... دلکده
... برای زخم تازه دیگه جایی نیست
این چیزی که من میخوام بگم یه چیز دیگس چیز داره توش ولی قاطی با چیزای دیگس! فرق من و تو اینه ، تو چیز نداری و من اسم تو رو از لیست چیز دارا خط زدم! تو که مدرک دکتراتم چیزیه! اگه تو اینجور چیزی پس دیگه چیز چیه؟! گیرم بین ما حالا یکی چیز خورده چیز میماله و بیاد شایدم چیز بده! هر کی واسه خودش چیز داره چیزه بد و خوب بیخ ریش صاحبش باشه اگه چیزی بود! چیز نکن بذا منم پس چیزمو رو کنم اگه تو یه چیزی میگی پس منم چیز کنم ببین تو یه جورایی ما رو چیز فرض کردی؟ یه چیزایی بگم بهت واسه سرگرمی! عمو اگه چیز بد ِ ، چیز ،چیز بد ِ؟! یه کم از اون چیز بدِ بده به ما یه ذره تو از چیز خودتم , عمو وحشت داری! از چیزه مردم بالا میری و چیز میزنی چه چیزی بین ما و تو یکی شبیه همه؟ دنیا که ما رو به چیزه خودش نمیگیره کمه؟! تو که چیزی نمیدونی از چیزه اقتصاد یه چیز مونده فقط ، میخوای اونم بده بر باد! یه جور حرف میزانی که فک کنم دکتری؟! آخه چیزو چه به این حرفا و چیزخوری! اگه چیزی اون بالاس ، تو بهش معتقدی چیزی اگه به این چیز شعرام گوش ندی! منو تو یه جور همکاریم ، از چه جهت؟ هر دو تامون چیزایی میگیم که چیزا گوش کنن فقط فرقش اینه که چیزایه من تیزن! گلاب به روت ، چیزای تو از چیز لبریزن! راستی یه چیز دیگه بگم تا یادم نرفت تو این سه سال سر سفره ما جا نفت ، چیز رفت! چیزی نیس ،قاطی چیزه ما ناخالصی مد شده اینجا میگن زنده ای، یه چیز واسه خنده! پاکم ، خالص هر چی باشه فرقی دیگه نمیکنه بزن خشکو تر بره یه چیز بگم خواهرای مجلس منو ببخشن طوری بگم خفن بشیننو تو فکر برن بگم خواهر شما چیزتون ارزش داره! چیز بمبه ،میترکه و ترکش داره کی به شما میگه چیزتو نگیری و نخوای! چیزم ، اگه رو زمین بود چیز میخواست ماام پایتیم،چیزتو بچسب ول نکن! حق زنو دارم میگم پسر فکر بد نکن!! این حق هر بنی بشره چیز بخواهد یه جور چیز چیز میکنی که چیزم میاد! چیه مگه چیز ترس داره، نکنه شما چیزتون توفیر داره با چیزه ما؟! چرا یکی چوبه دو سر چیز بشه این وسط؟ چرا چون چیز نمیدم به چیزت بدم؟! تو که چیزی واسه چیزه ما نذاشتی که عمو برو ، برو همون چیزتو بکش چیز نگو! پنج آدمخوار به عنوان برنامه نویس در یک شرکت خدمات کامپیوتری استخدام شدند. اساتید و بزرگان ادبیات فارسی برای اینکه در آینده ای نه چندان دور، بعضی از ضرب المثل های اصیل ایرانی - به علت وجود بعضی از لغات و اصطلاحات - از بین نروند، تصمیم گرفتند که برخی از این ضرب المثل ها را به گونه زیر بازسازی کنند: خداحافظ همین حالا ١- در صورتی که حرکت نقطه متحرک را تعقیب کنید تنها یک رنگ را می بینید، صورتی. ٢- حالا لحظاتی به علامت + که در وسط قرار دارد خیره شوید. نقطه متحرک را پس از لحظاتی به رنگ سبز خواهید دید. ٣- حالا زمان بیشتری را بر روی علامت + تمرکز کنید، پس از لحظاتی نقاط صورتی آهسته آهسته ناپدید خواهند شد. عجیب اینجاست که هیچ نقطه سبزی در این عکس در کار نیست و در واقع نقاط صورتی نیز ناپدید نمی شوند. این دلیل محکمی است که ما همیشه دنیای خارج را آنگونه که هست نمی بینیم! قبل از ازدواج شب است و سرد دلت را خانه ما کن مصفا کردنش با من صبح كه داشتم به طرف دفترم مي رفتم ژانت بهم گفت:صبح بخير آقاي رئيس، تولدتون مبارك! از حق نميشه گذاشت، احساس خوبي بهم دست داد از اينكه يكي يادش بود. میزان خوشبینی هر فرد براساس این که چگونه رویدادها را تعریف میکند و از چه دیدگاهی به مسائل مینگرد، سنجیده میشود. اگر یاد بگیرید که علّت وقوع رویدادهای مثبت را (1) کاری که خودتان انجام دادهاید، (2) نشانهای از چیزهای خوب بیشتری که پیش خواهند آمد و یا (3) شاهدی مبنی بر این که چیزهای خوبی در سایر زمینههای زندگیتان اتفاق خواهد افتاد بدانید، نیمی از راه را طی کردهاید. همچنین اگر بتوانید به رویدادهای منفی به عنــــوان (1) چیزی که تقصیر شما نبوده است و یا (2) پدیدههای منفرد و مجزایی که اثری بر رویدادهای آینده یا سایر جنبههای زندگیتان ندارند فکر کنید، بقیه راه را هم پیمودهاید! درجه سختی: کم ! چگونه: توصیهها: نیازمندیها: به هنگام بازدید از یک بیمارستان روانى، از روانپزشک پرسیدم: ادامه در ادامه مطلب!
هنگام مراسم خوشامدگویی رئیس شرکت گفت: شما همه جزو تیم ما هستید. شما اینجا حقوق خوبی می گیرید و می توانید به غذاخوری شرکت رفته و هر مقدار غذا که دوست داشتید بخورید. بنابراین فکر خوردن کارکنان دیگر را از سر خود بیرون کنید!"
آدمخوارها قول دادند که با کارکنان شرکت کاری نداشته باشند.
چهار هفته بعد رئیس شرکت به آنها سر زد و گفت: می دانم که شما خیلی سخت کار می کنید. من از همه شما راضی هستم. امّا یکی از نظافت چی های ما ناپدید شده است. کسی از شما می داند که چه اتفاقی برای او افتاده است؟”
آدمخوارها اظهار بی اطلاعی کردند.
بعد از اینکه رئیس شرکت رفت، رهبر آدمخوارها از بقیه پرسید: کدوم یک از شما نادونا اون نظافت چی رو خورده؟"
یکی از آدمخوارها با اکراه دستش را بالا آورد. رهبر آدمخوارها گفت:
"ای احمق! طی این چهار هفته ما مدیران، مسئولان و مدیران پروژه ها را خوردیم و هیچ کس چیزی نفهمید و حالا تو اون آقا را خوردی و رئیس متوجه شد!
از این به بعد لطفاً افرادی را که کار می کنند نخورید!!!!!
![]()
همین حالا که من تنهام
خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشم هام
خداحافظ کمی غمگین به یاد اون همه تردید
به یاد آسمونی که منو از چشم تو می دید
اگه گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنت ساده ست
نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخر جاده ست
خداحافظ واسه اینکه نبندیم دل به رویاها
بدونیم بی تو و با تو همینه رسم این دنیا
خداحافظ
خداحافظ
همین حالا
خداحافظ
خیال میکنی غریبه ام، اما اینجا شهر من است.
توی شهر من، پر از کوچه های پهن و درختهای بلنده که میشه شبها برحسب اتفاق، یکیشون رو کشف کرد ٫ توی تاریکی سری چرخوند و قصرهای کوچیک و بزرگش رو سیاحت کرد.
شهری که میدونم اگه دیر بجنبم، همراه خیلیهای دیگه ، توش گم میشم و حتی اسمش رو هم فراموش میکنم.
باکی نیست ...
به حافظه ام و به خاطراتش اعتماد میکنم تا تحمل تنهایی ها و رنگهای بی قافیه کوچه هاش برام راحت تر بشه.
اما یک روز، شاید یک نفرین ... یا نه ...
نفرین، تفریحی بیش نیست برای خیالی خمیری!
شاید یک نخواستن...
آره ...
یک نخواستن ، هیولاهایی ساختند که حالا کابوس شبهای رخوت و خستگی من شده. هیولاهایی که از دیدن زخمهای یکدیگر و ناکار کردن و جویدن همدیگر سیرایی ندارند.
شاید زندگی تا بوده واقعا همین بوده. با همه دیوها و هیولاهایش که حالا انگار از قصه ها دلزده شده اند.
همه چیز انگار از یک نخواستن میاید.
نخواستن برای بیرون رفتن از این شهر فرنگ که دیوارهای طلایی و قشنگش، روزی برق و جلایی داشت و حالا دیوارهای قهوه ای و زنگار گرفته، همه طرف ، باقی مانده و اندک چشمانی که انتظار دیدن چهره ای از دریچه های این شهر فرنگ را با تمام عمرشان تاخت میزنند.
میگویند ... شهرفرنگی، در گوشه ای از همین شهر، برج میسازد و به اسم قصر میفروشد به من و شما.
باید تا اسم شهرم فراموش نشده...
باید با تمام خورده اراده های باقیمانده ...
باید راهی به دریچه های این شهرفرنگ پیدا کنم تا پیش از پرواز، نگاهی از بیرون به این شهر بیندازم تا لااقل تمام خاطراتم را با مردمان این شهر مرور کرده باشم.
خب... خدا را شکر دیگر غمی نیست.... همه چیز بر وفق مراد است و خوب.
گفتم که ... نگران تنهاییهای من نباش، رفیق !


٠
٠
٠
مرد: آره، دیگه نمیتونم بیش از این منتظر بمونم.
زن: میخواهى من از پیشت برم؟
مرد: نه! فکرش را هم نکن.
زن: منو دوست داری؟
مرد: البته!
زن: آیا تا حالا به من خیانت کردی؟
مرد: نه! چرا چنین سوالى میکنی؟
زن: منو مسافرت میبری؟
مرد: مرتب!
زن: آیا منو میزنی؟
مرد: به هیچ وجه! من از این آدما نیستم!
زن: میتونم بهت اعتماد کنم؟
٠
٠
٠
بعد از ازدواج
همین متن را این دفعه از پائین به بالا بخوانید!

باران و تگرگ و برف
در بین سیاهی ها صدای ضجه ای ممتد
و شیطان نیز می گرید
و من در گوشه ی ژرفای این زندان
به تقدیر بد انسان می اندیشم
سیاهی ها پلیدی ها برای نسل انسان ها طناب دار می سازد
صداقت رنگ می بازد
صدای گریه ای موهش میان کوچه های شهر به عمق درد این سیاره می تازد
می اندازد به روی شانه ام از غصه ها کوهی ...! چه اندوهی ...! چه اندوهی .....!
کسی آرام می خواند
کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده ی خود را ؟
شب و است و سرد
و شیطان نیز می گرید .....![]()
بما درد دل افشا کن مداوا کردنش با من
اگر گم کرده ای ای دل کلید استجابت را
بیا یک لحظه با ما باش پیدا کردنش با من
بیفشان قطره اشکی که من هستم خریدارش
بیاور قطره ای اخلاص دریا کردنش با من
اگر درها برویت بسته شد دل بَرمَکن باز آ
درِاین خانه دق الباب کن واکردنش با من
به من گو حاجت خود را اجابت می کنم آنی
طلب کن آنچه می خواهی مهیا کردنش با من
بیا قبل از وقوع مرگ روشن کن حسابت را
بیاور نیک و بد را جمع و منها کردنش با من
چو خوردی روزی امروز ما را شکر نعمت کن
غم فردا مخور تامین فردا کردنش با من
بقرآن آیه رحمت فراوان است ای انسان
بخوان این آیه را تفسیر ومعنا کردنش با من
اگر عمری گنه کردی مشو نومید از رحمت
تو نام توبه را بنویس امضا کردنش با من
تقريباً تا ظهر به كارام مشغول بودم. بعدش ژانت درو زده و اومد تو و گفت:
ميدونين، امروز هواي بيرون عاليه؛ از طرف ديگه امروز تولدتون هست، اگر موافق باشين با هم براي ناهار بريم بيرون، فقط من و شما!
خداي من اين يكي از بهترين چيزهائي بوده كه ميتونستم انتظار داشته باشم. باشه بريم!
براي ناهار رفتيم و البته نه به جاي هميشگي براي نهار، بلكه باهم رفتيم يه جاي دنج و خيلي اختصاصي. اول از همه دوتا مارتيني سفارش داده و از غذائي عالي در فضائي عالي تر واقعاً لذت برديم.
وقتي داشتيم برمي گشتيم، ژانت رو به من كرده و گفت: ميدونين، امروز روزي عالي هست، فكر نمي كنين كه اصلاً لازم نباشه برگرديم به اداره؟ مگه نه؟ در جواب گفتم: آره، فكر ميكنم همچين هم لازم نباشه. اونم در جواب گفت: پس اگه موافق باشي بد نيست بريم به آپارتمان من.
وقتي وارد آپارتمانش شديم گفتش: ميدوني رئيس، اگه اشكالي نداشته باشه من ميرم تو اتاق خوابم... دلم ميخواد تو يه جاي گرم و نرم يه خورده استراحت كنم.
خواهش مي كنم در جواب بهش گفتم. اون رفت تو اتاق خوابش و بعداز حدود يه پنج شش دقيقه اي برگشت. با يه كيك بزرگ تولد در دستش در حالي كه پشت سرش همسرم، بچه هام و يه عالمه از دوستام هم پشت سرش بودند كه همه با هم داشتند آواز تولدت مبارك رو مي خوندند.
در حاليكه من اونجا... رو اون كاناپه نشسته بودم... لخت مادرزاد!!! و تمام جمعیت مشغول !!! ![]()
![]()


چگونه خوشبینی خود را افزایش دهیم؟ 

زمان مورد نیاز: فقط چند دقیقه دیگر !!

پنج سوال مهم در زندگی زناشویی
بر اساس یه تحقیق، ۵ سوال وجود داره که زنها بهتره از مردها نپرسند!
چون اگه جوابهاشون مبنی بر حقیقت داده بشه شر به پا میشه!!...
این ۵ سوال عبارتند از:
آیا دوستم داری؟...
آیا من چاقم؟...
به نظر تو ، اون دختره از من خوشگلتره؟...
اگه من بمیرم تو چیکار می کنی؟
برای مثال:
به چی فکر میکنی؟
جواب مورد نظر برای این سوال اینه: “عزیزم! از اینکه به فکر فرو رفته بودم متاسفم! داشتم به این فکر میکردم که تو چقدر زن خوب و دوست داشتنی و متفکر و با شعور و زیبایی هستی و من چقدر خوشبختم که با تو زندگی می کنم.“... البته این جواب هیچ ربطی به موضوع مورد فکر مرد نداره! چون مرد داشته به یکی از موارد زیر فکر میکرده:
الف) فوتبال
ب) بسکتبال
ج) چقدر تو چاقی!
د) چقدر اون دختره از تو خوشگلتره!
ه) اگه تو بمیری پول بیمه ات رو چطوری خرج کنم؟
یه مرد در سال ۱۹۷۳ بهترین جواب رو به این سوال داده... اون گفته: “اگه می خواستم تو هم بدونی به جای فکر کردن، دربارهش حرف میزدم!“...
آیا دوستم داری؟
جواب مورد نظر این سوال “بله“ است! و مردهایی که محتاطترند میتونن بگن: “بله عزیزم!“... و جوابهای اشتباه عبارتند از:
الف) فکر کنم اینطور باشه!
ب) اگه بگم بله، احساس بهتری پیدا میکنی؟
ج) بستگی داره که منظورت از دوست داشتن چی باشه!
د) مگه مهمه؟!
ه) کی؟... من؟!
آیا من چاقم؟
واکنش صحیح و مردانه نسبت به این سوال اینه که با اعتماد به نفس و تاکید بگین “نه! البته که نه!“ و به سرعت اتاق رو ترک کنین!... جوابهای اشتباه اینها هستند:
الف) نمیتونم بگم چاقی... اما لاغر هم نیستی!
ب) نسبت به چه کسی؟!
ج) یه کمی اضافه وزن بهت میاد!
د) من چاقتر از تو هم دیدم!
ه) ممکنه سوالت رو تکرار کنی؟ داشتم به بیمهات فکر میکردم!
به نظر تو، اون دختره از من خوشگلتره؟
“اون دختره“ در اینجا میتونه یه دوست قبلی یا یه عابر که از فرط زل زدن به اون تصادف کردین و یا هنرپیشه یه فیلم باشه... در هر حال جواب درست اینه که: “نه! تو خوشگلتری!“... جوابهای غلط عبارتند از:
الف) خوشگلتر که نه... اما به نحو دیگهای خوشگله!
ب) نمیدونم اینجور موارد رو چطوری میسنجند!
ج) بله! اما مطمئنم تو شخصیت بهتری داری!
د) فقط از این بابت که اون جوونتر از توست!
ه) ممکنه سوالت رو تکرار کنی؟ داشتم راجع به رژیم لاغریت فکر میکردم!
اگه من بمیرم تو چیکار میکنی؟
جواب صحیح: “آه عزیزترینم! در حادثه اجتناب ناپذیر فقدان تو، زندگی برام متوقف میشه و ترجیح میدم خودمو زیر چرخ اولین کامیونی که رد میشه بندازم!“... این سوال، همونطور که توی گفتگوی زیر میبینین، ممکنه از سوالهای دیگه طوفانیتر باشه!...
زن: عزیزم... اگه من بمیرم تو چیکار میکنی؟
مرد: عزیزم! چرا این سوالو میپرسی؟ این سوال منو نگران میکنه!
زن: آیا دوباره ازدواج می کنی؟
مرد: البته که نه عزیزم!
زن: مگه دوست نداری متاهل باشی؟
مرد: معلومه که دوست دارم!
زن: پس چرا دوباره ازدواج نمیکنی؟
مرد: خیلی خب! ازدواج میکنم!
زن (با لحن رنجیده): پس ازدواج میکنی؟
مرد: بله!
زن (بعد از مدتی سکوت): آیا باهاش توی همین خونه زندگی میکنی؟
مرد: خب بله! فکر کنم همین کار رو بکنم!
زن (با ناراحتی): بهش اجازه میدی لباسهای منو بپوشه؟
مرد: اگه اینطور بخواد خب بله!
زن (با سردی): واقعا“؟ لابد عکسهای منو هم میکنی و عکسهای اونو به دیوار میزنی!
مرد: بله! این کار به نظرم کار درستی میاد!
زن (در حالی که این پا و اون پا می کنه): پس اینطور... حتما“ بهش اجازه میدی با چوب گلف من هم بازی کنه!
مرد: البته که نه عزیزم! چون اون چپ دسته!!!
![]()
شما چطور میفهمید که یک بیمار روانى به بسترى شدن در بیمارستان نیازدارد یا نه؟
روانپزشک گفت:
ما وان حمام را پر از آب میکنیم و یک قاشق چایخورى، یک فنجان و یک سطل جلوى بیمار میگذاریم و از او میخواهیم که وان را خالى کند.
من گفتم: آهان! فهمیدم. آدم عادى باید سطل را بردارد چون بزرگتر است.
روانپزشک گفت: نه! آدم عادى در پوش زیر آب وان را بر میدارد!!
شما میخواهید تختتان کنار پنجره باشد ؟! ؟!؟
شما در یک شب طوفانی در حال رانندگی هستید. از جلوی یک ایستگاه اتوبوس میگذرید. سه نفر داخل ایستگاه منتظر اتوبوس هستند، یک پیرزن که در حال مرگ است. یک پزشک که قبلاً جان شما را نجات داده است. یک خانم یا آقا که در رویاهایتان خیال ازدواج با او را دارید. شما میتوانید تنها یکی از این سه نفر را سوار کنید. کدام را انتخاب خواهید کرد؟ دلیل خود را شرح دهید. پیش از اینکه ادامه حکایت را بخوانید شما نیز کمی فکر کنید!
ادامه مطلب
| Design By : Prince of Persia |

