تبليغاتX
... دلکده


... دلکده

... اگر یک سال چندین فصل برف بی کسی بارید ... تحمل کن ... خدایی هست



 

 سنگ عشق
زمین عاشق شد و آتشفشان كرد و هزار هزار سنگ آتشین به هوا رفت. خدا یكی از آن هزار هزار سنگ آتشین را به من داد تا در سینه‌ام بگذارم و قلبم باشد.
حالا هروقت كه روحم یخ می كند، سنگ آتشینم سرد می شود و تنها سنگش باقی می ماند و هروقت كه عاشقم، سنگ آتشینم گر می گیرد و تنها آتش‌اش می‌ماند.
مرا ببخش كه روزی سنگم و روزی آتش.
مرا ببخش كه در سینه‌ام سنگی آتشین است!


***

سیل عشق
عاشق شد و عشق قطره قطره پشت دلش جمع شد؛ و یك روز رسید كه قلبش ترك برداشت و عشق از شكاف دلش بیرون ریخت.
سیلی از عشق راه افتاد و جهان را عشق برد.
فردای آن روز خدا دوباره جهانی تازه خلق كرد.

مردم اما نمی دانند جهان چرا این همه تازه است. زیرا نمی‌دانند كه هر روز كسی عاشق می‌شود و هر روز سیلی از عشق راه می‌افتد و هر روز جهان را عشق می‌برد و خدا هر روز جهانی تازه خلق می كند!


***

رنگ عشق
در و دیوار دنیا رنگی است. رنگ عشق. خدا جهان را رنگ كرده است. رنگ عشق؛ و این رنگ همیشه تازه است و هرگز خشك نخواهد شد. از هر طرف كه بگذری، لباست به گوشه‌ای خواهد گرفت و رنگی خواهی شد. اما كاش چندان هم محتاط نباشی؛ شاد باش و بی پروا بگذر، كه خدا كسی را دوستتر دارد كه لباس‌اش رنگی‌تر است!

 

نوشته شده در سه شنبه 28 آبان1387ساعت توسط * ρЯіИ¢ξ ФҒ ρΞЯŠỊД *| |

یک برنامه‌نویس و یک مهندس در یک مسافرت طولانى هوائى کنار یکدیگر در هواپیما نشسته بودند. برنامه‌نویس رو به مهندس کرد و گفت:مایلى با همدیگر بازى کنیم؟
مهندس که می‌خواست استراحت کند محترمانه عذر خواست و رویش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روى خودش کشید.
برنامه‌نویس دوباره گفت: بازى سرگرم‌کننده‌اى است. من از شما یک سوال می‌پرسم و اگر شما جوابش را نمی‌دانستید ۵ دلار به من بدهید. بعد شما از من یک سوال می‌کنید و اگر من جوابش را نمی‌دانستم من ۵ دلار به شما می‌دهم.
مهندس مجدداً معذرت خواست و چشمهایش را روى هم گذاشت تا خوابش ببرد.
این بار، برنامه‌نویس پیشنهاد دیگرى داد. گفت:خوب، اگر شما سوال مرا جواب ندادید ۵ دلار بدهید ولى اگر من نتوانستم سوال شما را جواب دهم ٥٠ دلار به شما می‌دهم. این پیشنهاد چرت مهندس را پاره کرد و رضایت داد که با برنامه‌نویس بازى کند.
برنامه‌نویس نخستین سوال را مطرح کرد:«فاصله زمین تا ماه چقدر است؟» مهندس بدون اینکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جیبش کرد و ۵ دلار به برنامه‌نویس داد. حالا نوبت خودش بود.
مهندس گفت: «آن چیست که وقتى از تپه بالا می‌رود ۳ پا دارد و وقتى پائین می‌آید ۴ پا؟»
برنامه‌نویس نگاه تعجب آمیزى کرد و سپس به سراغ کامپیوتر قابل حملش رفت و تمام اطلاعات موجود در آن را مورد جستجو قرار داد. آنگاه از طریق مودم بیسیم کامپیوترش به اینترنت وصل شد و اطلاعات موجود در کتابخانه کنگره آمریکا را هم جستجو کرد. باز هم چیز بدرد بخورى پیدا نکرد. سپس براى تمام همکارانش پست الکترونیک فرستاد و سوال را با آنها در میان گذاشت و با یکى دو نفر هم گپ (chat) زد ولى آنها هم نتوانستند کمکى کنند.
بالاخره بعد از ۳ ساعت، مهندس را از خواب بیدار کرد و ٥٠ دلار به او داد. مهندس مودبانه ٥٠ دلار را گرفت و رویش را برگرداند تا دوباره بخوابد.
برنامه‌نویس بعد از کمى مکث، او را تکان داد و گفت: «خوب، جواب سوالت چه بود؟»
مهندس دوباره بدون اینکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جیبش کرد و ۵ دلار به برنامه‌نویس داد و رویش را برگرداند و خوابید.

 

 

نوشته شده در سه شنبه 28 آبان1387ساعت توسط * ρЯіИ¢ξ ФҒ ρΞЯŠỊД *| |

لطفا بعد از خواندن بیشتر تامل كنید- مرسی

عمر عقاب از همه پرندگان نوع خود درازتر است عقاب می تواند تا 70 سال زندگی كند. ولی برای اینكه به این سن برسد باید تصمیم دشواری بگیرد.
زمانی كه عقاب به 40 سالگی می رسد: چنگال های بلند و انعطاف پذیرش دیگر نمی توانند طعمه را گرفته را نگاه دارند.  نوك بلندو تیزش خمیده و كند می شود
شهبال های كهن سالش بر اثر كلفت شدن پرها به سینه اش می چسببند و پرواز برای عقاب دشوار می گردد. در این هنگام عقاب تنها دو گزینه در پیش روی دارد. یاباید بمیرد و یا آن كه فراینددردناكی را كه 150 روز به درازا می كشد پذیرا گردد. برای گذرانیدن این فرایند عقاب باید به نوك كوهی كه در آنجا آشیانه دارد پرواز كند. در آنجا عقاب نوكش را آن قدر به سنگ می كوبد تا نوكش از جای كنده شود. پس از كنده شدن نوكش ٬ عقاب باید صبر كند تا نوك تازه ای در جای نوك كهنه رشد كند ٬ سپس باید چنگال 4 پیش را از جای بركند. زمانی كه به جای چنگال های كنده شده ٬ چنگال های تازه ای در آیند ٬ آن وقت عقابل شروع به كندن همه پرهای قدیمی اش می كند. سرانجام ٬ پس از 5 ماه عقاب پروازی را كه تولد دوباره نام دارد آغاز كرده ...
و 30 سال دیگر زندگی می كند. چرا این دگرگونی ضروری است؟؟؟ بیشتر وقت ها برای بقا ٬ ما باید فرایند دگرگونی را آغاز كنیم. گاهی وقت ها باید از خاطرات قدیمی ٬ عادتهای كهنه و سنتهای گذشته رها شویم. تنها زمانی كه از سنگینی بارهای گذشته آزاد شویم می توانیم از فرصتهای زمان حال بهره مند گردیم. حال شما در چه فكری هستید؟

نوشته شده در سه شنبه 28 آبان1387ساعت توسط * ρЯіИ¢ξ ФҒ ρΞЯŠỊД *| |


ادیسون در سنین پیری پس از كشف لامپ، یكی از ثروتمندان آمریكا به شمار میرفت و درآمد سرشارش را تمام و كمال در آزمایشگاه مجهزش كه ساختمان بزرگی بود هزینه می كرد...
این آزمایشگاه، بزرگترین عشق پیرمرد بود. هر روز اختراعی جدید در آن شكل می گرفت تا آماده بهینه سازی و ورود به بازار شود.
در همین روزها بود كه نیمه های شب از اداره آتش نشانی به پسر ادیسون اطلاع دادند، آزمایشگاه پدرش در آتش می سوزد و حقیقتا كاری از دست كسی بر نمی آید و تمام تلاش ماموان فقط برای جلوگیری از گسترش آتش به سایر ساختمانها است!
آنها تقاضا داشتند كه موضوع به نحو قابل قبولی به اطلاع پیرمرد رسانده شود...
پسر با خود اندیشید كه احتمالا پیرمرد با شنیدن این خبر سكته می كند و لذا از بیدار كردن او منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند و با کمال تعجب دید كه پیرمرد در مقابل ساختمان آزمایشگاه روی یك صندلی نشسته است و سوختن حاصل تمام عمرش را نظاره می كند!!!
پسر تصمیم گرفت جلو نرود و پدر را آزار ندهد. او می اندیشید كه پدر در بدترین شرایط عمرش بسر می برد.
ناگهان پدر سرش را برگرداند و پسر را دید و با صدای بلند و سر شار از شادی گفت: پسر تو اینجایی؟ می بینی چقدر زیباست؟!! رنگ آمیزی شعله ها را می بینی؟!! حیرت آور است!!!
من فكر می كنم كه آن شعله های بنفش به علت سوختن گوگرد در كنار فسفر به وجود آمده است! وای! خدای من، خیلی زیباست! كاش مادرت هم اینجا بود و این منظره زیبا را می دید. كمتر كسی در طول عمرش امكان دیدن چنین منظره زیبایی را خواهد داشت! نظر تو چیست پسرم؟!!
پسر حیران و گیج جواب داد: پدر تمام زندگیت در آتش می سوزد و تو از زیبایی رنگ شعله ها صحبت می كنی؟!!!!!!
چطور میتوانی؟! من تمام بدنم می لرزد و تو خونسرد نشسته ای؟!
پدر گفت: پسرم از دست من و تو كه كاری بر نمی آید. مامورین هم كه تمام تلاششان را می كنند. در این لحظه بهترین كار لذت بردن از منظره ایست كه دیگر تكرار نخواهد شد...!
در مورد آزمایشگاه و باز سازی یا نو سازی آن فردا فكر می كنیم! الآن موقع این كار نیست! به شعله های زیبا نگاه كن كه دیگر چنین امكانی را نخواهی داشت!!
توماس آلوا ادیسون سال بعد مجددا در آزمایشگاه جدیدش مشغول كار بود و همان سال یكی از بزرگترین اختراع بشریت یعنی ضبط صدا را تقدیم جهانیان نمود. آری او گرامافون را درست یك سال پس از آن واقعه اختراع کرد.

نوشته شده در سه شنبه 28 آبان1387ساعت توسط * ρЯіИ¢ξ ФҒ ρΞЯŠỊД *| |

 در یونان باستان، سقراط به دانش زیادش مشهور و احترامی والا داشت. روزی یكی ازآشنایانش،فیلسوف بزرگ رادیدگفت:سقراط؛ آیا می‌دانی من چه چیزی درباره دوستت شنیدم؟
سقراط جواب داد:یك لحظه صبركن،قبل ازاینكه چیزی به من بگویی،مایلم كه ازیك آزمون كوچك بگذری.
این آزمون، پالایش سه‌گانه نام دارد.
آشنای سقراط:پالایش سه‌گانه؟
سقراط:درست است، قبل ازاینكه درباره دوستم حرفی بزنی خوب است كه چندلحظه وقت صرف كنیم و ببینیم كه چه می‌خواهی بگویی. اولین مرحله پالایش حقیقت است.
آیا تو كاملا مطمئن هستی كه آنچه كه درباره دوستم می‌خواهی به من بگویی حقیقت است؟
آشنای سقراط:نه،در واقع من فقط آن را شنیده‌ام و...
سقراط: بسیار خوب، پس تو واقعا نمی‌دانی كه آن حقیقت دارد یا خیر.حالا بیا از مرحله دوم بگذر،مرحله پالایش خوبی.
آیا آنچه كه درباره دوستم می‌خواهی به من بگویی، چیز خوبی است؟
آشنای سقراط:نه، برعكس...
سقراط:پس تو می‌خواهی چیز بدی را درباره او بگویی،اما مطمئن هم نیستی كه حقیقت داشته باشد.بااین وجود ممكن است كه توازآزمون عبوركنی،زیراهنوز یك سوال دیگرباقی مانده است:مرحله پالایش سودمندی.
آیا آنچه كه درباره دوستم می‌خواهی به من بگویی، برای من سودمند است؟
آشنای سقراط :نه، نه حقیقتا.
سقراط نتیجه‌گیری كرد:بسیار خوب اگرآنچه كه می‌خواهی بگویی،نه حقیقت است،نه خوب است ونه سودمند،چرا اصلا می‌خواهی به من بگویی؟
این چنین است كه سقراط فیلسوف بزرگی بود و به چنان مقام والایی رسیده بود.

نوشته شده در شنبه 25 آبان1387ساعت توسط * ρЯіИ¢ξ ФҒ ρΞЯŠỊД *| |

معروف است که یکی از بزرگترین کشفیات ارشمیدس در حمام صورت گرفت و وی شوق زده ٬ لخت مادرزاد از حمام بیرون زد و فریاد کشید « یافتم ٬ یافتم »!!!
روزی که ارشمیدس به حمام رفت ٬ لابد چرک بود!
اما به جای این که کیسه بکشد شروع به بازی و غوطه خوردن در آب کرد. پایین میرفت و بالا می آمد ٬ باز پایین میرفت و بالا می آمد ٬ خیلی آرام یک بار دیگه که پایین رفت یکهو از آب بیرون پرید و فریاد کشید: یافتم ٬ یافتم ...
 کسایی که حموم نرفتن نمی دونن که فریاد تو حموم چه انعکاس پر ابهتی داره.. پژواک صدا در خود صدا می پیچه و باز ارشمیدس انگار که موهاشو بکشن از ته دل داااد می زد : یافتم ٬ یافتم...
اولین گمان این بود که ارشمیدس سنگ پا پیدا کرده ٬ ولی تا اون روز کسی برای سنگ پا این طور نعره نکشیده بود. آنهایی که به ارشمیدس نزدیک تر بودن  فکر کردن ارشمیدس جواهری چیزی پیدا کرده به همین دلیل آنها هم فریاد در فریاد ارشمیدس انداختند :: مال ماست ٬ مال ماست ...
اما ارشمیدس بی اعتناء به همه چیز و همه کس و حتی لباس هایش ٬ از سر شوق لخت مادرزاد از حمام بیرون زد.صاحب حمام فقط یک فریاد کوتاه زد: پس پول حمام چی؟
بعد یکهو مثل تیر از ذهنش گذشت که ارشمیدس چیز با ارزشی یافته و فریاد زنان به دنبالش افتاد : مال من است ٬ مال من است!
صاحب حمام بعد از اینکه دویست - سیصد متر دنبال ارشمیدس دوید ٬ دیگه کاملآ باورش شد که ارشمیدس چیز با ارزشی پیدا کرده و حالا داد میزد :دزد ٬ دزد ٬ بگیریدش...
وقتی ارشمیدس از کنار بازار شهر گذشت جمعیتی که دنبالش می دویدن ۱۸ نفری بودن ٬ در حالی که ارشمیدس همچنان داد میزد: یافتم ٬ یافتم...
همه ی کسایی که دنبال ارشمیدس می دویدن می پرسیدن :« مگه چی شده ؟» و بقیه هم جواب میدادن : « یافتش ٬ یافتش» و همین طوری می دویدن.
یه پیره زنه گفت : چه بی حیاست مردک!
لاتی به محض اینکه ارشمیدس را اونجوری لخت دید گفت : این چی چی پیدا کرده که باید حتمآ لخت باشه تا نشون بده!
بلاخره سره یه گذری جلوی ارشمیدس را گرفتند.. لنگی دورش پیچیدند.
پیر مردی نفس نفس زنان از راه رسید : من هفته ی قبل انگشتر طلایم را گم کردم ٬ زنم شاهد است!!!
حمامی هم رسید : قطعآ آنچه در حمام است ٬ مال حمامی است.
همین موقع بود که مآمور دولت آمد: حرف بی حرف ! این چیزها مال دولت است.
مردمیانسالی از میان جمعیت گفت: قربان هنوز معلوم نیست چی چی هست.
مآمور هم که خواست کم نیاره : پس زودتر معلوم کنید تا بفهمیم صاحب چه چیزی هستیم.
اما ارشمیدس که غافل از اطرافش بود همین طور داد میزد : یافتم ٬ یافتم ٬ یافتم ....
جمعیت که هر لحظه بیشتر میشد و کلافه بود دسته جمعی فریاد زدن : آخه بگو چی یافتی؟
ارشمیدس با همان شور و حرارت داد زد:
هر جسمی که در آب فرو رود به اندازه وزن مایع هم حجمش سبک می شود.
مردم گفتند :   چی چی گفتی ؟؟
ارشمیدس که از دقت و توجه مردم نسبت به مسائل علمی شوق زده شده بود شمرده گفت: دقت کنید ٬ هر جسمی که در آب فرو رود به اندازه وزن مایع هم حجمش سبک می شود.همگی با هم گفتند « این مردک خر چه می گوید ٬ دیوانه است » و از دورش پراکنده شدند و ارشمیدس از دور صدای مردی را شنید که می گفت : « هر جسمی که در آب فرو رود به اندازه ارشمیدس دیوانه نمی شود» و صدای خنده مردم بلند شد.فردای اون روز سر دره حموم یه تابلو ی کوچک نصب شد که به خط خوش یونانی نوشته شده بود : برای حفظ شئونات اخلاقی از پذیرش دانشمندان و فلاسفه معذوریم.

نوشته شده در یکشنبه 19 آبان1387ساعت توسط * ρЯіИ¢ξ ФҒ ρΞЯŠỊД *| |

من نشاني از تو ندارم اما نشاني ام را براي تو مي نويسم:
در عصرهاي انتظار، به حوالي بي کسي قدم بگذار! خيابان غربت را پيدا کن و وارد کوچه پس کوچه هاي تنهايي شو! کلبه ي غريبي ام را پيدا کن، کنار بيدمجنون خزان زده و کنار مرداب آرزوهاي رنگي ام! درکلبه را باز کن و به سراغ بغض خيس پنجره برو! حرير غمش را کنار بزن! مرا مي يابي ...

نوشته شده در یکشنبه 19 آبان1387ساعت توسط * ρЯіИ¢ξ ФҒ ρΞЯŠỊД *| |

جنگ جهانی اول مثل بیماری وحشتناکی ، تمام دنیا رو گرفته بود یکی از سربازان به محض این که دید دوست تمام دوران زندگی اش در باتلاق افتاده و در حال دست و پنجه نرم کردن با مرگ است از مافوقش اجازه خواست تا برای نجات دوستش برود و او را از باتلاق خارج کند .

مافوق به سرباز گفت : اگر بخواهی می توانی بروی ، اما هیچ فکر کردی این کار ارزشش را دارد یا نه ؟ دوستت احتمالا مرده و ممکن است تو حتی زندگی خودت را هم به خطر بیندازی !

حرف های مافوق ،اثری نداشت ،سرباز به نجات دوستش رفت .

به شکل معجزه آسایی توانست به دوستش برسد ، او را روی شانه هایش کشید و به پادگان رساند .

افسر مافوق به سراغ آن ها رفت ، سربازی را که در باتلاق افتاده بود معاینه کرد و با مهربانی و دلسوزی به دوستش نگاه کرد و گفت :

من به تو گفتم ممکنه که ارزشش را نداشته باشه ، دوستت مرده ! خود تو هم زخم های عمیق و مرگباری برداشتی !

سرباز در جواب گفت : قربان ارزشش را داشت .

- منظورت چیه که ارزشش را داشت !؟ می شه بگی ؟

سرباز جواب داد : بله قربان ، ارزشش را داشت ، چون زمانی که به او رسیدم

هنوز زنده بود ، من از شنیدن چیزی که او گفت احساس رضایت قلبی می کنم !

اون گفت : جیم .... من می دونستم که تو به کمک من میایی ...

 

 

میلاد مسعود هشتمین اختر تابناک آسمان امامت و ولایت ،

نگین انگشتر ایران ،

مولای ایرانیان ،

عالم آل محمد ( ص ) حضرت علی ابن موسی الرضا

بر کلیه رهروان آن امام همام خجسته و مبارک باد

نوشته شده در یکشنبه 19 آبان1387ساعت توسط * ρЯіИ¢ξ ФҒ ρΞЯŠỊД *| |

و امشب چه سخت آغاز می شود ...
امشب که دوباره صدای سایش بالهایت را بر دیواره های دلم می شنوم...
دلم را وسعتی نا معلوم پوشانده، غمی مبهم، یک شادی غمگین، یک دلشوره ی شیرین ...
نمی دانم چیست ولی مطمئنم حس غریبیست که طعم عجیبی دارد ، مثل جرعه ای آب در دل کویر...

حس میکنم در کنار پنجره یک نگاه منتظر است، نگاهی لبریز از رنج و شوق، در فضای مه گونی که پیش چشم دارد هر جرقه ای که از صاعقه های دوردست وجودم می جهد فضای درونش را روشن و داغ می کند...

چه آتشی! اگر آب اقیانوس های عالم را بر آن میریختند زبانه هایش آرام نمی گرفت. خیلی پیش رفتم... خیلی... مرگ و قدرت شانه به شانه ام می آمدند،باری استوار ماندن و به هر بادی به باد نرفتن دین من است، دینی که پیروانش خیلی کم اند...

اما اکنون کارم سفر است، مسافری تنهایم، که در زیر کوله باری سنگین، پشتم خم شده و استخوان هایم به درد آمده است، ولی میروم و راه طولانی لحظه ها در پیش رویم تا افق کشیده شده... و از هر منزلی تا منزل دوردست دیگر، لحظه ایست، و این چنین من باید صد هزار، میلیون ها لحظه را طی کنم... تا برسم به یک روز...

به امید آن روز...           

atrmyp.jpg

نوشته شده در شنبه 18 آبان1387ساعت توسط * ρЯіИ¢ξ ФҒ ρΞЯŠỊД *| |

آفتاب من غروب نکنی

که شاخه آفتاب گردانی به جستجوی تو سر برداشته است

صومعه من فرو نریزی که دلی نیازمند نیایش است

چشمه من نخشکی  که جگری در عطش کویر سوخته است ...

نوشته شده در شنبه 18 آبان1387ساعت توسط * ρЯіИ¢ξ ФҒ ρΞЯŠỊД *| |


Design By : Prince of Persia