تبليغاتX
... دلکده


... دلکده

... برای زخم تازه دیگه جایی نیست



دلکده ۱ ساله شد

 

نوشته شده در سه شنبه 7 اسفند1386ساعت توسط * ρЯіИ¢ξ ФҒ ρΞЯŠỊД *| |

* گم شده ام در روزمرگي ...
باور کن نمی دانم کجایم... گم شده ام !!! کسی مرا پیدا کند.... مژدگانیش یک ستاره
* میدونی همیشه فکر میکردم منطقم پررنگتر از احساسمه . فکر میکردم هیچ وقت نمیتونم با احساسم با دیگران زندگی کنم...باور بقیه باورم رو پررنگتر میکرد . اما با تو من شدم بی منطق ترین آدم....با تو فقط احساس بود . چیزی که هرچی نگاه میکنم هیچ جای دیگه زندگیم پیداش نمیکنم.....باتو یه گوشه هایی از من رو شناختم که انگار سالها خاک خورده بود ....
* این روزها کم تحملی هایم به اندازه تحمل هایم قد کشیده اند ...
و نهایتش ؛
تحمل میکنم همه چیز را.حتی کم تحملی هایم را....
*
سرم را فرو میبرم در کلمات کتاب و سعی میکنم نفهمم که اشکی آرام و بی صدا از گوشه چشم می افتد...همین!
کتاب میخوانم . كوير را، چندباره....
* ...
* این روزها یه جور ناجوری ام...

نوشته شده در دوشنبه 6 اسفند1386ساعت توسط * ρЯіИ¢ξ ФҒ ρΞЯŠỊД *| |

متولدين فروردين ماه: دختر يا پسر فرقي نمي كند، شما بايد بدانيد چون در ماه اول سال به دنيا آمده ايد و كنكور ارشد در ماه آخر سال (اسفند) برگزار مي شود، روز امتحان دير ازخواب بيدار مي شويد، بعد در ترافيك گير مي كنيد واحتمالاً از كوچه كه رد مي شويد زني با يك سطل آب كف از شما استقبال خواهد كرد (به عبارتي بدرقه) از تمام اين مخاطرات كه بگذريد، جلوي حوزه امتحاني متوجه گم شدن كارت ورود به جلسه تان مي شويد بنابراين توصيه مي شود بيخود دنبال دردسر نرويد و از هرگونه تلاشي براي رسيدن به مقاطع بالاتر دانشگاهي خودداري كنيد!

متولدين ارديبهشت ماه: اول، قدم نورسيده را به مامان و بابا تبريك مي گوييم. تو اگر دختر باشي، اسمت يا نيره است يا حكميه و اگر پسر باشي اسمت يا هوخشتره است يا آريوبرزن (البته گوسفندان اسمهاي ديگري هم دارند)، متولدين اين ماه خيلي بي جنبه اند، آخر لزومي ندارد به بقالي سر كوچه تان پز بدهي كه بعد از يازده سال فوق قبول شده اي، خبر قبولي را احتمالاً در مراسم خاكسپاري يكي از بستگان مي شنوي و چنان قهقه ه اي ميزني كه گوركن با بيل و صاحب عزا با دسته بيل به دنبالتان خواهند دويد.

متولدين خردادماه: همانطور كه از اسم ماه تولدتان پيداست، دچار درس خواندن افراطي از نوع طالباني مي باشيد (همان خرخوان خودمان) دخترهاي خردادي يك روز قبل از كنكور ارشد برايشان خواستگاري پيدا مي شود (آنهم كچل پلاك ليزري نمره قبرس)، پس بهتر است كه دنبال بختشان بروند و فرصت را به پسرهاي خردادي بدهند (كه براي پنجمين بار امتحان مي دهند).

متولدين تيرماه: يك خبر خوش به شما خواهد رسيد. لطفاً جنبه داشته باشيد، هيچ ربطي به كنكور ارشد ندارد چون هنوز دو سه ماهي تا امتحان باقي مانده، احتمالاً خبر دوقلو زاييدن گاو پدربزرگتان مي باشد يا تصويب طرح افزايش وامهاي دانشجويي. فعلاً بهتر است بي خيال فوق شويد. هر وقت گاو پدربزرگتان تخم دو زرده گذاشت، آنوقت در امتحان شركت كنيد. مطمئن باشيد قبول مي شويد.

متولدين مردادماه: داوطلب گرامي ستاره بخت شما در دسترس نمي باشد. لطفاً جهت اطلاع بيشتر با دفتر نشريه يه چيزي بهتر، بخش طالع بيني و فالگيري، تماس بگيريد.

متولدين شهريور: اشتباه نكنيم بايد رشته ي هنر باشيد دختر يا پسر خوبم هيچ گنجي بهتر از يك تيپ عجيب و غريب و هيچ عزتي بالاتر از اينكه موهايت را دم اسبي ببندي، وجود ندارد. ناصحم گفت: «كه جز تيپ چه هنر داشت هنر؟» گفتم: اي ناصح عاقل هنري بهتر از اين فوق به چه درد مي خورد؟! مهم تيپه، كه آخرشي.

متولدين مهرماه: متولدين مهرماه، يا پسرند يا دختر (البته يك سري موجودات ديگر را هم شامل مي شود، كه مد نظر ما نيستند)، دخترها بعد از گرفتن ليسانس در كارگاههاي قاليبافي مشغول به كار خواهند شد و پسرها اگر پشتكار داشته باشند، به شاطر خوبي تبديل مي شوند. بنابراين خانمها در رشته فرش و آقايان در رشته بسكتبال در امتحان فوق قبول خواهند شد.

متولدين آبان ماه: تو احتمالاً يا ترانه پانزده سال داري و يا سكينه شانزده سال و يا اصغر يازده سال، پس توصيه مي شود كه هر وقت به سن قانوني رسيديد، برويد سراغ اين جور امتحانها، فعلاً شيرتان را بخوريد.

متولدين آذرماه :ای جووونمم..... عجب اختر بختي داريد آذريها! پسرهاي متولد آذر، روز امتحان عاشق مي شوند و شكل خانه هاي سياه پاسخنامه بي شباهت به قلب (نيزه اش فراموش نشود) نخواهد بودالبته نیاز به درس خوندن ندارن چون آذریها خیلی با هوشن واما خانمها شما در دانشگاه هوشنگ آباد سفلي در يك رشته نيمه پاره وقت شبانه با مدرك معادل، تحت نظر دانشگاه پيام نور (البته با گواهي
ISO هفت و هشت هزار) قبول خواهيد شد. لابد توقع داريد تحويلتان هم بگيرند. (مواظب خودت باش نابغه!)

متولدين دي ماه: دوست عزيز متأسفانه طالعتان خيلي بد است. شما يا شش سال پشت كنكور مي مانيد يا هشت سال. اگر شش سال پشت كنكور مانديد كه حتماً دوسال ديگر هم خواهيد ماند و سال هشتم قبول مي شويد، ولي روز اعلام نتايج دچار عارضه قبلي (منظور همان قلبي است) خواهيد شد و جان به جان آفرين تسليم خواهيد كرد. با توجه به هزينه زياد كفن و دفن خواهشمنديم روي دست پدر و مادر خرج نيندازيد، ماه همين جوري شما را دكتر قبول داريم!!

متولدين بهمن ماه: متولدين اين ماه بايد قبل از اينكه صبح زود از خواب بيدار شوند، توي رختخواب نرمش سنگين انجام داده، بعد 35 دقيقه خميازه بكشند (كمتر از حد اعتياد) و مجدداً بخوابند. اين كار را تا شب قبل از امتحان به مدت شش ماه انجام دهيد تا روز امتحان بدون استرس، به سئوالات پاسخ دهيد. قبولي شما را آن هم با رتبه تك رقمي تضمين مي كنيم.

متولدين اسفند: عزيز دلم، اسفند، بدترين زمان ممكن براي به دنيا آمدن است، ـ آخه، عزيز من،ماه قحطي بود ـ چون امتحان كارشناسي ارشد در اين ماه برگزار مي شود. پسرهاي متولد اسفند، احتمالاً به واسطه ضعف در رياضی پس از چند ترم آب خنك خوردن در پژوهشكده ي ماهاني به همان مدرك ليسانس راضي مي شوند و دختر خانمها اگر كمتر سريالهاي بيمزه تلويزيون را نگاه كنند، قبولي ارشد جلوي پاي آنهاست، اگر نمي بينند كه ... !

نوشته شده در دوشنبه 6 اسفند1386ساعت توسط * ρЯіИ¢ξ ФҒ ρΞЯŠỊД *| |

مطالبي که مي خونيد مکالمات تلفني واقعي ضبط شده در مراکز خدمات مشاوره مايکروسافت در انگلستان هست :


*
مرکز مشاوره : چه نوع کامپيوتري داريد؟
مشتري : يک کامپيوتر سفيد...

* مشتري : سلام، من «سلين» هستم. نمي تونم ديسکتم رو دربيارم
مرکز : سعي کردين دکمه رو فشار بدين؟
مشتري : آره، ولي اون واقعاً گير کرده
مرکز : اين خوب نيست، من يک يادداشت آماده مي کنم...
مشتري : نه ... صبر کن ... من هنوز نذاشتمش تو درايو ... هنوز روي ميزمه .. ببخشيد ...

* مرکز : روي آيکن My Computer در سمت چپ صفحه کليک کن.
مشتري : سمت چپ شما يا سمت چپ من؟

* مرکز : روز خوش، چه کمکي از من برمياد؟
مشتري : سلام ... من نمي تونم پرينت کنم.
مرکز : ميشه
لطفاً روي
 Start
کليک کنيد و ...
مشتري : گوش کن رفيق؛ براي من اصطلاحات فني نيار! من بيل گيتس نيستم، لعنتي!

* مشتري : سلام، عصرتون بخير، من مارتا هستم، نمي تونم پرينت بگيرم. هر دفعه سعي مي کنم ميگه : «نمي تونم پرينتر رو پيدا کنم» من حتي پرينتر رو بلند کردم و جلوي مانيتور گذاشتم ، اما کامپيوتر هنوز ميگه نمي تونه پيداش کنه...

* مشتري : من توي پرينت گرفتن با رنگ قرمز مشکل دارم...
مرکز : آيا شما پرينتر رنگي داريد؟
مشتري : نه...!!!

نوشته شده در دوشنبه 6 اسفند1386ساعت توسط * ρЯіИ¢ξ ФҒ ρΞЯŠỊД *| |

اينك كه من از دنيا ميروم بيست وپنج كشور جزو امپراتوري ايران ميباشد ودر تمام اين كشورها پول ايران رواج دارد.و ايرانيان در آن كشورها داراي احترام ميباشند و مردم كشور ها نيز داراي احترام هستندجانشين من خشايارشا بايد مثل من در حفظ اين كشورها بكوشد وراه نگهداري اين كشورها اين است كه در امور داخلي آنها دخالت نكند و مذهب و شعائر آنها رامحترم بشمارد اكنون كه من از دنيا مي روم تو دوازده كرور در زردرخزانه سلطنتي داري و اين زر يكي از اركان قدرت تو ميباشد. زيرا قدرت يك پادشاه فقط در شمشير نيست بلكه به ثروت نيز هست البته به خاطر داشته باش كه تو بايد به اين ذخيره ها يبافزايي نه كه از آن بكاهي.من نميگويم كه از آن برداشت نكني زيرا قاعده اين زر اين است كه هنگام ضرورت از آن برداشت كنند. اما در اولين فرصت آنچه را كه برداشتي به خزانه برگردان. مادرت آتوسا بر من حق دارد پس پيوسته وسايل رضايت خاطرش را فراهم كن.ده سال است كه من مشغول ساختن انبار هاي غله در نقاط مختلف كشور هستم و من روش ساختن اين انبارها كه از سنگساخته ميشود به شكل استوانه است , در مصر آموختم .چون انبار ها پيوسته تخليه ميشود حشرات در آن بوجود نمي آيند و غله در اين انبارها سالها مي ماند. بدون اينكه فاسد شوند. وتوبايد بعد از من به ساختن انبار هاي غله ادامه دهي تا اينكه همواره آذوقه دو يا سه سال كشور در انبارها موجود باشد و هر سال بعد از اينكه غله جديد بدست آمد از غله موجود در انبارها براي تامين كسري خواربار استفاده كن و غله جديد را بعد از اينكه بو جاري شد به انبار منتقل نما. بدين ترتيب تو هرگز براي آذوقه در اين مملكت دغدغه نخواهي داشت ولو دو يا سه سال پياپي خشكسالي شود.هرگز دوستان ونديمان خود را به كارهاي مملكتي نگمار براي آنان همان مزيت دوست بودن با تو كافيست.چون اگر دوستان و نديمان خود را به كارهاي مملكتي بگماري و آن به مردم ظلم بنمايند و استقاده نا مشروع كنند نخواهي توانست آنهارا مجازات كني چون با تو دوست هستند وتو ناچاري رعايت دوستي نمايي.كانالي كه من ميحواستم بين شط نيل و درياي سرخ بوجود بياورم هنوز به اتمام نرسيده و تمام كردن اين كانال از نظر بازرگاني و جنگي خيلي اهميت دارد و تو بايد آن كانال را باتمام برساني و عوارض عبور كشتي ها از آن كانال نبايد آنقدر سنگين باشد كه ناخدايان كشتي ها ترجيح بدهند كه از آن عبور نكنند.اكنون من سپاهي به طرف مصر فرستادم تا اينكه در اين قلمرو ايران , نظم وامنيت برقرار كند. ولي فرصت نكردم سپاهي به يونان بفرستم و تو بايد اين كار را به انجام برساني. با يك ارتش نيرومند به يونان خمله كن و به يونانيان بفهمان كه پادشاه ايران قادر است مرتكبين فجايع را تنبيه كند.توصيه ميكنم هرگز دروغگو و متملق را به خود راه نده. چون هردوي آنها آفت سلطنت هستند و بدون ترحم دروغگو را از خود دور كن.افسران و سربازان ارتش را راضي نگهدار و با آنها بدرفتاري نكن.اگر بد رفتاري كني آنها نخواهند توانست معامله متقابل كنند. اما در ميدان جنگ تلافي خواهند كرد. ولوبه قيمت كشته شدن جان خودشان باشدو تلافي آنها اينطور خواهد بود كه دست روي دست مي گذارند وتسليم مي شوند تا اينكه وسيله شكست خوردن تو را فراهم نمايند.امر آموزش را كه من شروع كردم ادامه بده و بگذار اتباع تو بتوانند بخوانند و بنويسندتا اينكه فهم و عقل آنها بيشتر شود وهر قدر كه فهم آنها زيادتر شود تو بهتر ميتواني سلطنت كني. همواره حامي كيش يزدان پرست باش ولي هيچ قومي را مجبور نكن كه از كيش تو پيروي كنند و پيوسته به خاطر داشته باش كه هر كس بايد آزاد باشدكه از هر كيشي كه ميل دارد پيروي كند.بعد از اينكه من زندگي را بدرود گفتم. بدن من را بشوي و آنگاه كفني را خود فراهم كردم برمن بپيچان ودر تابوت سنگي قرار بده ودر قبر بگذار. اما قبرم را كه موجوداست مسدود نكن تا هر زمان كه متواني وارد قبر شوي و تابوت سنگي مرا در آنجا ببيني و بفهمي. من كه پدر تو و پادشاهي مقتدر بودم و بر بيست و پنج كشور سلطنت مي كردم ,مردم و تو نيز مثل من خواهي مرد زيرا سرنوشت آدمي اين است كه بميرد.خواه پادشاه بيست وپنج كشور باشد و يا يك خار كن. اگر تو هر زمان كه فرصت بدست مي آوري وارد قبر شوي و تابوت را ببيني.زنهار , زنهار. هرگز هم مدعي و هم قاضي نشو اگر از كسي ادعايي داري موافقت كن كه يك قاضي بيطرف آن ادعا را مورد رسيدگي قرار بدهد و راي صادر نمايد. زيرا كسي كه مدعي است اگر قاضي هم باشد ظلم خواهد كرد.هرگز از آباد كردن دست بر ندار , زيرا اگر دست از آباد كردن برداري كشور تو رو به ويراني خواهد گذاشت.در آباد كردن , حفر قنات و احداث جاده و شهر سازي را در درجه اول اهميت قرار بده.عفو وسخاوت را قراموش نكن وبدان كه عفو فقط موقعي بايد بكار بيفتد كه كسي نسبت به تو خطائي كرده باشد واگر به ديگري خطائي كرده باشد و تو خطا را عفو كني ظلم كرده اي .بيش از اين چيزي نمي گويم و اين اظهارات را با كساني كه غير از تو در اين جا حاضرند كردم تا اينكه بدانند قبل از مرگ من توصيه ها را كرده ام و اينك برويد و مرا تنها بگذاريد زيرا احساس مي كنم مرگم نزديك شده است.

نوشته شده در دوشنبه 6 اسفند1386ساعت توسط * ρЯіИ¢ξ ФҒ ρΞЯŠỊД *| |

دکتر علی شریعتی انسانها را به چهار دسته تقسیم کرده است:

۱. آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم نیستند  
عمده آدمها حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم میشوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند .


۲. آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هم نیستند
مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویتشان را به ازای چیزی فانی واگذاشتهاند. بی شخصیتاند و بی اعتبار. هرگز به چشم نمیآیند. مرده و زندهاشان یکی است .


۳. آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم هستند 

آدمهای معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می گذارند. کسانی که هماره به خاطر ما میمانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.

۴. آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هستند   

 شگفت انگیز ترین آدمها. در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه اند که ما نمیتوانیم حضورشان را دریابیم. اما وقتی که از پیش ما میروند نرم نرم آهسته آهسته درک میکنیم. باز میشناسیم. می فهمیم که آنان چه بودند. چه می گفتند و چه می خواستند. ما همیشه عاشق این آدمها هستیم . هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار میگیریم قفل بر زبانمان میزنند. اختیار از ما سلب میشود. سکوت میکنیم و غرقه در حضور آنان مست میشویم و درست در زمانی که میروند یادمان می آید که چه حرفها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد اینها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.


راستی تو از كدام دسته ای ؟ 

نوشته شده در دوشنبه 6 اسفند1386ساعت توسط * ρЯіИ¢ξ ФҒ ρΞЯŠỊД *| |

عرض به خدمت شما که یه مدت پیش یکی از بروبچز گفت می ترسم کنکور قبول نشم ! 
منم بهش گفتم خوب به من چه… یه مدت بعد یکی دیگه از بچه ها گفت من نگران نتیجه کنکورم!
منم عرض کردم منو سنه نه ؟
یه مدت بعد از اینم یکی دیگه از بچه ها گفت اگه کنکور قبول نشم چیکار کنم؟!
گفتم بیا منو بخور(البته با لهجه قزوینی گفتم) یه مدت بعدم یکی از بچه ها…و همین طور چن تا از بچه ها این حرفو به روشای مختلف به من زدن و منو مجبور کردن که این مطلبو بنویسم…
اولین روش موثر برای قبولی اینه که به من اعتماد داشته باشین.یادتون باشه اسم موسسه من اینه:”کانون فرهنگی هنری غیرانتفاعی مردمی با تضمین بعدا شما پولمو کامل بده اصلا قابل نداره “…در نتیجه می ریم سراغ راهکارهای موسسه اینجانب…
اول اینکه به هیچوجه نباید بیشتر از یک ماه برای خوندن وقت بذارین…دقیقا یک ماه قبل از کنکو شروع می کنین به خوندن.یادتون نره وقت شما خیلی مهمتر از این موضوعاته و کارای خیلی مهمتر از خوندن برای کنکور دارین.مث چت کردن،وبلاگ نویسی،اس ام اس بازی،کل کل با مامان،کندن سبیل بابا وقتی که خوابه،خوندن شماره تلفنای تو دفترچه تلفن داداش ،خوندن دفترچه خاطرات آبجی(همون همشیره)و صد البته خوردن…
روزانه حداکثر دو ساعت رو به خوندن درس برای کنکور اختصاص بدین…به همون دلیل بالا.
از همون روزی که شروع کردین به درس خوندن برای کنکور به همه فک و فامیل بگین که می خواین با قبولی تو یه رشته عجیب و تک که البته رشته دلخواهتونه همه رو تعجب زده بکنین … بعد اگه یه رشته گلابی قبول شدین که به همه می گین:”دیدی گفتم رشته دلخواه من باعث تعجبت می شه”یا مثلا:”چیه؟مگه همه باید عشق دکتر مهندسی باشن؟؟قصد من خدمته”…یا مثلا”رشته رو حال می کنی؟؟؟ااا؟چته؟بابا چرا خوشحال نیستی.مرگ تو من خیلی سعی کردم تا رشته دلخواهم قبول بشم به جون تو…می گم تو رو کفن کردم…خیلی زور زدم تا این رشته رو قبول بشم تو بمیری”…که با این قسم و ناله نفرینا طرف مقابل سریعا و قبل از اینکه به لقاءالله بپیونده حرفتونو باور می کنه. اگه اصلام قبول نشدین می تونین بگین:”حیف که درسای اختصاصیمو وقت نکردم دوره کنم”یا مثلا:”رشته من نیس که تقاضاش زیاده…منم که عشق درسو دانشگاه ندارم که…گفتم این بنده خداها قبول بشن…واسه همین کشیدم کنار”…اگرم یه رشته خوب قبول شدین که معلوم می شه اصلا به حرفای من گوش نکردین و روشهای منو درست انجام ندادین.
خوب می رسیم به چن روز مونده به کنکور.یادتون باشه این چن روز حسابی ناز کنین.یادتون باشه که بعد از اعلام نتایج کنکور دیگه کسی محل چیزم بهتون نمی ذاره.پس تا می تونین ناز کنین.می تونین از مامان بخواین براتون موبایل جدید بخره و از بابا بخواین واسه تون یه ماشین بگیره…از غذا هم واسه خودتون کم نذارین.
روز کنکور وقتی سرجلسه نشستین باید به فکر زیبایی کارتون باشین.پرسشنامه که تاثیری تو زیبایی کار نداره چون کسی نگاهش نمی کنه پس پرسشنامه رو بذارین کنار و ببینین کدوم گزینه از هر سوال،پاسخنامه رو قشنگتر می کنه.
حواستون باشه تا وقتی بسکوته(بیسکوئیت) رو می دن سر جلسه بمونین.پولشو دادین باید بسکوتشو بگیرین.بسکوتو که گرفتین بزنین بیرون و تو فضای آزاد بسکوتو بزنین تو رگ.
ترجیحا بزنین برین کافی نت یا کافی شاپ یا کافه گلاسه و این جور کافه ها و تا یک ساعت بعد از تموم شدن وقت امتحان همونجا باشین…بعد از اون می تونین برین خونه و خودتونو برای آخر کار آماده کنین…
آخر کارم که یادتون نرفته…هر کدوم از نتایجو که گرفتین از همون جوابایی که گفتم استفاده کنین.
 در ضمن … دستمزد و شیرینی ما یادتون نره …

نوشته شده در دوشنبه 6 اسفند1386ساعت توسط * ρЯіИ¢ξ ФҒ ρΞЯŠỊД *| |

مردی هر روز در بازار گدایی می کرد و مردم با نیرنگی ، حماقت او را دست می انداختند.دو سکه به او نشان می دادند که یکی شان طلا بود و یکی نقره. اما مرد همیشه سکه نقره را انتخاب می کرد. این داستان در تمام منطقه پخش شد. هر روز گروهی مرد و زن می آمدند و دو سکه به نشان می دادند و آن مرد همیشه سکه نقره را انتخاب می کرد.
تا اینکه پیرمرد مهربانی از راه رسید و از این که او را این طور دست می انداختند ناراحت شد. در گوشه میدان به سراغش رفت و گفت: هر وقت دو سکه به تو نشان دادند ، سکه طلا را بردار. این طوری هم پول بیشتری گیرت می آید و هم دیگر دستت نمی اندازند.
مرد پاسخ داد: ظاهرا" حق با شماست ، اما اگر سکه طلا را بردارم ، دیگر مردم به من پول نمی دهند تا ثابت کنند که من احمق تر از آنهایم. شما نمی دانید تا حالا با این کلک چقدر پول گیر آوردهام.

نتیجه اخلاقی :
« اگر کاری که می کنی هوشمندانه باشد ، هیچ اشکالی ندارد که تو را احمق بدانند»

نوشته شده در دوشنبه 6 اسفند1386ساعت توسط * ρЯіИ¢ξ ФҒ ρΞЯŠỊД *| |

يه روز صبح يه مريض به دكترجراح مراجعه ميكنه و از كمر درد شديدشكايت ميكنه.
دكتره بعدازمعاينه ازش ميپرسه:خب، بگو ببينم واسه چي دچار كمردردشدي؟

مریض پاسخ ميده: محض اطلاعتون بايد بگم كه من براي يك كلوپ شبانه کارميكنم.امروز صبح زودتر به خونه رفتمو وقتي وارد آپارتمانم شدم، يه صداهايي از اتاق خواب شنيدم وقتي وارد اتاق شدم، فهميدم كه يكي با همسرم بوده!! در بالكن هم باز بود.

من سريع دويدم طرف بالكن، ولي كسي را اونجا نديدم. وقتي پايين را نگاه كردم، يه مرد را ديدم كه ميدويد و در همان حال داشت لباس ميپوشيد. من يخچال رو كه روي بالكن بود گرفتم و پرتاب كردم به طرف اون!! دليل كمر دردم هم همين بلند كردن يخچاله!!!
مريض بعدي،که به نظر ميرسيد تصادف بدي با يك ماشين داشته دكتر بهش ميگه:

مريض قبليِ من بد حال به نظر ميرسيد، ولي مثل اينكه حال شما خيلي بدتره! بگو ببينم چه اتفاقي برات افتاده؟

مريض پاسخ ميده:بايد بدونيد كه من تا حالا بيكار بودم و امروز اولين روز كار جديدم بود.ولي من فراموش كرده بودم كه ساعت را كوك كنم و براي همين هم نزديك بود دير كنم.من سريع از خونه زدم بيرون و در همون حال هم داشتم لباسهایم را ميپوشيدم، شما باور نميكنيد؛

ولي يهو يه يخچال ازبالا افتادروي سر من!!!

مريض سوم مياد به نظر ميرسه كه حالش از دو مريض قبلي وخيم تره

دكتره در حالي كه شوكه شده بود ميپرسه:از كدوم جهنمي فرار كردي؟ 

 مریض پاسخ میده: خب، راستش من بالاي يه يخچال نشسته بودم كهيهو يه نفر اون را از طبقه سوم پرتاب كرد پايين!!!

نوشته شده در دوشنبه 6 اسفند1386ساعت توسط * ρЯіИ¢ξ ФҒ ρΞЯŠỊД *| |

قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد حرکتی کرد که دورش کند

اما کاغذی را در دهان سگ دید .

کاغذ را گرفت.روی کاغذ نوشته بود" لطفا ۱۲ سوسیس و یک ران گوشت بدین" . ۱۰ دلار همراه کاغذ بود.

قصاب که تعجب کرده بود سوسیس و گوشت را در کیسه و در دهان سگ گذاشت .سگ هم کیسه راگرفت و رفت .
قصاب که کنجکاو شده بود و از طرفی وقت بستن مغازه بود تعطیل کرد و بدنبال سگ راه افتاد .
سگ در خیابان حرکت کرد تا به محل خط کشی رسید . با حوصله ایستاد تا چراغ سبز شد و بعد از خیابان رد شد.

قصاب به دنبالش راه افتاد.

سگ رفت تا به ایستگاه اتوبوس رسید نگاهی به تابلو حرکت اتوبوس ها کرد و ایستاد .

قصاب متحیر از حرکت سگ منتظر ماند .
اتوبوس امد, سگ جلوی اتوبوس امد و شماره انرا نگاه کرد و به ایستگاه برگشت .

صبر کرد تا اتوبوس بعدی امد دوباره شماره انرا چک کرد اتوبوس درست بود سوار شد.

قصاب هم در حالی که دهانش از حیرت باز بود سوار شد.
اتوبوس در حال حرکت به سمت حومه شهر بود وسگ منظره بیرون را تماشا می کرد .

پس از چند خیابان سگ روی پنجه بلند شد و زنگ اتوبوس را زد .اتوبوس ایستاد و سگ با کیسه پیاده شد.

قصاب هم به دنبالش. سگ در خیابان حرکت کرد تا به خانه ای رسید .

گوشت را روی پله گذاشت و کمی عقب رفت و خودش را به در کوبید .

اینکار را بازم تکرار کرد اما کسی در را باز نکرد. سگ به طرف محوطه باغ رفت و روی دیواری باریک پرید

و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پایین پرید و به پشت در برگشت.
مردی در را باز کرد و شروع به فحش دادن و تنبیه سگ و کرد.قصاب با عجله به مرد نزدیک شد و داد زد :

چه کار می کنی دیوانه؟ این سگ یه نابغه است .این باهوش ترین سگی هست که من تا بحال دیدم.
مرد نگاهی به قصاب کرد و گفت:تو به این میگی باهوش ؟

این دومین بار تو این هفته است که این احمق کلیدش را فراموش می کنه !!!

نتیجه اخلاقی :
چیزی که شما انرا بی ارزش می دانید بطور قطع برای کسانی دیگر ارزشمند و غنیمت است .

نوشته شده در دوشنبه 6 اسفند1386ساعت توسط * ρЯіИ¢ξ ФҒ ρΞЯŠỊД *| |


Design By : Prince of Persia