تبليغاتX
... دلکده


... دلکده

... برای زخم تازه دیگه جایی نیست



سلام دريا، سلام دريا، فشانده گيسو! گشوده سيما !

هميشه روشن، هميشه پويا، هميشه مادر، هميشه زيبا !

 

سلام مادر، كه مي تراود، نسيم هستي، زتار و پودت .

هميشه بخشش، هميشه جوشش، هميشه والا، هميشه دريا !

 

سلام دريا، سلام مادر، چه مي سرائي؟ چه مي نوازي ؟

بلور شعرت، هميشه تابان، زبان سازت، هميشه شيوا .

 

چه تازه داري؟ بخوان خدا را، دلم گرفته، دلم گرفته !

كه از سرودم رميده شادي، كه در گلويم شكسته آوا !

 

چه پرسي ازمن: - « چرا خموشي؟ هجوم غم را نمي خروشي !

جدار شب را نمي خراشي، چرا بدي را شدي پذيرا ؟ »

 

- شكسته بازو گسسته نيرو، جدار شب را چگونه ريزم ؟

سپاه غم را چگونه رانم، به پاي بسته، به دست تنها ؟

 

خروش گفتي ؟ چه چاره سازد، صداي يك تن، درين بيابان ؟

خراش گفتي ؟ كه ره گشوده، به زور ناخن، ز سنگ خارا ؟

 

بخوان خدا را، دلم گرفته، دلم گرفته، دلم گرفته !

درين سياهي، از آن افق ها، شبي زند سر، سپيده آيا ؟


نوشته شده در دوشنبه 28 بهمن1387ساعت توسط * ρЯіИ¢ξ ФҒ ρΞЯŠỊД *| |

روزی پادشاهی این سوال برایش پیش می آید و می خواهد بداند که نجس ترین چیزها در دنیای خاکی چیست. برای همین کار وزیرش را مامور میکند که برود و این نجس ترین نجس ترینها را پیدا کند و در صورتی که آنرا پیدا کند و یا هر کسی که بداند تمام تخت و تاجش را به او بدهد. وزیر هم عازم سفر می شود و پس از یکسال جستجو و پرس و جو از افراد مختلف به این نتیجه رسید که با توجه به حرفها و صحبتهای مردم باید پاسخ همین مدفوع آدمیزاد اشرف باشد. عازم دیار خود می شود در نزدیکی های شهر چوپانی را می بیند و به خود می گوید بگذار از او هم سؤال کنم شاید جواب تازه ای داشت بعد از صحبت با چوپان، او به وزیر می گوید من جواب را می دانم اما یک شرط دارد و وزیر نشنیده شرط را می پذیرد چوپان هم می گوید تو باید مدفوع خودت را بخوری وزیر آنچنان عصبانی می شود که می خواهد چوپان را بکشد ولی چوپان به او می گوید تو می توانی من را بکشی اما مطمئن باش پاسخی که پیدا کرده ای غلط است تو این کار را بکن اگر جواب قانع کننده ای نشنیدی من را بکش.
خلاصه وزیر به خاطر رسیدن به تاج و تخت هم که شده قبول می کند و آن کار را انجام می دهد سپس چوپان به او می گوید: " کثیف ترین و نجس ترین چیزها طمع است که تو به خاطرش حاضر شدی آنچه را فکر می کردی نجس ترین است بخوری" !!!!


نوشته شده در یکشنبه 20 بهمن1387ساعت توسط * ρЯіИ¢ξ ФҒ ρΞЯŠỊД *| |

هر شب مهتابی

روزنی بود در این پرده بی نقش خیال

که من خوابزده

غرق نگاه

راه از آن می جستم

سوی خلوتگه ماه

و نمی دانستم

راز مهتاب کجاست

که دل " دیوانه "

عاشق مهتاب است

و سر انجام همین روزنه بود

که مرا مجنون کرد ...

حرفایی که گفتم از غم نبود . هر چند غم حقیقتیه انکار ناپذیر ، اما همون حضور گاه و بی گاهش برای اثبات بودنش ، کافیه . دیگه نیازی به مرثیه سرایی من نیست . آخه رسالت ما نیست تو این یادداشت های صمیمانه بذر غم بپراکنیم ...


نوشته شده در چهارشنبه 16 بهمن1387ساعت توسط * ρЯіИ¢ξ ФҒ ρΞЯŠỊД *| |

کبوترهای روی تراس در حالی که تند تند خورده نون های روی زمین را نوک می زدن به عقابی که توی قفسش داشت بال بال می زد هم نگاه می کردن و مسخرش می کردن . بهش گفتن تو که اصلا توی قفس به دنیا اومدی که نمی تونی بپری ، پس چرا هی الکی بال بال می زنی ؟ عقاب جواب داد : دارم تمرین می کنم تا وقتی که آزاد شدم پرواز کردن بدونم . یه کبوتر که چند تا پر سرخ بین پراش داشت و رییس بقیه کبوترها بود پوزخندی زد و در حالی که آخرین خورده های نون را از زیر نوک کبوتر های دیگه به زور نوک می زد به عقاب گفت : برو بابا ، ماها تموم عمرمون پرواز کردیم ، همینمون مونده که تو از توی قفس بیای و به ما درس پرواز بدی جوجه عقاب . خورده های نون که تموم شده همه گی پر زدن و رفتن . اشک تو چشمای عقاب جمع شده بود . یک دفعه حس کرد که دنیا داره دور سرش می چرخه . احساس کرد که تنش بی حس شده و دیگه نمی تونه روی میله توی قفس سر پا بمونه و برای همین با تمام قدرتش بال بال زد تا تعادلش رو حفظ کنه که یک دفعه قلاب بالای قفس که قفس رو به سقف وصل کرده بود بر اثر این بال بال زدن ها و تکون های شدید در رفت و قفس افتاد کف زمین و قفل درش خورد شد . اولش عقاب باورش نمی شد ، از قفس به آرومی اومد بیرون و خودش رو کشون کشون کشید لب تراس . تمام تنش می لرزید و چشماش سیاهی می رفت . به هر زحمتی بود بال هاش رو باز کرد و به خودش گفت مرگ بهتر از هیچ وقت نپریدنه . از این حرف جرات گرفت و خودشو از اون بالا پرت کرد پایین ....
چند دقیقه بعد به کبوتری که چند تا پر سرخ داشت و زیر چنگال هاش داشت جون می داد گفت : اونایی که تنشون توی قفس دیگرون زندانیه شاید یه روزی آزاد بشن ولی اونایی که فکرشون توی قفس خودشون زندانیه هیچ امیدی به آزادیشون وجود نداره ...  


نوشته شده در چهارشنبه 16 بهمن1387ساعت توسط * ρЯіИ¢ξ ФҒ ρΞЯŠỊД *| |

عقاب وقتی می خواهد به ارتفاع بالاتری صعود كند در لبه یك صخره به انتظار یك اتفاق می نشیند !
میدانید اتفاق چیست ؟!
گردبادی كه از رو به رو بیاید !
عقاب به محض اینكه این آمدن گردباد را حس كرد بالهای خود را میگشاید و اجازه می دهد تا باد او را با خود بلند كند .به محض اینكه طوفان قصد سرنگونی عقاب را كرد ، این پرنده بلند پرواز سر خود را به سوی آسمان بلند میكند و عمود بر طوفان می ایستد و مانند گلوله توپی به سمت بالا پرتاب می شود .
او آنقدر با كمك باد مخالف اوج میگیرد تا به ارتفاع مورد نظر برسد و آنگاه با چرخش خود به سوی قله مورد نظر در بالاترین نقطه كوهستان ماوا میگزیند.
خوب به شیوه عقاب برای بالا رفتن دقت كنید . او منتظر حادثه می ماند . حادثه ای كه برای مرغهای زمینی یك مصیبت و بلاست .او منتظر طوفان مینشیند تا از انرژی پنهان در گردباد به نفع خود استفاده كند.
وقتی طوفان از راه میرسد عقاب به جای زانوی غم در بغل گرفتن و در كنج سنگها پناه گرفتن ، جشن میگیرد و خود را به بالاترین نقطه وزش باد می رساند...


نوشته شده در یکشنبه 6 بهمن1387ساعت توسط * ρЯіИ¢ξ ФҒ ρΞЯŠỊД *| |

از پس پرده نگاه کن
مثل شطرنجه زمونه
هر کسی مثل یه مهره
توی این بازی می مونه
یکی مثل ما پیاده
یکی صد ساله سواره
یه نفر خونه به دوشه
یکی دوتا قلعه داره
یه طرف همه سیاه و
یه طرف همه سفیدن
رو به روی هم یه عمره
ما رو دارن بازی میدن
اونا که اول بازی
توی خونه ی تو و من
پیش پای اسب دشمن
اون همه سرباز رو چیدن
ببین امروزم تو بازی
میون شاه و وزیرن
هنوزم بدون حرکت
پشت ما سنگر می گیرن
تاج و تخت شاه دیروز
در قلعشون نمی شه
به خیالشون که این تاج
سرشونه تا همیشه
یادشون رفته
که اون شاه
که به صد مهره نمی باخت
تاج رو از سرش تو میدون
لشکر پیاده انداخت
اون که ما رو بازی می ده
اونه که مهره رو چیده
اونکه نه شاهه ، نه سرباز
نه سیاهه ، نه سفیده
از پس پرده نگاه کن ...

نوشته شده در شنبه 5 بهمن1387ساعت توسط * ρЯіИ¢ξ ФҒ ρΞЯŠỊД *| |


هنوز هم بعد از این همه سال چهره
ویلان را از یاد نمی برم. در واقع در طول سی سال گذشته همیشه روز اول ماه که حقوق بازنشستگی را دریافت می کنم به یاد ویلان می افتم...
ویلان پتی اف کارمند دبیرخانه اداره بود،  از مال دنیا جز حقوق اندک کارمندی هیچ عایدی نداشت ویلان اول ماه که حقوق می گرفت و جیبش پر می شد، شروع می کرد به حرف زدن ...
روز اول ماه و هنگامیکه که از بانک به اداره برمی گشت به راحتی می شد برآمدگی جیب سمت چپ اش را تشخیص داد که تمام حقوق اش را در آن چپانده بود. ویلان از روزی که حقوق می گرفت تا روز پانزدهم ماه که پول اش ته می کشید نیمی از ماه سیگار برگ میکشید، نیمی از ماه مست بود و سرخوش.
من یازده سال با ویلان همکار بودم. بعد ها شنیدم او سی سال آزگار به همین نحو گذران روزگار کرده است ...
روز آخر که من ازاداره منتقل می شدم، ویلان روی سکوی جلوی دبیرخانه نشسته بود و سیگار برگ می کشید. به سراغ اش رفتم تا از او خداحافظی کنم. کنارش نشستم و بعد از کلی حرف مفت زدن عاقبت پرسیدم که چرا سعی نمی کندزندگی اش را سر و سامان بدهد تا از این وضع نجات پیدا کند؟!
هیچ وقت یادم نمی رود، همین که سوال را پرسیدم به سمت من برگشت و با چهره ای متعجب آن هم تعجبی طبیعی و اصیل پرسید: کدام وضع؟!!
بهت زده شدم. همین طور که به او زل زده بودم، بدون این که حرکتی کنم ادامه دادم : همین زندگی نصف اشرافی نصف گدایی!!!
ویلان با شنیدن این جمله همان طور که زل زده بود به من ادامه داد:
تا حالا سیگار برگ اصل کشیدی؟!
گفتم: نه !
گفت: تا حالا تاکسی دربست  گرفتی؟!
گفتم: نه !
گفت: تا حالا به یک کنسرت عالی رفتی ؟!
گفتم: نه !
گفت: تا حالا غذای فرانسوی  خوردی؟!
گفتم:نه !
گفت: تا حالا یه هفته مسکو موندی خوش بگذرونی؟!
 گفتم: نه !
گفت: خاک بر سرت، تا حالا زندگی کردی؟!!
با درماندگی گفتم: آره....نه...نمی دونم !!!
ویلان همین طور نگاهم می کرد، نگاهی تحقیر آمیز و سنگین...
حالا که خوب  نگاهش می کردم مردی جذاب بود و سالم...به خودم که آمدم ویلان جلویم ایستاده بود و تاکسی رسیده بود. ویلان سیگار برگی تعارفم کرد و بعد جمله ای را گفت که مسیر زندگی ام را به کلی عوض کرد .
ویلان پرسید: می دونی تا کی زنده ای؟!
جواب دادم: نه !
ویلان گفت: پس سعی کن دست کم نصف ماه رو زندگی کنی!!!


نوشته شده در جمعه 4 بهمن1387ساعت توسط * ρЯіИ¢ξ ФҒ ρΞЯŠỊД *| |

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم

همان یک لحظه اول

که ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان

جهان را با همه زیبائی و زشتی،

بر روی یکدیگر ویرانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم

که در همسایه ی صدها گرسنه،

چند بزمی گرم عیش و نوش می دیدم ،

نخستین نعره مستانه را خاموش آندم،

بر لب پیمانه می کردم

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم

که می دیدم یکی عریان و لرزان،

دیگری پوشیده از صد جامه رنگین،

زمین و آسمان را واژگون مستانه می کردم

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم

به خاطر تنها یک مجنون صحراگرد بی سامان

هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو آواره و دیوانه می کردم!

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم

بگرد شمع سوزان دل عشاق سر گردان

سراپای وجود بی وفا معشوق را،

پروانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم

به عرش کبریائی، با همه صبر خدائی تا که می دیدم عزیز نابجائی،

ناز بریک ناروا گردیده خواری می فروشد

گردش این چرخ را وارونه بی صبرانه می کردم .

عجب صبری خدا دارد!

چرا من جای او بودم;

همین بهتر که او جای خود بنشسته و

تاب تماشای زشت کاریهای این مخلوق را دارد

وگرنه من بجای او چو بودم ،

یک نفس کی عادلانه سازشی

با جاهل و فرزانه میکردم.

عجب صبری خدا دارد!


نوشته شده در پنجشنبه 3 بهمن1387ساعت توسط * ρЯіИ¢ξ ФҒ ρΞЯŠỊД *| |

جوانمرد دعا میكرد و از خدا آئینه ای می خواست تا خود را در آن ببیند . خدا دعایش را برآورده نمی كرد و جوانمرد بر اجابت دعایش اصرار می ورزید .
روزی ، عاقبت دعای جوانمرد مستجاب شد و خدا آئینه ای به او داد و جوانمرد حقیقت خود را دید .پیراهنی بود پر از چرك و ناپاكی .
جوانمرد ترسان شد و گفت : نه ، خدایا ، اما این من نیستم .پس كجاست آن همه شور و آن همه عشق و آن همه سوز و گداز كه در من بود ؟
خدا گفت : آن سوز و گداز و آن شور و عشق كه تو نیستی ، آن منم ، كه گاهی در جامهء تو می روم . وگرنه تو همینی كه می بینی .
جوانمرد خاموش شد و دیگر هیچ نگفت ....

نوشته شده در چهارشنبه 2 بهمن1387ساعت توسط * ρЯіИ¢ξ ФҒ ρΞЯŠỊД *| |

مهربانی ... ممنوع !
دست سوزنده مشتاقت را
در نهانخانه جیبت بگذار
تا که پا بند نباشی به کسی دست دهی
خارهایی هستند که ز سر پنجه دوست، با سر انگشتانت میجنگند
دوستی مسخره است
مهربانی ممنوع !
و تو ای دوست ترین
در نهانخانه جیبت بگذار، دست سوزنده مشتاقت را
من و تو
باید از سلسله بایدها، دستهامان را زنجیر کنیم
با زبان دگران لحظه هامان را تفسیر کنیم
و نگوئیم که بازیگر یک قصه معتبریم

کاش میدانستی
که نباید حس کرد، که نباید دل بست
در فضایی که پر از همهمه آدمهاست
من گرفتارترین تنهایم، تو گرفتارترین
دل ما بسته وابستگی است
قصه ماندن ما، طرح یک خستگی است



نوشته شده در سه شنبه 1 بهمن1387ساعت توسط * ρЯіИ¢ξ ФҒ ρΞЯŠỊД *| |


Design By : Prince of Persia