندگی و محاوره.
وای، که چقدر این دنیای خالی و نفرت بار برای فهمیدن و حس کردن سرمایه دار است!
لبریز است!
چقدر مایههای خدایی که در این سرزمین ابلیس نهفتهاست!
زندگی کردن وقتی معنی مییابد که فن استخراج این معادن ناپیدا را بیاموزی ...
تنها نعمتی که برای تو در مسیر این راهی که عمر نام دارد آرزو میکنم
تصادف با یکی دو روح فوقالعادهاست
با یکی دو دل بزرگ
با یکی دو فهم عظیم و خوب و زیبا است
در پایان این حرفها بر خلاف همیشه احساس لذت و رضایت میکنم
که عمرم به خوبی گذشت
هیچوقت ستم نکردم. هیچوقت خیانت نکردم
و اگر هم به خاطر این بود که امکانش نبود ، باز خود سعادتی است .
و عزیزترین و گرانترین ثروتی که میتوان به دست آورد،
محبوب بودن و محبتی زاده ایمان،
و من تنها اندوختهام این و نسبت به کارم و شایستگیم ، ثروتمند و جز این هیچ ندارم.
... و حماسهام این که کارم گفتن و نوشتن بود و یک کلمه را در پای خوکان نریختم.
یک جمله را برای مصلحتی حرام نکردم و قلمم همیشه میان من و مردم در کار بود
و جز دلم یا دماغم کسی را و چیزی را نمیشناخت
و فخرم این که در برابر هر مقتدر تر از خودم متکبرترین بودم
و در برابر هر ضعیف تر از خودم متواضعترین.
و دیگر این سخن یک لا ادری فرنگی که در ماندن من سخت سهیم بودهاست که
« شرافت مرد همچون بکارت یک زن است»
اگر یک بار لکه دار شد دیگر هیچ چیز جبرانش را نمیتواند.
و دیگر این که نخستین رسالت ما کشف بزرگترین مجهول غامضی است
که از آن کمترین خبری نداریم
و آن «متن مردم» است
و پیش از آن که به هر مکتبی بگرویم
باید زبانی برای حرف زدن با مردم بیاموزیم و اکنون گنگیم.
ما از آغاز پیدایشمان زبان آنها را از یاد بردهایم
و این بیگانگی، قبرستان همه آرزوهای ما و عبث کننده همه تلاشهای ماست.
و آخرین سخنم به آنها که به نام روشنفکری، گرایش مذهبی
مرا ناشناخته و قالبی میکوبیدند، این که:
در دهر چو من یکی و آن هم کافر! پس در همه دهر یک مسلمان نبود
خدا از تو بگیرد
هر آنچه که خدا
را از تو می گیرد
تشنهكامان غنیمت! ز احد یاد آرید
سنگ گور شهدا سنگ ترازو شده است
بت مگویید شكستیم، كه بتگر باقی است
نیست، این پشت نهنگ است كه ساحل دیدیم
خصم بیدار است، یك چشمه بخوابیم، ای قوم!
غوطه باید زد و بگذشت كه پل فرسوده است
خیمه قافله را دشنه ما میخ شود
وای اگر پرده تزویر شود بیرق ما
كوه، آتش به جگر دارد اگر خاموش است
هر كه اینجا خفت، سیلاب كند بیدارش
گردبادیم و ز سر تا به قدم، پای سفر
بس کنید!
بس کنید از اینهمه ظلم و قساوت٬
بس کنید!
ای نگهبانان آزادی!
نگهداران صلح!
ای جهان را لطف تان تا قعر دوزخ رهنمون!
سرب داغ است اینکه می بارید بر دلهای مردم٬
سرب داغ!
موج خون است این که می رانید بر آن
کشتی خودکامگی را
موج خون!
گر نه کورید و نه کر٬
گر مسلسل هاتان یک لحظه ساکت می شوند٬
بشنوید و بنگرید:
بشنوید٬ این "وایِ" مادرهای جان آزرده است
کاندرین شبهای وحشت سوگواری می کنند
بشنوید این بانگ فرزندان مادر مرده است
کز ستم های شما هر گوشه زاری می کنند
بنگرید این کشتزاران را٬ که مزدوران تان
روز و شب٬ با خون مردم٬ آبیاری می کنند!
بنگرید این خلق عالم را٬ که دندان بر جگر٬
دم به دم بیدادتان را
بردباری می کنند
دست ها از دست تان ای سنگ چشمان٬ بر خداست
گر چه می دانم٬
آنچه بیداری ندارد٬ خواب مرگ بی گناهان است و
وجدان شماست!
با تمام اشک هایم٬ باز٬ ـ نومیدانه ـ خواهش می کنم
بس کنید!
بس کنید!
فکر مادرهای دلواپس کنید
رحم بر این غنچه های نازک نورس کنید
بس کنید!
| Design By : Prince of Persia |








