... دلکده
... برای زخم تازه دیگه جایی نیست
بدین وسیله من رسما از بزرگسالی استعفا میدهم و مسؤولیتهای یک کودک 8 ساله را قبول میکنم.
یک خانم و یک آقا که سوار قطاری به مقصدی خیلی دور شده بودند، بعد از حرکت قطار متوجه شدند که در این کوپه درجه یک که تختخواب دار هم میباشد ، با هم تنها هستند و هیچ مسافر دیگری وارد کوپه نخواهد شد.
یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم دختری از کشیش می خواهد به منزلشان بیاید و به همراه پدرش به دعا بپردازد.وقتی کشیش وارد می شود ، می بیند که مردی روی تخت دراز کشیده و یک صندلی خالی نیز کنار تخت وی قرار دارد.
خار خندید و به گل گفت : سلام ... و جوابی نشنید ... خار رنجید ولی هیچ نگفت ... ساعتی چند گذشت ... گل چه زیبا شده بود ... دست بی رحمی آمد نزدیک ... گل سراسیمه ز وحشت افسرد ... لیک آن خار در آن دست خلید ... و گل از مرگ رهید ... صبح فردا که رسید ... خار با شبنمی از خواب پرید ... گل صمیمانه به او گفت : سلام ... در Malachi آیه 3:3 آمده است: او در جایگاه پالاینده و خالص کننده نقره خواهد نشست.» آنها نمیدانستند که این عبارت در مورد ویژگی و ماهیت خداوند چه مفهومی میتواند داشته باشد. از این رو یکی از خانمها پیشنهاد داد فرایند تصفیه و پالایش نقره را بررسی کند و نتیجه را در جلسه بعدی انجیل خوانی به اطلاع سایرین برساند. او در مورد علت علاقه خود، گذشته از کنجکاوی در زمینه پالایش نقره چیزی نگفت. او توضیح داد که برای پالایش نقره لازم است آن را در وسط شعله، جایی که داغتر از همه جاست نگهداشت تا همه ناخالصیهای آن سوخته و از بین برود. «اودر جایگاه پالاینده و خالص کننده نقره خواهد نشست» فکر کرد. از نقرهکار پرسید: آیا واقعاً در تمام مدتی که نقره در حال خلوص یافتن است، او باید آنجا جلوی آتش بنشیند؟ مرد خندید و گفت: «خوب، خیلی راحت است. هر وقت تصویر خودم را در آن ببینم.» نکته ی اخلاقی:اگر امروز داغی آنش را احساس میکنی، به یاد داشته باش که خداوند چشم به تو دوخته و همچنان به تو خواهد نگریست تا تصویر خود را در تو ببیند. من تقریباً تو دستشویی نشسته بودم که از دستشویی کناری صدایی شنیدم که گفت؛ با خودم فکر کردم که اگه مؤدب باشم و با حفظ احترام صحبتمون رو تموم کنم، مناسب تره، بخاطر همین بهش گفتم؛ تاجری به روستایی رفت و خطاب به مردم روستا گفت که به ازای هرمیمون ۱۰ دلار پرداخت می کند.مردم روستا که جنگل مجاور روستای شان پرازمیمون بود معامله راقبول کردند. به نظرآنها قیمت منصفانه بود.درمدت کوتاهی بیش ازهزار میمون را گرفتند و هر میمونی را 10 دلار فروختند. فردای آن روزمرد تاجر دوباره به روستا آمد و گفت:هر میمون را ۲۰ دلار می خرم. این بار هم روستاییان دوباره زمین های کشاورزی خود را ترک کردند و تلاش شان را برای گرفتن میمون ها چند برابر کردند.اما تعداد میمون ها کم شده بود.در آن روز فقط 500 میمون گرفته و فروخته شد.روز بعد دوباره مرد تاجر به روستا آمد و این بار پیشنهاد ۵۰ دلاری به ازای هر میمون داد.اما او به مردم گفت امروز من در شهر کاری دارم ولی معاون من اینجا می ماند و به نمایندگی من میمون ها را از شما می خرد. مردم روستا خیلی مشتاق شده بودند. هر میمون ۵۰ دلار! اما مسئله این بود که آنها همه میمون ها را گرفته بودند و میمونی برای فروختن باقی نمانده بود.مردم روستاپیش معاون تاجر رفتند و ماجرا را به او گفتند. نتیجه اخلاقی؛ سرمایه های ملی خود را ارزان نفروشید.وقتی آنرا دارید برنده اید ولی همین که آنرا از دست دادید بازنده خواهید شد.
پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند. (اگه فلش پلیر ندارید نصب کنید تا فایل رو ببینید) ۱) عددی دو رقمی از بین اعداد زیر انتخاب کنید .
:: جالبه . نه ! می خواید شیوه ی کار این فایل رو بدونید ؟ ادامه ی مطلب رو بخونید …
میخواهم به یک ساندویچفروشی بروم و فکر کنم که آنجا یک رستوران 5 ستاره است.
میخواهم فکر کنم که شکلات از پول بهتر است، چون میتوانم آنرا بخورم!
میخواهم زیر یک درخت بید مجنون بزرگ بنشینم و با دوستانم بستنی بخورم.
میخواهم درون یک چاله آب بازی کنم و بادبادک خود را در هوا پرواز دهم.
میخواهم به گذشته برگردم، وقتی همه چیز ساده بود، وقتی داشتم رنگها را، جدول ضرب را و شعرهای کودکانه را یاد میگرفتم، وقتی نمیدانستم که چه چیزهایی نمیدانم و هیچ اهمیتی هم نمیدادم.
میخواهم فکر کنم که دنیا چقدر زیباست و همه راستگو و خوب هستند.
میخواهم ایمان داشته باشم که هرچیزی ممکن است و میخواهم که از پیچیدگیهای دنیا بی خبر باشم.
میخواهم دوباره به همان زندگی ساده خود برگردم، نمیخواهم زندگی من پر شود از کوهی از مدارک اداری، خبرهای ناراحت کننده، صورتحساب، جریمه و ...
میخواهم به نیروی لبخند ایمان داشته باشم، به یک کلمه محبت آمیز، به عدالت، به صلح، به فرشتگان، به باران، به ...
این دسته چک من، کلید ماشین، کارت اعتباری و بقیه مدارک، مال شما.
من رسما از بزرگسالی استعفا میدهم.
اگر میخواهید بیشتر از این با من بحث کنید، باید بتوانید مرا بگیرید، چون ...!




ساعتها سفر در سکوت محض گذشت و مرد مشغول مطالعه و زن مشغول بافتن بافتنی بود.
شب که وقت خواب رسید خانم تخت طبقه بالا و آقا تخت طبقه پایین را اشغال کردند. اما مدتی نگذشته بود که خانم از طبقه بالا، دولا شد و آقا را صدا زد و گفت: ببخشید ! میشه یه لطفی در حق من بفرمایید؟
- خواهش میكنم!
- من خیلی سردمه. میشه از مهماندار قطار برای من یک پتوی اضافی بگیرید؟
- من یه پیشنهاد دارم!
- چه پیشنهادی؟
- فقط برای همین امشب، تصور کنیم که زن و شوهر هستیم.
زن ریزخندی کرد و با شیطنت گفت:
- چه اشکال داره ، موافقم!
- قبول؟
- قبول!
- خب، حالا مثل بچه آدم خودت پاشو ، برو از مهموندار پتو بگیر. من خوابم میآد. دیگه هم مزاحم من نشو !!!!!!!!!! ![]()
![]()


دولت صحبت آن مونس جان ما را بس
"حافظ"
پیرمرد با دیدن کشیش گفت:" شما چه کسی هستید و اینجا چه می کنید؟"
کشیش خودش را معرفی کرد و گفت:" من در اینجا یک صندلی خالی می بینم ،گمان میکردم منتظر آمدن من هستید!"
پیرمرد گفت:" آه ! بله ... صندلی ... خواهش میکنم در را ببندید."
کشیش با تامل و در حالی که کمی گیج شده بود ، در را بست.
پیرمرد گفت:" من هرگز مطلبی را که میخواهم به شما بگویم به کسی ، حتی دخترم نگفته ام.
راستش در تمام زندگی من اهل عبادت و دعا نبودم ، تا این که چهار سال پیش بهترین دوستم به دیدنم آمد."روزی به من گفت:" جانی ، فکر کنم دعا یک مکالمه ساده با خداوند است.
روی یک صندلی بنشین. یک صندلی خالی هم رو به رویت قرار بده .با اعتقاد فرض کن که خداوند همانند یک شخص بر صندلی نشسته است. این مساله خیالی نیست ، او وعده داده است که : من همیشه با شما هستم. سپس با او درد دل کن. درست به طریقی که با من هم اکنون صحبت میکنی"
من هم چند بار اینکار را انجام دادم و آنقدر برایم جالب بود که هر روز چند ساعت اینکار را انجام میدهم."
کشیش عمیقا تحت تاثیر داستان پیرمرد قرار گرفت و مایل شد تا پیرمرد به صحبتهایش ادامه دهد. پس از آن با همدیگر به دعا پرداختند و به خانه اش بازگشت.
دو شب بعد دختر به کشیش تلفن زد و به او خبر مرگ پدرش را اطلاع داد. کشیش پس از عرض تسلیت پرسید:" آیا او در آرامش مرد؟"
"بله. وقتی من میخواستم ساعت دو از خانه بیرون بروم ، او مرا صدا زد که پیشش بروم.
دست مرا در دست گرفت و مرا بوسید. وقتی نیم ساعت بعد از فروشگاه برگشتم، متوجه شدم که او مرده است. اما چیز عجیبی در مورد مرگ پدرم وجود دارد.
معلوم بود که او قبل از مرگش خم شده بود و سرش را روی صندلی کنار تختش گذاشته بود.
شما چه فکر می کنید؟"
کشیش در حالی که اشک هایش را پاک میکرد گفت :"ای کاش! ما هم می توانستیم مثل او از این دنیا برویم."



این آیه برخی از خانمهای کلاس انجیل خوانی را دچار سردرگمی کرد.
همان هفته با یک نقرهکار تماس گرفت و قرار شد او را درمحل کارش ملاقات کند تا نحوه کار او را از نزدیک ببیند.
وقتی طرزکار نقره کاررا تماشا میکرد، دید که او قطعهای نقره را روی آنش گرفت و گذاشت کاملاً داغ شود.
زن اندیشید ما نیز در چنین نقطه داغی نگه داشته میشویم. بعد دوباره به این آیه که میگفت:
مردجواب داد بله،نه تنها بایدآنجا بنشیندوقطعه نقره رانگهداردبلکه بایدچشمانش رانیزتمام مدت به آن بدوزد. اگر در تمام آن مدت، لحظهای نقره را رها کند، خراب خواهد شد.
زن لحظهای سکوت کرد. بعد پرسید: «از کجا میفهمی نقره کاملاً خالص شده است؟»
این مطلب را منتقل کنید. همین حالا کسی محتاج این است تا بداند که خدا در حال نگریستن به اوست و او در حال گذراندن هر شرایطی که باشد، در نهایت فردی بهتر خواهد بود.

سلام حالت خوبه؟
من اصلاً عادت ندارم که تو دستشویی مردانه هر کی روکه پیدا کردم شروع کنم به حرف زدن باهاش، اما نمی دونم اون روز چم شده بود که پاسخ واقعاً خجالت آوری دادم!!!!!!!
- حالم خیلی خیلی توپه!!!
بعدش اون آقاهه پرسید؛
- خوب چه خبر؟ چه کار می خوای بکنی؟!
با خودم گفتم،این دیگه چه سؤالی بود؟ اون موقع فکرم عجیب ریخت به هم برای همین گفتم؛
- اُه منم مثل خودت فقط داشتم از اینجا می گذشتم...!
وقتی سؤال بعدیشو شنیدم، دیدم که اوضاع داره یه جورایی ناجور میشه، به هر ترفندی بود خواستم سریع قضیه رو تموم کنم؛
- منم می تونم بیام طرفت؟!
آره سؤال یکمی برام سنگین بود!!
- نه الآن یکم سرم شلوغه!!!
یک دفعه صدای عصبی فردی رو شنیدم که گفت:
- ببین. من بعداً باهات تماس می گیرم. یه احمقی داخل دستشویی بغلی همش داره به همه سؤال های من جواب می ده ول کن هم نیست !!! ![]()
![]()

مبادا که گفته باشی "دوستت دارم"
دلت را می پویند
مبادا شعله ای در آن نهان باشد
روزگار غریبیست نازنین!
وعشق را
کنار تیرک راهبند
تازیانه میزنند.
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد.
در این بن بست کج و پیچ و سرما
آتش را
به سوختبار سرود و شعر
فروزان می دارند.
به اندیشیدن خطر مکن.
روزگار غریبیست نازنین!
آن که بر در می کوبد شباهنگام
به کشتن چراغ آمده است.
نور را در پستوی خانه نهان بایدکرد.
آنک قصابانند
بر گذر گاه ها مستقر
با کنده و ساطوری خون آلود
و تبسم را بر لب ها جراحی می کنند
و ترانه را
بر دهان.
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد.
روزگار غریبیست نازنین!
کباب قناری
بر آتش سوسن و یاس
روزگار غریبیست نازنین!
ابلیس پیرزو مست
سور عزای ما را بر سفره نشسته است.
خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد ...
(شاعر : احمد شاملو)


معاون بعد از کمی تامل خطاب به روستاییان گفت؛این میمون ها را در قفس ببینید.من حاضرم آنها را به قیمت میمونی ۳۵ دلار به شما بفروشم و زمانی که تاجر برگشت شما می توانید آنهارا به قیمت ۵۰ دلار بفروشید.مردم به خانه هایشان رفتند و هر چه پس انداز داشتند را برای خریدمیمون ها دادند.از فردا مردم روستا دیگر نه مرد تاجر را دیدند نه معاون او را! تنها میمون ها بودند که دوباره همه جا بودند. ![]()

پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا جائی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشه"
پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست.
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند.
پیرمرد گفت: "زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. نمی خواهم دیر شود!"
پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می دهیم.
پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی شناسد!
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته،به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است...! ![]()
![]()
۲) مجموع ارقام عدد مورد نظر رو از خود عدد کم کنید .
۳) شکلی رو که کنار عدد به دست اومده وجود داره در نظر داشته باشید .
:: حالا روی دکمه ی آبی کلیک کنید .
ادامه مطلب
| Design By : Prince of Persia |

