... دلکده
... برای زخم تازه دیگه جایی نیست
در دوران دومین جنگ چچن ، ارتش روسیه گرزونی مرکز چچن را به تصرف در آورد . افراد مسلح ضد دولتی چچن در هر گوشه و کنار به سربازان روسیه حمله می کردند ، نبرد بسیار شدید بود تا اینکه تمامی ساختمان ها منهدم گردید . یک ستوان دوم روس در یک تماس تلفنی با همسرش مطلع شد که او به تازگی پدر شده است . هنگامی که از کنار یک ساختمان عبور می کرد ، صدای گریه دخترکی را شنید و در اندیشه دختر خود بود که هنوز موفق به دیدارش نشده بود . گرچه وی می دانست در مقابل هر ساختمان و هر شهروند چچنی خطرهایی وجود دارد ، اما باز هم به سربازان زیر دست خود فرمان داد که جلوتر نروند و دخترک را نترسانند . او شخصاً به سوی صدا رفت . دخترک حدود شش سال داشت . معلوم بود که والدینش را در جریان بمباران ارتش روسیه از دست داده است و هراس از چهره و چشمانش هویدا بود . ستوان دوم روس یک بسته شکلات از جیب بیرون آورد ، بسته شکلات را هنگام جستجوی افراد مسلح چچن در فروشگاهی که ویران شده بود ، پیدا کرد . این افسر روس قصد داشت این بسته شکلات را برای همسر و دخترش سوغات ببرد . اما متوجه شد که دخترک اکنون بیش از هر کسی به این سوغات نیاز دارد . ستوان دوم لبخند زده و شکلات را به دست دختر داد و با محبت نامش را سوأل کرد . دختر از جنگ خونبار هراسیده بود و بر اثر بیم و هراس به ستوان دوم چشم دوخته بود و سپس با عجله به گوشه ای خزید . ستوان دومبا لبخند جلو آمد و چهره دوست داشتنی دخترک را نوازش کرد . او می خواست که بسته شکلات را به دختر داده و آنجا را ترک کند ؛ اما دخترک ناگهان از کیف مدرسه اش یک طپانچه بیرون آورده و ماهرانه و در عین ناباوری افسر روس را هدف قرارداده و ماشه را کشید ..... مردم هنگامی که اشیای برجای مانده از این ستوان دوم را بررسی می کردند، دو خاطر فراموش نشدنی را در ذهن داشتند . اول اینکه در چهره این افسر کماکان تبسم پدرانه دیده می شد و دوم اینکه بسته شکلات هنوز در دستش بود. شاید او قبل از مرگش دخترک چچنی را دختر خود می پنداشت . عشق پدرانه پنهان شده در اعماق جان و دل او موجب شده است که وی جنگ و خاطرات آن را برای لحظه ای فراموش کند ... آفتاب تازه زده بود. هنوز آسمون کامل روشن نشده بود، که چند تا ابر پشت سرهم سوراخ شدن. یه چیزی خورد زمین، سنگی نبود ، آخه صداش تپ بود…………………. آفتاب که کمی بالا اومد و مردم مثل لاک پشت سرشون رو از توی لاکشون بیرون آوردن،توی زمین ولُ شدن ، یه غریبه رو دیدن از سر فضولی دورش جمع شدن . صدای پچ پچ بلند شد…. - این چیه ؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟! - حیوونه ؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟! - آدم ؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟! - پرنده ست ؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟! -عروسک ؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟! - موهاش طلایی بود . بالاش سفید مثل کبوترا ، از شرم وحیا سرشِِ پایین بود ، زخمی ، خونی ، مجروح بود ………….. کسی جرات نداشت بهش نزدیک بشه . داشت گریه می کرد ،که یکی اومد جلو دستش رو دراز کرد ، بهش گفت : تو هم سقوط کردی ؟ !!……. شاید شما هم به ساده لوحی این پسر بخندید اما واقعیت این است که اگر دقت کنیم می بینیم همه ما در زندگی به بعضی چیزهای کم ارزش چنان می چسبیم که ارزش دارایی های پرارزشمان را فراموش می کنیم و در نتیجه آنها را از دست می دهیم... پادشاهي مي خواست نخست وزيرش را انتخاب كند.چهار انديشمند بزرگ كشور فراخوانده شدند. نکته: انسان مهم ترین سوال را از یاد برده است...
... -
پسر گفت: "می دانم اما نمی توانم این کار را بکنم."
پدر که از این جواب پسرش شگفت زده شده بود پرسید: "چرا نمی توانی؟"
پسر گفت: "اگر این کار را بکنم سکه ای که در مشتم است، بیرون می افتد."


آنان رادراتاقي قراردادند و پادشاه به آنان گفت كه:
«در اتاق به روي شما بسته خواهد شد و قفل اتاق، قفلي معمولي نيست و با يك جدول رياضي باز خواهد شد،تا زماني كه آن جدول را حل نكنيد نخواهيد توانست قفل را باز كنيد. اگر بتوانيد مسئله را حل كنيد مي توانيد در را باز كنيد و بيرون بياييد»
پادشاه بيرون رفت و در را بست...
سه تن از آن چهار مرد بلافاصله شروع به كار كردند.اعدادي روي قفل نوشته شده بود، آنان اعداد را نوشتند و با آن اعداد،شروع به كار كردند.
نفر چهارم فقط در گوشه اي نشسته بود! آن سه نفر فكر كردند كه او ديوانه است. و با چشمان بسته در گوشه اي نشسته بود و كاري نمي كرد. پس از مدتي او برخاست، به طرف در رفت، در را هل داد،باز شد و بيرون رفت!!!
و آن سه تن پيوسته مشغول كار بودند. آنان حتي نديدند که چه اتفاقي افتاد كه نفر چهارم از اتاق بيرون رفته!
وقتي پادشاه با اين شخص به اتاق بازگشت،گفت:«كار را بس كنيد. آزمون پايان يافته و من نخست وزيرم را انتخاب كردم»
آنان نتوانستند باور كنند و پرسيدند: «چه اتفاقي افتاد؟ اوكاري نمي كرد، اوفقط در گوشه اي نشسته بود.او چگونه توانست مسئله را حل كند؟»
مرد گفت:«مسئله اي دركار نبود. من فقط نشستم و فکر کردم. نخستين سؤال و نكته ي اساسي اين بود كه آيا قفل بسته شده بود يا نه؟ لحظه اي كه اين احساس را كردم فقط درسكوت مراقبه كردم. كاملأ ساكت شدم و به خودم گفتم كه از كجا شروع كنم؟
نخستين چيزي كه هر انسان هوشمندي خواهد پرسيد اين است كه آيا واقعأ مسأله اي وجود دارد، چگونه مي توان آن را حل كرد؟ اگرسعي كني آن راحل كني تا بي نهايت به قهقرا خواهي رفت؛ هرگزاز آن بيرون نخواهي رفت. پس من فقط رفتم كه ببينم آيا در، واقعأ قفل است يا نه و ديدم قفل باز است».
پادشاه گفت: «آري، كلك درهمين بود.درقفل نبود. قفل بازبود. من منتظربودم كه يكي ازشماپرسش واقعي را بپرسدو شماشروع به حل آن كرديد؛ درهمين جا نكته را از دست داديد.اگر تمام عمرتان هم روي آن كار مي كرديد نمي توانستيد آن را حل كنيد. اين مرد،مي داند كه چگونه در يك موقعيت هشيار باشد. پرسش درست را او مطرح كرد».
و سوال این هست: من که هستم...!؟
| Design By : Prince of Persia |

