... دلکده
... برای زخم تازه دیگه جایی نیست
گفتم: ولی انگار اصلا منو فراموش كردی! گفتم: تا كی باید صبر كرد؟ گفتم: تو بزرگی و نزدیكت برای منِ كوچیك خیلی دوره! تا اون موقع چیكار كنم؟ گفتم: خیلی خونسردی! تو خدایی و صبور! من بندهات هستم و ظرف صبرم كوچیك... یه اشاره كنی تمومه! گفتم: انا عبدك الضعیف الذلیل... اصلا چطور دلت میاد؟ گفتم: دلم گرفته . . . . موضوع انشا رو با بابایی درمیون گذاشتم. بابایی خیلی خوشحال شد و گفت: تا کی به تمنای وصال تو یگانه گم شده ام در روزمرگي ... يک دل سير که گريه کني آسوده تر پي بهانه ميگردي براي باز هم بودن ... چه ميدانم شايد براي با هم بودن ... در به در بهانه ام ... هرچه که باشد ... فقط بهانه باشد تا کمي ديوانگي کنم . زندگي را که در رنگ و بوي تجربه هايش نفهميدم ، هي شبيه مردگي مي شد بغض مي کردم! ... میخواهم کمی قدم بزنم ، در تو در خودم ... پاهایم دلخستگی هایم را تاب نمی آورند ٬ میشکنند. دستانم هی نقطه ته خط را هجی میکنند ٬ دلم به گذاشتنش نمی رود ... اما میتوانم ... (گوش دادم دردهايم اینجا توی گلویم گیر کرده اند ... نه با قهوه های سیاه فرو میروند نه با اشکهای شور فرو میریزند ... گیر کرده اند و تو چشمهایت را بسته ای و نمی بینی ... مهم نيست!... تو نمیدانی گاهی واژه ها چگونه زخم میزنند و خون فوران میکند از همه ی لحظه هایم ... گاهی آنقدر تیز میشوند که دیگر نه کلمه ای درمان این زخمها میشود نه سکوت ... زخمها شکل ِ خاطره میشوند و تا همیشه تلخ می مانند و زشت ... تو که خبر نداری... من اینجا پشت به آینه می ایستم و میگویم مهم نیست!... دليل اين همه سماجتت را نمي دانم! ، سماجت براي ماندگاري ، وقتي احساسم در باورت نمي گنجد ، وقتي با بي تفاوتي از كنار بي قراري هايم مي گذري ...
![]()
گفتی: لاتقنطوا من رحمة الله
.:: از رحمت خدا نا امید نشید(زمر/53) ::. ![]()
گفتی: ان الله یحول بین المرء و قلبه
.:: خدا حائل هست بین انسان و قلبش! (انفال/24) ::.
گفتم: غیر از تو كسی رو ندارم ![]()
گفتی: نحن اقرب الیه من حبل الورید
.:: ما از رگ گردن به انسان نزدیكتریم (ق/16) ::.![]()
گفتی: فاذكرونی اذكركم
.:: منو یاد كنید تا یاد شما باشم (بقره/152) ::.![]()
گفتی: و ما یدریك لعل الساعة تكون قریبا
.:: تو چه میدونی! شاید موعدش نزدیك باشه (احزاب/63) ::.![]()
گفتی: واتبع ما یوحی الیك واصبر حتی یحكم الله
.:: كارایی كه بهت گفتم انجام بده و صبر كن تا خدا خودش حكم كنه (یونس/109) ::.![]()
گفتی: عسی ان تحبوا شیئا و هو شر لكم
.:: شاید چیزی كه تو دوست داری، به صلاحت نباشه (بقره/216) ::.![]()
گفتی: ان الله بالناس لرئوف رحیم
.:: خدا نسبت به همهی مردم - نسبت به همه - مهربونه (بقره/143) ::.![]()
گفتی: بفضل الله و برحمته فبذلك فلیفرحوا
.:: (مردم به چی دلخوش كردن؟!) باید به فضل و رحمت خدا شاد باشن (یونس/58) ::.
گفتم: اصلا بیخیال! توكلت علی الله ![]()
گفتی: ان الله یحب المتوكلین
.:: خدا اونایی رو كه توكل میكنن دوست داره (آل عمران/159) ::.
گفتم: خیلی چاكریم! ![]()
ولی این بار، انگار گفتی: حواست رو خوب جمع كن! یادت باشه كه:
و من الناس من یعبد الله علی حرف فان اصابه خیر اطمأن به و ان اصابته فتنة انقلب علی وجهه خسر الدنیا و الآخره
.:: بعضی از مردم خدا رو فقط به زبون عبادت میكنن. اگه خیری بهشون برسه، امن و آرامش پیدا میكنن و اگه بلایی سرشون بیاد تا امتحان شن، رو گردون میشن. خودشون تو دنیا و آخرت ضرر میكنن (حج/11)
میگی نه نیگا کن! :
جک و دوستش باب تصمیم می گیرند برای تعطیلات به اسکی برند. با هم دیگه رخت و خوراک و چیزهای دیگرشان را بار ماشین جک می کنند و به سوی پیست اسکی راه می افتند
پس از دو سه ساعت رانندگی ، توفان و برف و بوران شدیدی جاده را در بر گرفت چراغ خانه ای را از دور می بینند و تصمیم می گیرند شب را آنجا بمانند تا توفان آرام شود و بتوانند به راه خود ادامه دهند.
هنگامی که نزدیکتر می شوند می بینند که آن خانه در واقع کاخیست بسیار بزرگ و زیبا که درون کشتزار پهناوریست و دارای اسطبلی پر از اسب و آن دورتر از خانه هم طویله ای با صدها گاو و گوسفند است.
زنی بسیار زیبا در را باز می کند. مردان که محو زیبایی زن صاحبخانه شده بودند، توضیح می دهند که چگونه در راه گرفتار توفان شده اند و اگر خانم خانه بپذیرد شب را آنجا سر کنند تا صبح به راهشان ادامه دهند.
زن جذاب با صدایی دلنشین گفت: همانطور که می بینید من در این کاخ بزرگ تنها هستم ، اما مساله این است که من به تازگی بیوه شده ام و اگر شما را به خانه راه دهم از فردا همسایه ها بدگویی و شایعه پراکنی را آغاز می کنند.
جک پاسخ داد: نگران نباشید، برای این که چنین مساله ای پیش نیاید ما می تونیم در اسطبل بخوابیم. سحرگاه هم اگر هوا خوب شده باشد بدون بیدار کردن شما راه خود را به طرف پیست اسکی ادامه خواهیم داد.
زن صاحبخانه می پذیرد و آن دو مرد به استبل می روند و شب را به صبح می رسانند بامداد هم چون هوا خوب شده بود راه
می افتند
———— ——— ——— ——
حدود نه ماه بعد جک نامه ای از یک دادگاه دریافت می کند در آغاز نمی تواند نام و نشانیهایی که در نامه نوشته بود را به یاد آورد اما سر انجام پس از کمی فشار به حافظه می فهمد که نامه دادگاه درباره همان زن جذاب صاحبخانه ای است که یک شب توفانی به آنها پناه داده بود
پس از خواندن نامه با سرگردانی و شگفت زده به سوی دوستش باب رفت و پرسید: باب، یادت میاد اون شب زمستانی که در راه پیست اسکی گرفتار توفان شدیم و به خانه ی آن زن زیبا و تنها رفتیم؟
باب پاسخ داد: بله
جک گفت: یادته که ما در اسطبل و در میان بو و پشگل اسب و قاطر خوابیدیم تا پشت سر زن صاحبخانه حرف و حدیثی در نیاید؟
باب این بار با صدایی لرزانتر پاسخ داد: آره.. یادمه
جک پرسید: آیا ممکنه شما نیمه شب تصادفی به درون کاخ رفته باشید و تصادفی سری به آن زن زده باشید؟!
باب سر به زیر انداخت و گفت: من … بله…من…
جک که حالا دیگر به همه چیز پی برده بود پرسید: باب ! پس تو … تو تو اون حال و هوا و عشق و حال خودت رو جک معرفی کرده ای؟؟…تا من .. بهترین دوستت را ..
جک دیگر از شدت هیجان نمی توانست ادامه دهد… ، باب که از شرم و ناراحتی سرخ شده بود گفت .. جک… من می تونم توضیح بدم.. ما کله مون گرم بود و من فقط می خواستم .. فقط…حالا چی شده مگه؟
جک احضاریه دادگاه را نشان داد و گفت: اون زن طفلک به تازگی مرده و همه چیزش را برای من به ارث گذاشته!!!!!!!!!!
...
واقعا لذت می برم كه یك معلم كلاس دوم دبستان چنین بحث مفیدی رو موضوع انشا كرده است. بابایی گفت: اینترنت یه جایی است كه میشه اونجا دوست پیدا كرد، زمان ما كه این ترنت و اون ترنت و از این جور چیزا نبود!
بابایی پس از گفتن این جمله نگاهی به مامانی كرد و سرش رو تكون داد و گفت:
راستی خانم معلمتون آی دیش رو بهتون نداده؟!
با گفتن این جمله مامان چشم غره ای به بابایی كرد و بهم گفت كه برم پیشش تا برام انشا بگه!
مامانی گفت: اینترنت خیلی خوبه ومیشه بحث های خاله زنك بازی روا ونجا به صورت مدرن انجام بدی!
مامان گفت: مثلا همین فیس بوك! همه ی زن های فامیل توش عضو هستند و خیلی سریع می تونیم آخرین اخبار و اطلاعات مهم رو در اختیار هم قرار بدیم. از مامانی پرسیدم مثلا چه اخباری، و مامانی گفت:مثلا همین موضوع كه دختر شوكت خانم دماغش رو عمل كرد و یا داماد شمسی خانوم اینا عملی از كار در اومده! مامانی ادامه داد:ا لبته اینترنت معایب و مضراتی هم داره و یك نمونه اش اینه كه ساعات آنلاین بودن آدم با سوخته شدن غذاش رابطه ای مستقیم داره!
به طرف اتاق داداشی رفتم تا از اون در مورد اینترنت بپرسم، نمی دونم چرا وقتی وارد اتاق شدم یهو كامپیوترش رو ری استارت كرد و سرم داد كشید و گفت: به تو یاد ندادند قبل از وارد شدن به اتاق در بزنی؟!
از داداشی در مورد اینترنت پرسیدم و داداشی گفت:اینترنت یعنی دریای علم، و اینترنت می تونه به عنوان یك ابزار كمك آموزشی مناسب عمل كنه!
از داداشی خواستم یكی از مقاله های علمی اش رو كه جدیدا از اینترنت گرفته بهم نشون بده، نمی دونم چرا داداشی یهو هول شد و سرفه ای كرد و گفت: می بینی كه سیستم هنگ كرده، بعدا بهت نشون میدم!
به اتاق نازنین رفتم و از اون در مورد اینترنت پرسیدم، نازنین در حالی كه عكس های لباس های عروسی رو از روی لب تاپش بهم نشون می داد گفت: ببین اینا رو تازه از اینترنت گرفتم، به نظرت كدوم یكی شون بهم میاد؟!
از نازنین پرسیدم: مگه قراره عروسی كنی؟
یهو نازنین توی چشماش اشك جمع شد و جیغی كشید و با خوشحالی گفت: راستشو بگو! خبریه؟! واسم میخواد خواستگار بیاد؟
مامانی كه فكر كرده بود جیغ نازنین باز هم در اثر كشیده شدن موهایش است از همان آشپزخانه گفت: خواهرت رو اذیت نكن! بشین انشات رو بنویس!
بابابزرگ با یه زنبیل وارد خونه شد و از همون دم در به داداشی گفت: یه سرچی بزن توی نت ببین قیمت گوجه فرنگی چنده؟! فكر كنم این اكبرآقا گرون فروش شده !
داداشی هم بعد از چند دقیقه گفت كه قیمت این میوه در نقاط مختلف شهر متفاوت است!
بابابزرگ قبض آب و برق و گاز و تلفن و موبایل رو روی میز گذاشت و به مامانم گفت كه صف بانك شلوغ بوده و حوصله نداشته پول قبض ها رو پرداخت كنه، بابایی سرش رو خاروند و گفت: كاش زودتر می گفتین حوصله ندارین تا من خودم پرداخت می كردم، امروز آخرین مهلت برای پرداخت قبضه.
بابابزرگ گفت كه شنیده ٬ میشه از طریق اینترنت قبض ها رو پرداخت كرد، همه ی اهالی خونه این موضوع رو تایید كردند، اما همشون گفتند این كار رو بلد نیستند، در همین زمان مامان بزرگ كه با سر و صدای ما از خواب بیدار شده بود به طرف ما اومد و قبض ها رو برداشت و به سمت كامپیوتر داداشی رفت، بعد از چند دقیقه با لبخندی بر لب گفت: همه ی قبض ها پرداخت شدند!
پدرش فکری می کنه و می گه: بهترین راه اینه که من برای تو یک مثال در مورد خانواده خودمون بزنم که تو متوجه سیاست بشی. من حکومت هستم، چون همه چیز رو در خونه من تعیین می کنم. مامانت دولت هست، چون کارهای خونه رو اون اداره می کنه. کلفت مون ملت مستضعف و پابرهنه هست، چون از صبح تا شب کار می کنه و هیچی نداره. تو روشنفکری چون داری درس می خونی و پسر فهمیده ای هستی. داداش کوچیکت هم که دو سالش هست، نسل آینده است. امیدوارم متوجه شده باشی که منظورم چی هست و فردا بتونی در این مورد بیشتر فکر کنی.
پسر کوچولو نصف شب با صدای برادر کوچکش از خواب می پره. می ره به اتاق برادرکوچکش و می بینه زیرش رو کثیف کرده و داره توی ...! خودش دست و پا می زنه. می ره توی اتاق خواب پدر و مادرش و می بینه پدرش توی تخت نیست و مادرش به خواب عمیقی فرورفته و هرکاری می کنه مادرش از خواب بیدار نمی شه. می ره توی اتاق کلفت شون که اون رو بیدار کنه، می بینه باباش توی تخت کلفت شون خوابیده و داره ترتیب اون رو می ده. می ره و سرجاش می خوابه و فردا صبح از خواب بیدار می شه.
فردا صبح باباش ازش می پرسه: پسرم! فهمیدی سیاست چیست؟ پسر می گه: بله پدر، دیشب فهمیدم که سیاست چی هست. سیاست یعنی اینکه حکومت، ترتیب ملت مستضعف و پابرهنه رو می ده، در حالی که دولت به خواب عمیقی فرو رفته و روشنفکر هر کاری می کنه نمی تونه دولت رو بیدار کنه، در حالی که نسل آینده داره توی ...! خودش دست و پا می زنه!

اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه
خواهد که سرآید غم هجران تو یا نه
ای تیر غمت را دل عشاق نشانه
جمعی به تو مشغول و تو غایب ز میانه
رفتم به در صومعه عابد و زاهد
دیدم همه را پیش رخت راکع و ساجد
در میکده رهبانم و در صومعه عابد
گه معتکف دیرم و گه ساکن مسجد
یعنی که تو را می طلبم خانه به خانه
روزی که برفتند حریفان پی هر کار
زاهد سوی مسجد شد و من جانب خمار
من یار طلب کردم و او جلوه گه یار
حاجی به ره کعبه و من طالب دیدار
او خانه همی جوید و من صاحب خانه
هر در که زنم صاحب آن خانه تویی تو
هر جا که روم پرتو کاشانه تویی تو
در میکده و دیر که جانانه تویی تو
مقصود من از کعبه و بتخانه تویی تو
مقصود تویی ... کعبه و بتخانه بهانه
بلبل به چمن زان گل رخسار نشان دید
پروانه در آتش شد و اسرار عیان دید
عارف صفت روی تو در پیر و جوان دید
یعنی همه جا عکس رخ یار توان دید
دیوانه منم ... من که روم خانه به خانه
عاقل به قوانین خرد راه تو پوید
دیوانه برون از همه آئین تو جوید
تا غنچهء بشکفتهء این باغ که بوید
هر کس به بهانی صفت حمد تو گوید
بلبل به غزل خوانی و قمری به ترانه
بیچاره بهایی که دلش زار غم توست
هر چند که عاصی است ز خیل خدم توست
امید وی از عاطفت دم به دم توست
تقصیر "خیالی" به امید کرم توست
یعنی که گنه را به از این نیست بهانه
"شیخ بهایی"

باور کن نمی دانم کجایم ... گم شده ام!!! کسی مرا پیدا کند ... مژدگانیش یک ستاره!
میدونی همیشه فکر میکردم منطقم پر رنگتر از احساسمه ... فکر میکردم هیچ وقت نمیتونم با احساسم با دیگران زندگی کنم ... باور بقیه ، باورم رو پر رنگتر میکرد ... اما با تو ، من شدم بی منطق ترین آدم!!... با تو فقط احساس بود ... چیزی که هر چی نگاه میکنم هیچ جای دیگه زندگیم پیداش نمیکنم!... باتو یه گوشه هایی از من رو شناختم که انگار سالها خاک خورده بود ...
این روزها کم تحملی هایم به اندازه تحمل هایم قد کشیده اند!!... و نهایتش ؛ تحمل میکنم همه چیز را ، حتی کم تحملی هایم را ...
سرم را فرو می برم در کلمات کتاب و سعی میکنم نفهمم که اشکی آرام و بی صدا از گوشه چشمم می افتد ... همین!
کتاب میخوانم ، كوير را ، چندباره ... این روزها یه جور ناجوری ام ... به طرز وحشتناکی دلم خدا می خواد!!...
تا غبار ترديد را از تك تك كلماتت بر نداري، بيهوده برايم از عشق سخن ميگوئي...
نمي دانم گناه از واژه هاي زهر دار توست، يا دل نا اجين من، كه اين گونه لحظه به لحظه از باور بودنت دور ميشوم!!!
هيچ جای قصه زندگی من شرابِ تلخ ِ مردافکن نگذاشته اند تا آرام بگيرم ... هيچ گوشه ای از اين همه تنهايی ...
خيالت راحت، در اين تنهايی آن قدر حفره های خاليست که يکی کم يا زياد ٬ تاثيری به حالم نمي گذارد !
من انتهاي اين دوستت دارم ها راخوب ميدانم . نگو عادت نکنم . هروقت خواستی برو ... من پير ِ اين آمدن ها و رفتن ها شدم !
دل ميدهم به دلم ... ميگويم کابوس نديده ام و بغض هايم سراب بود و واژه ها را نگِريستم ... به جهنم اگر دروغ ميگويم! به کجاي اين دنياي لبريز از دروغ بر ميخورد؟! ...
دلم ميخواهد بنويسم ... براي تو براي خودم ... به درک اگر هيچ کداممان نيستيم! باغ که هست! ... شب و زمستان و تيك تيك ساعت در بستر ِ باد کفايت است براي از تو نوشتن، از خودم ... حالا اسمش را ميگذاريم بهانه يا هر چيزي که شبيه ديوانگي ست ... شبيه من شبيه تو ...
ميبيني هي مينشيني لابلاي حرفهايم؟! ... هي ميخزي بر دستانم و حک ميشوي پشت اين شيشه و من انکار ميکنم که هستي ... دلم را مي لرزاند انگار ...
انکار ميکنم بودنت را ... نمي نويسمت! تو هم نخوانش ... انکار ميکنم ... که هر بار اعتراف به بودنت کردم گم شدي و من ماندم و ضجه هاي تب داري که کلماتم را سوزاند ...
من ميگويم ننوشتمت تو هم نخوانش!... ميخواهم بماني ترسهايم را پنهان کنم پشت همه انکارهاي دستانم ...
ميخواهم آنقدر بنويسم خزان و باران تا زمين خيس شود، بهانه هايم زياد ... بهانه ام بشود تو که بر زمين خيس گامهايت را بر ميداري و من ميشمارمشان، تا برسي از کوچه هاي نيامده ... من دو فنجان قهوه بگذارم روبروي هم و زير گوش باد بگويم يکي از قهوه ها سرد ميشود خبرش را به ناکجا ببرد ... مبادا بماند تا ترا در آمدنت ببرد!.....
من دنبال بهانه ام بنويسم براي تو ، براي خودم آواز مي خوانم، سايه ها برقصند تا جنون سايه افکني بر نوشته هايم از سرشان بيفتد!... کسي که نگفت اما ميگويند يک دل سير که گريه کني دلت آرام ميشود!...
همه چيز را که نبايد گفت! تو هم نگو که آنچه هرشب تشييع ميشود يکي از روياهاي من است که از ترس ميميرند!... بگو خاکسپاري کابوس هاست تا بي کابوس بمانيم ...
همه چيز را که نبايد گفت! من هم نميگويم که اين کابوسهاي نفرين شده اين مادر زاينده ترس هايم ديگر حتي به خوابهاي لحظه ايم هم، رحم نمي کنند ...
دنبال آتش ميگردم ... بشود بهانه نگاهت براي من تا تنهايي هايم را با سیاهی شب چشمانت پرکنم ... بشوم شاعر پوست برهنه ات ، با نوک انگشتانم تمام اندامت را حفظ کنم ... با چشمان بسته از بر بخوانمت ... دهانم طعم شراب بگيرد ... مست شوم ... مست شوی! ... برايت بميرم ...
ديوانگي که فهميدن نمي خواهد! دلت را به سراب هم که بزني ميتواني آسوده بگويي دريا بود!...
من در به در تو ، در به در خودم ... در به در بهانه ها ميشوم ... بنويسم براي تو ، براي خودم ... به درک که هيچ کداممان نيستيم! اينجا نيستيم ... شايد به بهانه بودنِ واژه بودن در فرهنگ لغات جاي ديگري باشيم پيدا شويم!!... در يکي از همين شبها ... خدا را چه ديدي اصلا همه هر چه نوشتم بهانه اي نذر ِ پيدا شدنمان!...
در خیابان وحشت زده تاریک یک نفر گویی قلبش را مثل حجمی فاسد زبر پا له کرد *فروغ* )
میتوانم ... این دل بند زده به سازهای بد آهنگ عادت دیرینه ای دارد ... دیگر از هیچ چیزی نمی ترسد ... از دست دادن ... از کف دادن ... از بالا افتادن ... از پایین افتادن ... دیگر هیچ چیزی عجیب نیست ، حتی پاک شدن تو از آن همه همهمه و تشویش های عاشقانه ... فاتحه خواندن این روزها کار آسانیست!... گذراندن این شبهای بغض و ترکِ عادت به حضور تو آسانتر!...
میتوانم ... تو خوشحالی که بازی میکنی با انتظارهایم ... من خوشحالم که هنوز هم توان نباختن به بازی را دارم!...
من هنوز هم پا به پای خط های ممتد بی نتیجه ٬ به سمت خالی ِ بی انتهایی کشیده میشوم و به درک اگر نمیخواهم ! ... آدمها سر ِ بی سر و ته سرنوشتشان را گرفته اند و با پای برهنه میدوند وسط مردگی ِ روزانه یکدیگر و رقابت میکنند تا به رسم یادگار ٬ جای خالیشان را عمیق تر از دیگران بکشند!... تکلیفِ آدمهایی مثل من که پنجه تیزی ندارند میشود شمردنِ یادگارهایی که بر تنشان میسوزد!!!... من شمردن را خوب یاد گرفته ام!... میتوانم تا بی نهایت برایت بشمارم و همچنان عاشق ِ قمار ٬ در امتدادِ خطوط ممتد ، تا بی پایانی ِ خالی ها بروم و فنجان های قهوه ام را لاجرعه سر بکشم و واژه ها را شُکر ، که هی کاسه خالی تحملم را پُر میکنند وقتی تو چشمهایت را بسته ای و نمیبینی ...
حالا وسط این بازی دیگر چه اهمیتی دارد که من شبها به جای رویا ٬ میبینم احساساتِ تکه تکه شده ام از چشمهایم میریزند روی لختی ِ بازوهایم و سُر میخورند تا لای انگشتها و دلِ هزار بار شکسته ام را قلقلک میدهند و باز میریزند از چشمها و سُر میخورند تا ...
از همه با هم بودن ها ٬ دردی در آغوش ِ من ، کنار تمام دردهايم ، جا خشک کرده ... چه خوب که تو چشمهایت را بسته ای و نمیبینی و میتوانی بازهم دلم را بشکنی!...
من هنوز هم تحمل ِ دغدغه های عاشقانه را تمرین میکنم و منتظرم شاید که کنار ِ یکی از این قهوه ها ٬ عاشقانه خفته ای بیدار شود ... حالا توی این چشم به راهی دیگر چه اهمیتی دارد که از آسمان و زمین تازیانه میخورم ، جلوی چشمهای بسته تو ...
واژه ها را شُکر که ... واژه ها را هزار باره شکر که مرا اسیر آینه و انعکاس میکنند تا یادم برود چشمهایم میسوزند!!!... شکر که مرا میبرند تا آن سوی مرزهای آبنوسی به دنبالِ زیباترین حرف برای عاشقانه های نگفته ام ، تا یادم برود هنوز وقتِ خواندنِ عاشقانه ها نیست در این سیاهی!...
تو نمیدانی چه خاصیتِ عجیبیست در این با تو بودنها ... من ِ با تو ٬ من ِ غریبی ست که تجربه اش میکنم ... منی که هیچ وقت ندیده بودمش ... حتی با وجودِ چشمهای بسته ات ٬ من ِ با تو میتواند با همه بغض هایش ٬ جفت پا بپرد در چاله آبی و بخندد!... من ِ با تو ٬ شبها زخمهایش را می گریَد ٬ روزها در نوبتِ عاشقی تن ِ تبدارش را مرور میکند ... من ِبا تو ، با همه بیقراری هایش ٬ سر قرار می آید ... با همان گلوی گرفته از دردها ٬ ساعتها برایت حرف میزند و با گوشهای لبریز از حرفش!! ٬ میتواند تا ابد حرفهایت را بشنود ... من ِ با تو ، میتواند ساعتها خیره شود تا بیایی ، با اینکه میدانم که میدانی از انتظار بیزارم ... بیزار ...
من ِ با تو ٬ با همه خستگی هایش در امتدادِ خطهای بی نتیجه میرود ...
من ِ با تو ٬ میداند که همه ما فقط از کنار هم میگذریم اما باز با تو می آید ...
من ِ با تو ٬ میداند که تو چشمهایت را بسته ای اما باز هم برایت مینویسد ...
میبینی من ِ عجیبی ست!! کارهایی را می کند که هرگز نکرده ام ...
این من ِ دیوانه ٬ سبک می شود اما کوچک نمیشود ... این من ِ غریب ، سبک که میشود ٬ بالا میرود ... بالا ... بالاتر ... ــ به چشمهای بسته ات قَسَمت میدهم یادم نیندازی سقوط هم واژه پررنگی ست برای روزی از روزهای قمارباز! میدانم فقط از تکرارش بیزارم ... بیزار ... ــ
به خاطر همین من است که با نامهربانی های گاه و بیگاهت ٬ با دردهایم ٬ با ندیدنهایت ٬ با بغض هایم ٬ با هرچه که هست و نیست ٬ خوب و بد ... دوستت دارم ... حتی الان با این دردهايي که اینجا توی گلویم گیر کرده اند و نه با قهوه های سیاه ...
زخمهایم را بکش به هر چه نمک در دنیاست ... میخواهم رد بوسه هایی را که میسوزند گم کنم!!...
روزها و شب های زيادی در فراموشی گاه و بی گاهت زيسته ام ... ترسی از گرد و غبار گرفتن خاطره ام در ذهنت ندارم ... باشد! اخم نکن! از این حرف ها می گذرم ...
با بهار می آیي ... برايم بوسه های بدهکار سوغاتی بياور!... من هم يادم مي ماند وقت برگشتن ، چمدان خالی از احساست را ، پر از خداحافظی کنم ، تا روزهای تنهایی با اشتباه یک باور ساده به دوستت دارم های بی جان تو پناه نبرم ! اخم نکن! باشد ... گلایه نمیکنم!...
اینجا آفتاب را ، باد می برد و خواب های خیس مرا ، خیال تو ! که نمی دانم کجای نفس کشیدن هایت مرا به خاطر می آوری!... عزیزم دل نگران به هم بافتن کلمات برای گفتن " دوستت دارم " ها و " به یادت هستم " ها نباش!... اخم هم نکن ... خواستم برایت بنویسم ، آنقدر از این همه عشق خیالی خسته ام که سوالی برای پرسیدن ندارم!...
حالا...بعد این از همه نوشتن ِ من و خواندن ِ تو ، بگو بدانم سرشانه هايت بالش کدام مسافر ِ در راه مانده ی ديگر شد که اين چنين رد پايش در نگاهت به جای مانده است!؟...
| Design By : Prince of Persia |

