تبليغاتX
... دلکده


... دلکده

... برای زخم تازه دیگه جایی نیست



 

هنگامي كه برادران يوسف"علیه السلام"مي خواستنداورابه چاه بيفكنند،وي خنديد،

برادرانش تعجب كردند و گفتند:براي چه مي خندي ؟!  

حضرت يوسف"علیه السلام"راز خنده خود رااين گونه بيان فرمودند:

فراموش نمي كنم روزي راكه، به شما برادران نيرومند نظر افكندم وخوشحال شدم و با خود گفتم :

كسي كه اين همه ياروياور نيرومند دارد از حوادث سخت چه غمي خواهد داشت !  

روزی به بازوان شما دل بستم ،اما اكنون در چنگال شما گرفتارم و به شما پناه مي برم

ولي به من پناه نمي دهيد.

خدا؛ شما را بر من مسلط ساخت تا بياموزم كه به غير او"حتي به برادرانم"تكيه نكنم.
نوشته شده در دوشنبه 23 اردیبهشت1387ساعت توسط * ρЯіИ¢ξ ФҒ ρΞЯŠỊД *| |

 

یک روز شیطان الخناس را نزد حوا گذاشته و خواهش کرد که تا برگشتن او از بچه اش نگهداری کند.

حوا نیز قبول کرد ، همین که شیطان از نظر دور شد برای اینکه از او انتقام کشیده باشد

" الخناس" را تکه تکه کرده و هر تکه او را در جایی افکند.(هنرمثله کردن رانیز به بشراموخت.)

چیزی نگذشت که شیطان برگشته و پرسید :بچه ی مرا چه کردی؟الخناس من کو؟؟

حو ا خندید و گفت :

تو ما را از بهشت راندی و مغضوب ساختی ، من هم به تلافی بچه تو را کشتم

حالا برو و هر غلطی که دوست داری بکنی ،بکن.....

شیطان دستها را به کمر زده و از روی غرور خنده ای کرده وداد زد :الخناس..الخناس!!!

یکمرتبه از تمام قطعه های بدن الخناس ، که هر کدام در یک جا افتاده بود!!  

صدا بلند شد که : بله پدر .

شیطان گفت : هر جا هستی زود بیا ، می خواهیم برویم.
فورا جلو حوا و شیطان سر پا ایستاد ، قطعه های گوشت بهم وصل شده و الخناس صحیح و سالم

شیطان نگاهی ازسر پیروزی به حوا انداخته و قهقهه بلندی سر داد.  

حوا از این موضوع بطوری عصبانی شده بود که اگر کارد به او می زدند خونش در نمی آمد .

این بود که به شیطان گفت : اگر راست می گوئی و اینقدر به خودت مطمئنی یکبار دیگر الخناس را پهلوی من بگذار .

شیطان قبول کرده و بار دیگر بچه اش را پهلوی حوا گذاشت و رفت.

این بار حوا از لجی که داشت ، الخناس را پاره پاره کرده ، و نیمی را پخته و نیم دیگر را خام، خام خورد

آبی نیز از رویش سر کشید.

شیطان دو باره آمد و چون بچه خود را ندید ، از حوا سراغ بچه خود را گرفت.

حوا قهقهه ای پیروزمندانه سر داده و گفت : صدایش بزن و دوباره هنر خود را نشان بده .

شیطان فریاد زد : الخناس..الخناس!!!

فورا از شکم حوا صدائی بلند شد : بله پدر ، شیطان پرسید : جایت خوب است پسرم یا نه ؟
الخناس پاسخ دا د : بله پدر جایم بسیار خوب است.

شیطان گفت : پس همانجا بمان و حوا را در کارهایش راهنمائی کن پسرم !!!!

نوشته شده در دوشنبه 23 اردیبهشت1387ساعت توسط * ρЯіИ¢ξ ФҒ ρΞЯŠỊД *| |

 

پشتش سنگین بود و جاده های دنیا طولانی،

می دانست که همیشه جز اندکی از بسیار را نخواهد رفت

آهسته آهسته می خزید. دشوار و کند... و دورها همیشه دور بود.
سنگ پشت،تقدیرش رادوست نمی داشت وآن راچون اجباری بردوش می کشید.

پرنده ای در آسمان پر زد،سبک؛

و سنگ پشت روبه خداکردوگفت:این عدل نیست،این عدل نیست. 
کاش پشتم رااین همه سنگین نمی کردی،من هیچگاه نمی رسم،هیچگاه...

وبه نیت ناامیدی درلاک سنگی خودخزید.
خداسنگ پشت راازروی زمین بلند کرد.زمین رانشانش داد.کره ای کوچک بود. و گفت :

نگاه کن،ابتدا وانتها ندارد.هیچ کس نمی رسد.چون رسیدنی درکار نیست،‌فقط رفتن است.  
حتی اگراندکی وهربارکه می روی رسیده ای

وباورکن انچه بردوش توست تنها لاکی سنگی نیست،تو پاره ای ازهستی رابر دوش می کشی.
 پاره ای از مرا.

خداسنگ پشت رابرزمین گذاشت.دیگر نه بارش چندان سنگین بودونه راه هاچندان دور؛

سنگ پشت به راه افتاد و گفت : رفتن؛ حتی اگر اندکی.

 و پاره ای از «او» را بر دوش کشید.
نوشته شده در دوشنبه 23 اردیبهشت1387ساعت توسط * ρЯіИ¢ξ ФҒ ρΞЯŠỊД *| |

مردی به همسرش این گونه نوشت:
عزیزم این ماه حقوقم را نمی توانم برایت بفرستم به جایش100 بوسه برایت فرستادم.

عشق تو.  

همسرش بعد از چند روز اینگونه جواب داد:

عزیزم از اینکه100 بوسه برای من فرستادی نهایت تشکر را می کنم

ریزهزینه ها:

1:با شیر فروش به 2 بوس به توافق رسیدیم.

2:با معلم مدرسه بچه هابا7بوسه به توافق رسیدیم.

3:صاحب خانه هرروزمیاید و3بوسه ازمن میگیرد.

4:باسوپرمارکتی فقط بابوسه به توافق نرسیدیم بنابراین من ایتم های دیگری به او دادم.

5:ساید موارد40 بوسه

نگران من نباش...

هنوز 35 بوس دیگر برایم باقی مانده که امیدوارم بتوانم تا اخر این ماه با ان به سر کنم.

ایا می توانم برنامه بصورت فوق برای ماه بعد تنظیم کنم؟؟؟

لطفا من را راهنمایی کنید!!!

نوشته شده در دوشنبه 23 اردیبهشت1387ساعت توسط * ρЯіИ¢ξ ФҒ ρΞЯŠỊД *| |

مردی بود بسیار غیور که با زنی ازدواج کرد بسیار با جمال و زیبا و به همین دلیل ، هرگز اجازه نمی داد که زنش

از خانه به بیرون رود . و چون آن مرد بیرون می رفت در را محکم بسته و قفل بر در می زد و اجازه نمی داد که

 کسی به خانه اورفت وآمد کند زن به شوهرش گفت:چرااینقدرکاربه من سخت می گیری وزندگی رابه من زندان کرده ای

حال که اگر زنی فاسد وبد نهاد باشد،این گونه قفل و بست ها چاره کار نبوده و اثر و نتیجه ای نخواهد داشت ،

ولی شوهرش به این حرفها اعتنائی نمی کرد و سختگیری هایش ادامه داشت ، تا آنجا که زن تصمیم گرفت به طریقی

شوهر را متوجه اشتباه خود کرده و حرف خود را ثابت نماید .پیرزالی همسایه اش بود که گاهی از شکاف دیوار با هم

به درد دل وصحبت می پرداختند،روزی با وی گفت که با فلان جوان که دربازار دکان طلا فروشی دارد،تماس گرفته و

پیام عشق مرابه اوبرسان وبگو که مدتهااست عاشق اویم ودراین عشق نیز سخت بیقرارم .جوان چون این پیام راشنید

واززیبائی وحسن زن آوازه بسیاری شنیده بود،آتش عشق دردلش مشتعل گشته وجواب داد:ازهم اکنون من نیز بیقرارتوام

ولی با شوهری که تو داری،من چه توانم کرد واین وصال چگونه میسر خواهد شد؟ زن جواب داد:من تدبیری می کنم تا

مواصلت روی دهد،اگر طالب من هستی،صندوقی درست کن وبه شوهرم بگوکه عازم سفرهستی و صندوقچه ای پراز

طلا جواهرات و نفایس داری که جز به شما مرد امانتدار به کس دیگر نمی توانم اعتماد کنم ، آنگاه به خانه خود رفته ،

در صندوق قرار گیر و به غلام خود بگو صندوق را با کلید ش به خانه ما آورد . جوان چنان کرد .غلام صندوق را

به خانه آن مردآورد.زن پیش آمدوگفت که:این چیست؟مبادا که فرداصاحبش بگویدکه فلان وفلان چیزدرصندوق بوده است

والحال نیست.بهتر اینکه سر صندوق را بگشائی و ببینی که چه چیز در آنست.غلام سر صندوق را گشود در حالی که

از مطلب آگاه نبود . پس جوان سر از صندوق بیرون کرد . چشمش بر آن مرد افتاد و مرغ عقلش پرواز کرد

و چون آن مرد نظرش بر آن جوان افتاد بر جای خود خشک گشت و خواست که او را صد مه بزند .

زن گفت که:این عمل از من شده است واوتقصیری ندارد.من می خواستم مطلب خود را بر تو معلوم سازم که

اگر زنی بد کار باشد ، شوهر نمی تواند او را به جبر و زور خود نگاه دارد !

نوشته شده در دوشنبه 23 اردیبهشت1387ساعت توسط * ρЯіИ¢ξ ФҒ ρΞЯŠỊД *| |

تمام توانش راجمع کردتااز سنگ بالا برود.فقط چند قدم دیگر مانده بود... بالاخره رسید... حالا
دربالاترین نقطه دنیاایستاده بود...با غرور پشتش راراست کردوبه دوروبرنگاهی انداخت
.بله...
اینجا بلندترین جای جهان بود...بادی درغبغب انداخت وروبه جهان زیر پایش فریاد کشید:
آهای به من نگاه کنید،
دیگربالاترازمن چیزی می بینید؟چه کسی را جز من یارای
این کاربود؟ این من هستم...تنهای تنها در اوج...!!!
پرنده در حالی که چوب کوچکی در منقار داشت با نگرانی به پایین خیره شد.باز یک مزاحم
دیگر روی لانه نیمه سازش ایستاده بود.!!
نوشته شده در دوشنبه 23 اردیبهشت1387ساعت توسط * ρЯіИ¢ξ ФҒ ρΞЯŠỊД *| |

بیمار عربی جهت پیوند قلب در بیمارستان بستری شد.پزشکان تشخیص دادندکه برحسب احتیاط می بایدمقداری خون ازگروه خونی اوذخیره کنند.امااین مردعرب دارای گروه خونی نادری بودودران منطقه خونی ازگروه خونی اویافت نشد. پزشکان درخواستی برای دریافت ان گروه خونی به مناطق وکشورهای اطراف فرستادند. تااینکه شخصی یهودی حاضربه اهدای خون شد.بعدازانجام عمل جراحی مریض عرب به رسم تشکربرای اوکارت تبریکی ویک دستگاه ماشین نوفرستادمتاسفانه عمل پیوند چندان موفقیت آمیز نبود و پزشکان مجبور به انجام عمل جراحی دیگری بودند. این بارنیزدرخواستی برای اهدای خون به فردیهودی فرستادند.وی نیزباکمال رغبت این کارراانجام داد.بعدازعمل جراحی مردعرب یک کارت تبریک ویک بسته شکلات به رسم قدردانی برای مردیهودی فرستاد.مردیهودی که ازدریافت این هدیه پس ازدریافت هدیه سخاوتمندانه اول شوکه شده بودبامردعرب تماس گرفتودلیل اینکه این بارسخاوتمندانه ازاوتشکرنکرده راجویا شد.
مردعرب درپاسخ گفت:چون این با
رخون یهودی دررگ های من است،به یادنمی آوری؟

نوشته شده در دوشنبه 23 اردیبهشت1387ساعت توسط * ρЯіИ¢ξ ФҒ ρΞЯŠỊД *| |


Design By : Prince of Persia