تبليغاتX
... دلکده


... دلکده

... برای زخم تازه دیگه جایی نیست



دخترک آرام کنار خیابان نشسته بود بی توجه به نگاه های متعجبانه مردم جوجه های رنگی کوچک را در دستش این ور اون ور می کرد. جوجه هایی که سعی داشتند از جعبه بیرون بیایند را بین دو پایش که از هم باز کرده بود می گذاشت و با دو دست کوچکش مانع فرار آنها می شد مردم تند تند ار کنارش رد می شدند بعضی ها با تعجب نگاه می کردند و بعضی ها سرگرم صحبت با تلفن همراه خود بودند و اهمیتی به او نمی دادند، اما جوجه فروشی آن هم به این سبک آن هم کنار یکی از شیک ترین مغازه های فرش فروشی خیابان شریعتی برای مردم تعجب برانگیز بود. دخترک آرام نشسته بود و بی خیال از نگاه های مرموز مردم با جوجه هایش بازی می کرد. ایستادم برایم جالب بود خودم را به گوشه ای از پیاده رو توی سایه کشاندم هوا خیلی گرم شده بود رفتم تو فکر و زل زدم به دخترک.
اصلا حواسش به من نبود انگار جوجه های رنگی بهترین عروسک و اسباب بازی دنیا براش بودند. مشغول بازی کردن با آنها بود انگار نه انگار که اون دختر اجیر شده بود برای فروختن و یا شاید گدایی کردن به وسیله جوجه ها، وظیفه اصلی اش یادش رفته بود بی خیال از اینکه ممکن است امشب هم سر گرسنه زمین بگذارد، با جوجه ها بازی می کرد . مردم باز هم بی اعتنا از کنارش رد می شدند هر از گاهی کودکی دست مادرش را به سمت جوجه ها می کشید اما با یک لهییب مادر به دنبالش می دوید.
دخترک همچنان سرش پائین بود جوجه ها را دست مالی می کرد چند متر آن طرف تر پارچه سفیدی نصب شده بود و مردی مشغول چسباندن کاغذهایی روی آن بود دخترک تا مرد را دید به سمت او دوید و با اصرار فراوان یکی از کاغذهای بزرگش را از او گرفت موزائیک های داغ کنار خیابان پاهای کوچک برهنه اش را آزار می دادند کاغذ را روی زمین پهن کرد و جعبه جوجه هایش را روی آن گذاشت و پاهای سیاه و کوچکش را بین دو جعبه باز کرد روی کاغذ که عکس یکی از نامزدهای انتخاباتی بود با خط درشت و قشنگی نوشته شده بود:
رفاه برای همه , عدالت و امنیت حق ملت شریف ایران است
دخترک همچنان مشغول بازی کردن با جوجه هایش بود مردم هم بی اعتنا از کنارش رد می شدند.

نوشته شده در سه شنبه 19 شهریور1387ساعت توسط * ρЯіИ¢ξ ФҒ ρΞЯŠỊД *| |

سارا هشت ساله بود که از صحبت پدر مادرش فهمید برادر کوچکش سخت مریض است و پولی هم برای مداوای آن ندارند. پدر به تازگی کارش را از دست داده بود و نمیتوانست هزینهء جراحی پر خرج برادرش را بپردازد. سارا شنید که پدر آهسته به مادر گفت فقط معجزه می تواند پسرمان را نجات دهد سارا با ناراحتی به اتاقش رفت و از زیر تخت قلک کوچکش را درآورد. قلک را شکست. سکه ها رو رو تخت ریخت و آنها رو شمرد .فقط پنج دلار.
بعد آهسته از در عقبی خارج شد و چند کوچه رفت بالاتر به دارو خانه رفت. جلوی پیشخوان انتظار کشید تا داروساز به او توجه کند ولی داروساز سرش به مشتریان گرم بود بالاخره سارا حوصلش سر رفت و سکه ها رو محکم رو شیشه پیشخوان ریخت.
داروساز جاخورد و گفت چه میخواهی؟ دخترک جواب داد برادرم خیلی مریضِ می خوام معجزه بخرم قیمتش چقدر است؟
دارو ساز با تعجب پرسید چی بخری عزیزم!!؟ دخترک توضیح داد برادر کوچکش چیزی در سرش رفته و بابام می گوید فقط معجزه میتواند او را نجات دهد من هم می خواهم معجزه بخرم قیمتش چقدر است.داروساز گفت: متاسفم دختر جان ولی ما اینجا معجزه نمی فروشیم. چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت شما رو به خدا برادرم خیلی مریض ِ و بابام پول ندارد و این همهء پول من است. من از کـــــجــا می توانم معجزه بخرم؟؟؟؟
مردی که گوشه ایستاده بود و لباس تمیز و مرتبی داشت از دخترک پرسید :چقدر پول داری؟ دخترک پولهارا کف دستش ریخت و به مرد نشان داد.مرد لبخندی زد وگفت: آه چه جالب!!!فکر میکنم این پول برای خرید معجزه کافی باشه.بعد به آرامی دست او را گرفت و گفت من میخوام برادر و والدینت را ببینم فکر میکنم معجزهء برادرت پیش من باشه ان مرد دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شیکاگو بود.فردای آن روز عمل جراحی روی مغز پسرک با موفقیت انجام شد و او از مرگ نجات یافت. پس از جراحی پدر نزد دکتر رفت و گفت از شما متشکرم نجات پسرم یک معجزه واقعی بود،می خواهم بدانم بابت هزینهء عمل جراحی چقدر باید پرداخت کنم؟ دکتر لبخندی زد و گفت فقط 5 دلار

نوشته شده در سه شنبه 19 شهریور1387ساعت توسط * ρЯіИ¢ξ ФҒ ρΞЯŠỊД *| |

صبح یک روزتعطیل درنیویورک سواراتوبوس شدم.تقریباًیک سوم اتوبوس پرشده بود.

بیشترمردم آرام نشسته بودندویاسرشان به چیزی گرم بودودمجموع فضایی سرشاراز

آرامش وسکوتی دلپذیربرقراربودتااینکه مردمیانسالی بابچه‌هایش سواراتوبوس شد

وبلافاصله فضای اتوبوس تغییرکرد.

بچه‌هایش دادوبیدادراه انداختندومدام به طرف همدیگرچیزپرتاب می‌کردند

یکی ازبچه‌هاباصدای بلندگریه می‌کردویکی دیگرروزنامه راازدست این وآن می‌کشید

وخلاصه اعصاب همه‌مان توی اتوبوس خردشده بود.اماپدرآن بچه‌هاکه دقیقاًدرصندلی جلویی من نشسته بود

اصلاً به روی خودش نمی‌آوردوغرق درافکارخودش بودبالاخره صبرم لبریزشدوزبان به اعتراض بازکردم که:

«آقای محترم!بچه‌هایتان واقعاًدارندهمه راآزارمی‌دهند.شمانمی‌خواهید جلویشان رابگیرید؟»

مردکه انگارتازه متوجه شده بودچه اتفاقی داردمی‌افتد،کمی خودش راروی صندلی جابجاکردوگفت:

بله،حق باشماست.واقعاًمتاسفم.

راستش ماداریم ازبیمارستانی برمی‌گردیم که همسرم،مادرهمین بچه‌ها٬نیم ساعت پیش درآنجامرده است.

من واقعاًگیجم ونمی‌دانم بایدبه این بچه‌ها چه بگویم.

نمی‌دانم که خودم بایدچه کارکنم وبغضش ترکیدواشکش سرازیرشد.»

 

خواننده ی عزیزصادقانه بگویید آیا اکنون این وضعیت را به طور متفاوتی نمی‌بینید؟

چرا این طور است؟ آیا دلیلی به جز این دارد که نگرش شما نسبت به آن مرد عوض شده است؟

راستش من خودم هم بلافاصله نگرشم عوض شد و دلسوزانه به آن مرد گفتم:

واقعاً مرا ببخشید. نمی‌دانستم. آیا کمکی از دست من ساخته است؟ و....  

اگر چه تا همین چند لحظه پیش ناراحت بودم که این مرد چطور می‌تواند تا این اندازه بی‌ملاحظه باشد٬ اما

ناگهان با تغییر نگرشم همه چیز عوض شد و

من از صمیم قلب می‌خواستم که هر کمکی از دستم ساخته است انجام بدهم .»

حقیقت این است که به محض تغییر برداشت٬ همه چیز ناگهان عوض می‌شود.

کلید یا راه حل هر مسئله‌ای این است که به شیشه‌های عینکی که به چشم داریم بنگریم؛

شاید هرازگاه لازم باشد که رنگ آنها را عوض کنیم و در واقع برداشت یا نقش خودمان را تغییر بدهیم

 تا بتوانیم هر وضعیتی را از دیدگاه تازه‌ای ببینیم و تفسیر کنیم .

نوشته شده در سه شنبه 19 شهریور1387ساعت توسط * ρЯіИ¢ξ ФҒ ρΞЯŠỊД *| |

مردی باهمسرش در خانه تماس گرفت و گفت:

"عزیزم ازمن خواسته شده که با رئیس و چند تا از دوستانش برای ماهیگیری به کانادابرویم

مابه مدت یک هفته انجاخواهیم رفت.این فرصت خوبی است تا ارتقای شغلی که منتظرش بودم بگیرم

بنابراین لطفا لباس های کافی برای یک هفته برایم بردار و وسایل ماهیگیری مرا هم آماده کن

ما از اداره حرکت خواهیم کرد و من سر راه وسایلم را از خانه برخواهم داشت ،

راستی اون لباس های راحتی ابریشمی آبی رنگم را هم بردار. زن با خودش فکر کرد که

این مساله یک کمی غیرطبیعی است اما دقیقا کارهایی را که همسرش خواسته بودرا انجام داد
هفته بعد مرد به خانه آمد،کمی خسته به نظر می رسید اما ظاهرش خوب ومرتب بود.
همسرش به او خوش آمد گفت و از او پرسید که آیا او ماهی گرفته است یا نه ؟

مرد گفت :"بله تعداد زیادی ماهی قزل آلا،چند تایی ماهی فلس آبی و چند تا هم اره ماهی گرفتیم .

اما چرا اون لباس راحتی هایی که گفته بودم برایم نگذاشتی ؟

زن جواب داد : لباس های راحتی رو توی جعبه وسایل ماهیگیریت گذاشته بودم ؟!؟!؟!؟!؟!؟!!؟!؟

نوشته شده در سه شنبه 19 شهریور1387ساعت توسط * ρЯіИ¢ξ ФҒ ρΞЯŠỊД *| |

لئوناردو داوینچی هنگام كشیدن تابلوی شام آخر دچار مشكل بزرگی شد: می‌بایست نیكی را به شكل عیسی و بدی را به شكل یهودا، از یاران مسیح كه هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت كند، تصویر می‌كرد. كار را نیمه تمام رها كرد تا مدل‌های آرمانیش را پیدا كند.
 روزی در یك مراسم همسرایی، تصویر كامل مسیح را در چهره یكی از آن جوانان همسرا یافت. جوان را به كارگاهش دعوت كرد و از چهره‌اش اتودها و طرح‌هایی برداشت.
 سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقریبأ تمام شده بود؛ اما داوینچی هنوز برای یهودا مدل مناسبی پیدا نكرده بود. كاردینال مسئول كلیسا كم كم به او فشار می‌آورد كه نقاشی دیواری را زودتر تمام كند. نقاش پس از روزها جستجو، جوان شكسته و ژنده‌پوش و مستی را در جوی آبی یافت. به زحمت از دستیارانش خواست او را تا كلیسا بیاورند، چون دیگر فرصتی برای طرح برداشتن نداشت. گدا را كه درست نمی‌فهمید چه خبر است، به كلیسا آوردند: دستیاران سرپا نگه‌اش داشتند و در همان وضع، داوینچی از خطوط بی‌تقوایی، گناه و خودپرستی كه به خوبی بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداری كرد.
 وقتی كارش تمام شد، گدا، كه دیگر مستی كمی از سرش پریده بود، چشم‌هایش را باز كرد و نقاشی پیش رویش را دید و با آمیزه‌ای از شگفتی و اندوه گفت: «من این تابلو را قبلأ دیده‌ام»
 داوینچی با تعجب پرسید: «کی؟»
 - سه سال قبل، پیش از آنكه همه چیزم را از دست بدهم. موقعی كه در یك گروه همسرایی آواز می‌خواندم، زندگی پر رویایی داشتم و هنرمندی از من دعوت كرد تا مدل نقاشی چهره عیسی شوم»

نوشته شده در سه شنبه 19 شهریور1387ساعت توسط * ρЯіИ¢ξ ФҒ ρΞЯŠỊД *| |

گضنفر جان سلام! ما اینجا حالمام خوب است. امیدوارم تو هم آنجا حالت خوب باشد. این نامه را من میگویم و جعفر خان کفاش براید مینویسد. بهش گفتم که این گضنفر ما تا کلاس سوم بیشتر نرفته و نمیتواند تند تند بخواند،‌ آروم آروم بنویس که پسرم نامه را راحت بخواند و عقب نماند
وقتی تو رفتی ما هم از آن خانه اسباب کشی کردیم. پدرت توی صفحه حوادث خوانده بود که بیشتر اتفاقا توی 10 کیلومتری خانه ما اتفاق میافته. ما هم 10 کیلومتر اینورتر اسباب کشی کردیم. اینجوری دیگر لازم نیست که پدرت هر روز بیخودی پول روزنامه بدهد. آدرس جدید هم نداریم. خواستی نامه بفرستی به همان آدرس قبلی بفرست. پدرت شماره پلاک خانه قبلی را آورده و اینجا نصب کرده که دوستان و فامیل اگه خواستن بیان اینجا به همون آدرس قبلی بیان
آب و هوای اینجا خیلی خوب نیست. همین هفته پیش دو بار بارون اومد. اولیش 4 روز طول کشید ،‌دومیش 3 روز . ولی این هفته دومیش بیشتر از اولیش طول کشید
گضنفر جان،‌آن کت شلوار نارنجیه که خواسته بودی را مجبور شدم جدا جدا برایت پست کنم. آن دکمه فلزی ها پاکت را سنگین میکرد. ولی نگران نباش دکمه ها را جدا کردم وجداگانه توی کارتن مقوایی برایت فرستادم
پدرت هم که کارش را عوض کرده. میگه هر روز 800،‌ 900 نفر آدم زیر دستش هستن. از کارش راضیه الحمدالله. هر روز صبح میره سر کار تو بهشت زهرا،‌ چمنهای اونجا رو کوتاه میکنه و شب میاد خونه
ببخشید معطل شدی. جعفر خان کفاش رفته بود دستشویی حالا برگشت
دیروز خواهرت فاطی را بردم کلاس شنا. گفتن که فقط اجازه دارن مایو یه تیکه بپوشن. این دختره هم که فقط یه مایو بیشتر نداره،‌اون هم دوتیکه است. بهش گفتم ننه من که عقلم به جایی قد نمیده. خودت تصمیم بگیر که کدوم تیکه رو نپوشی
اون یکی خواهرت هم امروز صبح فارغ شد. هنوز نمیدونم بچه اش دختره یا پسره . فهمیدم بهت خبر میدم که بدونی بالاخره به سلامتی عمو شدی یا دایی
راستی حسن آقا هم مرد! مرحوم پدرش وصیت کرده بود که بدنش را به آب دریا بندازن. حسن آقا هم طفلکی وقتی داشت زیر دریا برای مرحوم پدرش قبرمیکند نفس کم آورد و مرد!‌شرمنده
همین دیگه .. خبر جدیدی نیست
قربانت .. مادرت
راستی:‌گضنفر جان خواستم برات یه خرده پول پست کنم، ‌ولی وقتی یادم افتاد که دیگه خیلی دیر شده بود و این نامه را برایت پست کرده بودم

نوشته شده در سه شنبه 19 شهریور1387ساعت توسط * ρЯіИ¢ξ ФҒ ρΞЯŠỊД *| |

 

بابای خانم موشه در حالی که قبض تلفن به دست گرفته بود و داشت داد و بیداد می کرد گفت:پول پنیرتون را باید بدم یا پول تلفنتون رو .زن آقا موشه هم با قیافه حق به جانب ای ایستاده بود می گفت: از صبح تا شب توی این لونه جارو می کنم ، رخت می شورم،و هزار تا کار دیگه.حق تلفن زدن هم ندارم.دختر آقا موشه و پسر آقا موشه هم سرشان را پایین انداخته بودند.پدر با عصبانیت می گفت: تقصیر این دوتا ذلیل شده است.یک بار دیگه ببینم توی اینترنت هستید.کامپیوتر را پرت می کنم وسط حیاط تا خیال همه راحت بشه…خلاصه بعد از کلی داد و بیداد کردن قبض رو توی صورت پسرش پرتاب کرد و از در لونه بیرون رفت از بس عصبانی بود دُمش لای در گیر کرد فریاد بلندی کشید و رفت.خانم آقا موشه رو به بچه ها گفت:هر چی می کشم تقصیر شماست.از صبح تا شب تو اینترنت چه غلطی می کنید.بعد هم با دو تا پس گردنی متفرقشون کرد.و چون دخترا اشکشون دم مَشکشونه،دختره رفت رو تختش و شروع کرد به گریه کردن ، اما پسرا چون غالبا آزاد تر هستند،وقتی تو خونه دعوا می شه میرن روی صندلی پارک می نشینند و (بعد از نگاه کردن به اطرافشون برای اطمینان از حضور نداشتن آشنایی)سیگاری روشن می کنند و پس از تلقینات موثر که واقعا سیگار آرامش بخشه.به این فکر می کنند که چه متلکی به دختری که داره از روبروی آنها رد می شه می آد. و پسر آقا موشه رفت تا فرمول واقعه را اجرا کنه. دختر آقا موشه هم چون دختر بود و حق بیرون رفتن زیادی نداشت و باید توی اتاقش برای کنکور می خوند دچار افسردگی شد . احساس کمبود محبت به شدت آزارش می داد.تصمیم گرفت دوباره به اینترنت پناه ببرد..صدای مودم را قطع کرد و بعد هم ID خودش را باز کرد و وارد چت روم شد.چقدر شلوغ بود.کار که فراوونه پس این همه آدم بیکار اونجا چی کار می کنند.در همین حال یک نفر pm داد که یک موش ماده خوشکل و چشم آبی،مو بلند و خوش اندام و همشهری خودمون(به علت عدم سوءتفاهم از نوشتن شهر خاصی معذوریم) اگه هست Pmبده. خانم موشه با عجله نوشت ،من همونم که می خوای حالا خودت چی؟ اونم گفت: منهم صاحب یک شرکت بزرگم ،خیلی پولدار و خوش تیپ و پس از یک ساعت چت کردن خانم موشه با خودش گفت:بلاخره کم کم بهش می گم که دروغ گفتم و قانعش می کنم، خلاصه شماره موبایل طرف را گرفت سریع بهش زنگ زد و با کلی عشوه و ناز باهاش قرار گذاشت .و بعد از کلی من قرمز می پوشم و تو سفید بپوش ... تلفن را قطع کرد . فردا هم به بهانه ی کلاس کنکور زد بیرون و سریع تاکسی گرفت و رفت سر قرار تو کوچه و منتظر ایستاد. یکهو یک گربه گنده و چاق و زشت به سمتش حمله کرد نمی دانست کدوم طرف فرار کنه . به هر سختی که بود از چنگ گربه در رفت اما دمش کنده شد و در چنگال گربه ماند زخم خورده و نالان خود را به یک کافی نت رساند برای طرفoff گذاشت و نوشت من آمدم اما تو نیامدی یک گربه ی سیاه و زشت به من حمله کرد،حتما یکبار دیگه بیا ببینمت،وقتی کارش تمام شد عنوان ایمیل طرف او را به فکر برد . Cat _Loveیکباره وحشت کرد.همیشه فقط love را دیده بود،(حالا خود دانید از ما گفتن بود)!!!

نوشته شده در سه شنبه 19 شهریور1387ساعت توسط * ρЯіИ¢ξ ФҒ ρΞЯŠỊД *| |


Design By : Prince of Persia