تبليغاتX
... دلکده


... دلکده

... اگر یک سال چندین فصل برف بی کسی بارید ... تحمل کن ... خدایی هست



زنی با لباس های کهنه و مندرس و نگاهی مغموم وارد خواربار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خواربار به او بدهد. به نرمی گفت که شوهرش بیمار است و نمیتواند کار کند و شش بچه اش بی غذا مانده اند.
مغازه دار با بی اعتنایی محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند
زن نیازمند در حالی که اصرار میکرد گفت :
**آقا شما را به خدا به محض این که بتوانم پولتان را می آورم.*
 مغازه دار گفت : نسیه نمی دهد. مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود  و گفتگوی آن دو را میشنید به مغازه دار گفت :* ببین خانم چه می خواهد خرید این خانم با من.*
خواربار فروش با اکراه گفت : لازم نیست خودم میدهم. فهرست خریدت کو؟
زن گفت : اینجاست.مغازه دار از روی تمسخر گفت : فهرست را بگذا ر روی ترازو  به اندازه وزنش هر چه خواستی ببر.زن لحظه ای مکث کرد و با خجالت از کیفش تکه کاغذی در آورد وچیزی رویش نوشت و آن راروی کفه ی ترازو گذاشت.
همه با تعجب دیدند که کفه ترازو پایین رفت.
خواربار فروش باورش نشدو با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه ترازو کرد
کفه ترازو برابر نشد آن قدر چیز گذاشت تا کفه ها برابر شدند.
در این وقت خواربار فروش با تعجب و دلخوری تکه کاغذ را برداشت تا ببیند که روی آن چه نوشته شده است. روی کاغذ ، فهرست خرید نبود دعای زن بود که نوشته بود :
**ای خدای عزیزم تو از نیاز من با خبری خودت آن را برآورده کن.**
 مغازه دار با بهت جنس ها را به زن داد و همان جا ساکت و متحیر خشکش زد.
زن خداحافظی کرد و رفت.  

                                            

 

    نکته:*** فقط خداست که می داند وزن دعای پاک و خالص چقدر است.***
نوشته شده در سه شنبه 6 آذر1386ساعت توسط * ρЯіИ¢ξ ФҒ ρΞЯŠỊД *| |

کشتی درطوفان شکست وغرق شد.

فقط دو مردتوانستندبه سوی جزیره ی کوچک بی آب وعلفی شنا کنند و نجات یابند.

دونجات یافته دیدندهیچ نمی توانندبکنندباخودگفتتندبهتراست ازخدا کمک بخواهیم.

دست به دعاشدند.برای این که ببیننددعای کدام بهترمستجاب می شودبه گوشه ای ازجزیره رفتند.

نخست ازخداغذاخواستند.فردا مرد اول درختی یافت و میوه ای بر آن را خورد سرزمین مرد دوم چیزی برای خوردن نداشت.هفته ی بعد مرداول ازخدا همسروهمدم خواست فرداکشتی دیگری غرق شد زنی نجات یافت و به مرد رسید درسمت دیگرمرددوم هیچ کس را نداشت.

مرداول ازخداخانه لباس وغذای بیشتری خواست فردا بصورتی معجزه وارتمام چیز هایی که خواسته بود به اورسید.مرد دوم هنوز هیچ نداشت. 

دست آخرمرداول ازخدا کشتی خواست تا اووهمسرش را با خود ببرد.فردا کشتی آمد و در سمت او لنگر انداخت.مرد خواست بدون مرد دوم با همسرش ازجزیره برود.

پیش خود گفت:مرد دیگرحتماشایستگی نعمت های الهی را ندارد چرا که در خواست های او پاسخ داده نشده.(پس همین جا بماند بهتر است).

زمان حرکت کشتی ندایی ازآسمان پرسید:"چرا همسفر خود را در جزیره رها می کنی؟"

پاسخ داد:"این نعمت هایی که به دست آورده ام همه را خود در خواست کرده ام در خواست های او که پذیرفته نشده.پس لیاقت این چیز ها را ندارد."

ندا مرد را سرزنش کرد:"اشتباه می کنی زمانی که تنهاخواسته ی او را اجابت کردم این نعمتها به تو رسید."

مرد باحیرت پرسید:از تو چه خواست که باید مدیون او باشم؟

ازمن خواست که تمام خواسته های تورااجابت کنم.

                  

                                                

باید بدانیم که نعمت هامان حاصل درخواست های خود ما نیست.نتیجه ی دعای دیگران برای ماست.

نوشته شده در سه شنبه 6 آذر1386ساعت توسط * ρЯіИ¢ξ ФҒ ρΞЯŠỊД *| |

کودکی که آماده تولد بود، نزد خدا رفت و از او پرسيد: "می گویند فردا شما مرا به زمين می فرستيد، اما من به این کوچکی و بدون هيچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟" خداوند پاسخ داد: "از ميان بسياری از فرشتگان، من یکی را برای تو در نظر گرفته ام. او در انتظار توست و از تو نگهداری خواهد کرد. " اما کودک هنوز مطمئن نبود که می خواهد برود یا نه. اینجا در بهشت ، من هيچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند. خداوند لبخند زد: " فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود. " کودک ادامه داد: " من چطور می توانم بفهمم مردم چه می گویند وقتی زبان آنها را نمی دانم؟" خداوند او را نوازش کرد و گفت: "فرشته تو، زیباترین و شيرین ترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی."
کودک با ناراحتی گفت: " وقتی می خواهم با شما صحبت کنم، چه کنم؟" خداوند برای این سوال هم پاسخی داشت: "فرشته ات دستهایت را کنار هم می گذارد و به تو یاد می دهد که چگونه دعا کنی. "کودک سرش را برگرداند و پرسيد : " شنيده ام که در زمين انسانهای بدی هم زندگی می کنند . چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟ "فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد، حتی اگر به قيمت جانش تمام شود. "کودک با نگرانی ادامه داد: "اما من هميشه به این دليل که دیگر نمی توانم شما را ببينم، ناراحت خواهم بود. "خداوند لبخند زد و گفت: "فرشته ات هميشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد مرا خواهد آموخت، گرچه من همواره در کنار تو خواهم بود."
در آن هنگام بهشت آرام بود، اما صداهایی از زمين شنيده می شد. کودک می دانست که باید به زودی سفرش را آغاز کن . او به آرامی یک سوال دیگر از خداوند پرسيد: "خدایا ! اگر باید همين حالا بروم ، لطفا نام فرشته ام را به من بگویيد. "خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد: "نام فرشته ات اهميتی ندارد. به راحتی می توانی او را مادر صدا کنی . "  

                                                         

نوشته شده در سه شنبه 6 آذر1386ساعت توسط * ρЯіИ¢ξ ФҒ ρΞЯŠỊД *| |

معلّم یک کودکستان به بچه‌هاى کلاس گفت که می‌خواهد با آن‌ها بازى کند.

او به آن‌ها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکى بردارند و درون آن، به تعداد آدم‌هایى که از آن‌ها بدشان می‌آید،سیب‌زمینى بریزند و با خود به کودکستان بیاورند.

فردا بچه‌ها با کیسه‌هاى پلاستیکى به کودکستان آمدند. در کیسه بعضی‌ها ٢، بعضی‌ها ٣، بعضی‌ها تا ٥ سیب‌زمینى بود.

معلّم به بچه‌ها گفت تا یک هفته هر کجا که می‌روند کیسه پلاستیکى را با خود ببرند.

روزها به همین ترتیب گذشت و کم‌کم بچه‌ها شروع کردن به شکایت از بوى ناخوش سیب‌زمینی‌‌هاى گندیده.

به علاوه، آن‌هایى که سیب‌زمینى بیشترى در کیسه خود داشتند از حمل این بار سنگین خسته شده بودند.

پس از گذشت یک هفته، بازى بالاخره تمام شد و بچه‌ها راحت شدند.

معلّم از بچه‌ها پرسید: «از این که سیب‌زمینی‌ها را با خود یک هفته حمل می‌کردید چه احساسى داشتید؟»

بچه‌ها از این که مجبور بودند سیب‌زمینی‌هاى بدبو و سنگین را همه جا با خود ببرند شکایت داشتند.

آنگاه معلّم منظور اصلى خود از این بازى را این چنین توضیح داد:

«این درست شبیه وضعیتى است که شما کینه آدم‌هایى که دوستشان ندارید را در دل خود نگاه می‌دارید

و همه جا با خود می‌برید. بوى بد کینه و نفرت، قلب شما را فاسد می‌کند و شما آن را همه جا همراه خود حمل می‌کنید.

حالا که شما بوى بد سیب‌زمینی‌ها را فقط براى یک هفته نتوانستید تحمل کنید

پس چطور می‌خواهید بوى بد نفرت را براى تمام عمر در دل خود تحمل کنید؟

                                                 

نوشته شده در سه شنبه 6 آذر1386ساعت توسط * ρЯіИ¢ξ ФҒ ρΞЯŠỊД *| |

يكي بود يكي نبود مردي بود كه زندگي اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود .

وقتي مُرد همه مي گفتند به بهشت رفته است .آدم مهرباني مثل او حتما به بهشت مي رفت.
در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ي كيفيت فرا گير نرسيده بود.

استقبال از او با تشريفات مناسب انجام نشد.

دختري كه بايداوراراه مي داد نگاه سريعي به ليست انداخت ووقتي نام اورانيافت اورابه دوزخ فرستاد.
دردوزخ هيچ كس ازآدم دعوت نامه ياكارت شناسايي نمي خواهد هركس به آنجا برسد مي تواند وارد شود .

مرد وارد شد و آنجا ماند.    

چند روز بعد ابليس با خشم به دروازه بهشت رفت و يقه ي پطرس قديس را گرفت:
اين كار شما تروريسم خالص است!
پطرس كه نمي دانست ماجرا از چه قرار است پرسيد چه شده؟

ابليس كه از خشم قرمز شده بود گفت:

آن مرد را به دوزخ فرستاده ايد و آمده و كار و زندگي ما را به هم زده.
از وقتي كه رسيده نشسته وبه حرفهاي ديگران گوش مي دهد،در چشم هايشان نگاه مي كند،

به درد و دلشان مي رسد.

حالا همه دارند در دوزخ با هم گفت و گو مي كنند،هم را در آغوش مي كشند و مي بوسند.

دوزخ جاي اين كارها نيست!! لطفا اين مرد را پس بگيريد!!

وقتي رامش قصه اش را تمام كرد با مهرباني به من نگريست و گفت:

با چنان عشقي زندگي كن كه:

حتي اگربنابه تصادف به دوزخ افتادي خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند.

                                                           

                                                              

                                                                     

                                                                                   نوشته ی"پائولوکوئیلو"

نوشته شده در سه شنبه 6 آذر1386ساعت توسط * ρЯіИ¢ξ ФҒ ρΞЯŠỊД *| |

بعد از مدتها یک روز عصر رفتم به یک کافی شاپ و همین طور که داشتم به مردم نگاه می کردم متوجه پسرک آدامس فروشی شدم که  وارد کافی شاپ شد و پشت یک میز نشست.
برایم جالب بود! پیشخدمتی که خیلی ادعای انسانیتش می شدبه سمت پسرک یورش برد تا او را بیرون بیاندازد. پسرک با اعتماد به نفس کامل به پیشخدمت گفت : پولش را می دهم ، هیچ چیز مجانی ای نمی خواهم. کمی پایش را نکان داد و در حالی که زیر بار سنگین نگاه دیگران بود گفت : یک بستنی میوه های چند است؟
پیشخدمت با بی حوصلگی گفت : 5 دلار
پسرک دستش را توی جیبش کرد و پولهایش را بیرون آورد و شروع به شمردن آنها کرد و دوباره پرسید : یک بستنی ساده چند است؟
پیشخدمت بی حوصله تر از دفعه قبل گفت : 3 دلار
پسرک گفت : لطفا" یک بستنی ساده بدهید.
پیشخدمت یک بستنی ساده برایش آورد که فکر نمی کنم خیلی هم ساده بود! احتمالا" مخلوطی از ته مانده بقیه بستنی ها!
پسرک بستنی را خورد و 3 دلار به صندوق داد و رفت. وقتی که پیشخدمت برای بردن ظرف بستنی آمد دید پسرک کنار ظرف بستنی دو تا 1 دلاری  مچاله شده گذاشته برای انعام پیشخدمت.
پسرک 5 دلار پول داشت.

                                             

نوشته شده در سه شنبه 6 آذر1386ساعت توسط * ρЯіИ¢ξ ФҒ ρΞЯŠỊД *| |

آیا خدا شیطان را خلق کرد؟!
استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به چالش ذهنی کشاند
آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟
شاگردی با قاطعیت پاسخ داد: "بله او خلق کرد"
استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟"
شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"
استاد گفت: "اگر خدا همه چیز راخلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر ماست , خدا نیز شیطان است"
شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد
. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست.
شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: "استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟"
استاد پاسخ داد: "البته"
شاگرد ایستاد و پرسید: "استاد, سرما وجود دارد؟"
استاد پاسخ داد: "این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟ "
شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند
مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460فارینهات ) نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده میشوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد."

شاگرد ادامه داد: "استاد تاریکی وجود دارد؟"
استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد"
شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کردید آقا! تاریکی هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد."
در آخر مرد جوان از استاد پرسید: "آقا, شیطان وجود دارد؟ "
استاد زیاد مطمئن نبود. پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست."
و آن شاگرد پاسخ داد: " شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد . خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریکی که در نبود نور می آید .
نام آن مرد جوان: آلبرت انیشتن

                                            

نوشته شده در سه شنبه 6 آذر1386ساعت توسط * ρЯіИ¢ξ ФҒ ρΞЯŠỊД *| |

همه‌ دانشمندان مي‌ميرند و به بهشت مي‌روند. آنها تصميم مي‌گيرند كه قايم ‌باشك بازي كنند ، از بخت بد اينشتين اولين كسي است كه بايد چشم بگذارد. او بايد تا 100 بشمرد و سپس شروع به گشتن كند. همه شروع به قايم شدن مي‌كنند به جز نيوتن.

نيوتن فقط يك مربع يک متري روي زمين مي ‌كشد و داخل آن روبروي اينشتين مي ‌ايستد. اينشتين مي‌شمرد :
 
1 – 2 – 3 - ............ . 97 – 98 – 99- 100
 
او چشمانش را باز مي‌ كند و مي‌بيند كه نيوتن روبروي او ايستاده است!

اينشتين بلا فاصله مي‌گويد:  " سوك ‌سوك نيوتن ". نيوتن انكار مي‌كند و مي ‌گويدنيوتنسوك ‌سوك نشده است.  او ادعا مي‌كند كه نيوتن نيست.

تمام دانشمندان بيرون مي‌آيند تا ببينند چگونه او ثابت مي‌كند كه نيوتن نيست.
 
نيوتن مي‌گويد:  " من در يك مربع به مساحت يک متر مربع ايستاده‌ام... اين باعث مي‌شود كه من بشوم نيوتن بر متر مربع... چون يك نيوتن بر متر مربع معادل يك پاسكال است ، پس من پاسكال هستم ، پس"سوك ‌سوك پاسکال!! " 

                                                                       

 

نوشته شده در سه شنبه 6 آذر1386ساعت توسط * ρЯіИ¢ξ ФҒ ρΞЯŠỊД *| |


Design By : Prince of Persia