تبليغاتX
... دلکده


... دلکده

... برای زخم تازه دیگه جایی نیست



بالاخره دكتر وارد شد ، با نگاهي خسته ، ناراحت و جدي .
دكتر در حالي كه قيافه نگراني به خودش گرفته بود گفت :"متاسفم كه بايد حامل خبر بدي براتون باشم , تنها اميدي كه در حال حاضر براي عزيزتون باقي مونده، پيوند مغزه ."
"اين عمل ، كاملا در مرحله أزمايش ، ريسكي و خطرناكه ولي در عين حال راه ديگه اي هم وجود نداره, بيمه كل هزينه عمل را پرداخت ميكنه ولي هز ينه مغز رو خودتون بايد پرداخت كنين ."
اعضا خانواده در سكوت مطلق به گفته هاي دكتر گوش مي كردن , بعد از مدتي بالاخره يكيشون پرسيد :" خب , قيمت يه مغز چنده؟";
دكتر بلافاصله جواب داد :"5000$ براي مغز يك زن  و 200$ براي مغز يك مرد ."
موقعيت نا جوري بود , خانمهاي داخل اتاق سعي مي كردن نخندن و نگاهشون با آقايون داخل اتاق تلاقي نكنه , بعضي ها هم با خودشون پوز خند مي زدن !
بالاخره يكي طاقت نياورد و سوالي كه پرسيدنش آرزوي همه بود از دهنش پريد كه : "چرا مغز خانمها گرونتره ؟ "
دكتر با معصوميت بچگانه اي براي حضار داخل اتاق توضيح داد كه : " اين قيمت استاندارد عمله ! بايد يادآوري كنم كه مغز آقايون چون استفاده ميشه، خب دست دومه و طبيعتا ارزونتر !!

 


نوشته شده در سه شنبه 23 مرداد1386ساعت توسط * ρЯіИ¢ξ ФҒ ρΞЯŠỊД *| |

در آخرين لحظات سوار اتوبوس شد . روي اولين صندلي نشست . از کلاسهاي ظهر متنفر بود اما حداقل اين حسن را داشت که مسير خلوت بود .

روي صندلي جلويي پسري نشسته بود که فقط مي توانست نيمرخش را ببيند که داشت از پنجره بيرون را نگاه مي کرد .

 باز دوباره خیالاتش رو شروع کرد:چه پسر زیبایی ! حتي از نيمرخ هم معلومه .... اون موهاي مرتب شونه شده .... حتماً ادوکلن خوشبويي زدی ...چقدر اين عينک آفتابي بهش مي آد ... يعني داره به چي فکر مي کنه ؟ آدم که اينقدر سمج به بيرون خيره نمي شه ! لابد داره به  برنامه فرداش برای دانشگاه فکر می کنه  ! .... آره . حتماً همينطوره .

 مطمئنم دانشگاه فوق العاده ای میره. ( کمي احساس حسادت ! )..... مي دونم پسر يه پولداره که يه « ب ام و » آلبالويي داره  .... با دوستش قرار مي ذاره که با هم برن شام بخورن . کلي با هم مي خندن و از زندگي و جوونيشون لذت مي برن .....  کافي شاپ .... اسکي .... چقد خوشبخته ! يعني خودش مي دونه ؟ مي دونه که بايد قدر زندگيشو بدونه ؟ ......
دلش براي خودش سوخت . احساس کرد چقدر تنهاست و چقدر بدشانس است و چقدر زندگي به او بدهکار است . احساس بدبختي کرد
کاش پسر زودتر پياده مي شد !
ايستگاه بعد که اتوبوس نگه داشت ، پسر از جايش بلند شد . مشتاقانه نگاهش کرد . قدبلند و خوش تيپ بود . با گامهاي نااستوار به سمت در اتوبوس رفت . مکثي کرد و چيزي را که در دست داشت باز کرد ... يک ، دو ، سه ، چهار لوله استوانه اي باريک به هم پيوستند و يک عصاي سفيد رنگ را تشکيل دادند .

ديگر هرگز عينک آفتابي را با عينک سياه اشتباه نکرد.

 


نوشته شده در سه شنبه 23 مرداد1386ساعت توسط * ρЯіИ¢ξ ФҒ ρΞЯŠỊД *| |

دختر جواني از مکزيک براي يک مأموريت اداري چند ماهه به آرژانتين منتقل شد پس از دو ماه ، نامه اي از نامزد مکزيکي خود دريافت كرد به اين مضمون :

لوراي عزيز ، متأسفانه ديگر نمي توانم به اين رابطه از راه دور ادامه بدهم و بايد بگويم که در اين مدت ده بار به توخيانت کرده ام !!! و مي دانم که نه تو و نه من شايسته اين وضع نيستيم . مرا ببخش و عکسي را که به تو داده بودم برايم پس بفرست .
                             

 

                                                "با عشق روبرت"


دختر جوان رنجيـده خاطر از رفتار مرد ، از همه همکاران و دوستانش خواست که عکسي از نامزد ، برادر ، پسرعمو ، پسردايي و . . . خودشان به او قرض بدهند و او همة آن عکس ها را که تعداد زيادي بودند با عکس روبرت ، نامزد بي وفايش ، دريک پاکت گذاشته و همراه با يادداشتي برايش پست كرد ، به اين مضمون :

 روبرت عزيز ، مرا ببخش ، هرچه فکر کردم قيافه ی تو را به ياد نياوردم ، لطفاً عکس خودت را از ميان عکسهاي توي پاکت جدا کن و بقيه را به من برگردان .
                                                                                    "لورا"

 


 

نوشته شده در سه شنبه 23 مرداد1386ساعت توسط * ρЯіИ¢ξ ФҒ ρΞЯŠỊД *| |

"جان بلا نکارد" از روي نيکمت برخاست . لباس ارتشي اش را مرتب کرد وبه تماشاي انبوه جمعيت که راه خود را از ميان ايستگاه بزرگ مرکزي پيش مي گرفتند مشغول شد. او به دنبال دختري مي گشت که چهره او را هرگز نديده بود اما قلبش را مي شناخت دختري با يک گل سرخ .

از سيزده ماه پيش دلبستگي اش به او آغاز شده بود. از يک کتابخانه مرکزي فلوريدا با برداشتن کتابي از قفسه ناگهان خود را شيفته و مسحور يافته بود. اما نه شيفته کلمات کتاب بلکه شيفته يادداشت هايي با مداد که در حاشيه صفحات آن به چشم مي خورد. دست خطي لطيف از ذهني هشيار و درون بين و باطني ژرف داشت. در صفحه اول "جان" توانست نام صاحب کتاب را بيابد :دوشيزه هاليس مي نل" . با اندکي جست و جو و صرف وقت او توانست نشاني دوشيزه هاليس را پيدا کند. "جان" براي او نامه ي نوشت و ضمن معرفي خود از او در خواست کرد که به نامه نگاري با او بپردازد . روز بعد "جان" سوار بر کشتي شد تا براي خدمت در جنگ جهاني دوم عازم شود. در طول يک سال ويک ماه پس از آن دو طرف به تدريج با مکاتبه و نامه نگاري به شناخت يکديگر پرداختند. هر نامه همچون دانه اي بود که بر خاک قلبي حاصلخيز فرو مي افتاد و به تدريج عشق شروع به جوانه زدن کرد. "جان" در خواست عکس کرد ولي با مخالفت "ميس هاليس" رو به رو شد . به نظر "هاليس" اگر "جان" قلبا به او توجه داشت ديگر شکل ظاهري اش نمي توانست براي او چندان با اهميت باشد. وقتي سرانجام روز بازگشت "جان" فرا رسيد آن ها قرار نخستين ديدار ملاقات خود را گذاشتند: 7 بعد از ظهر در ايستگاه مرکزي نيويورک . هاليس نوشته بود: "تو مرا خواهي شناخت از روي رز سرخي که بر کلاهم خواهم گذاشت.". بنابراين راس ساعت 7 بعد از ظهر "جان " به دنبال دختري مي گشت که قلبش را سخت دوست مي داشت اما چهره اش را هرگز نديده بود. ادامه ماجرا را از زبان "جان " بشنويد: " زن جواني داشت به سمت من مي آمد بلند قامت وخوش اندام - موهاي طلايي اش در حلقه هايي زيبا کنار گوش هاي ظريفش جمع شده بود چشمان آبي به رنگ آبي گل ها بود و در لباس سبز روشنش به بهاري مي ماند که جان گرفته باشد. من بي اراده به سمت او گام بر داشتم کاملا بدون تو جه به اين که او آن نشان گل سرخ را بر روي کلاهش ندارد. اندکي به او نزديک شدم . لب هايش با لبخند پر شوري از هم گشوده شد اما به آهستگي گفت "ممکن است اجازه بدهيد من عبور کنم؟" بي اختيار يک قدم به او نزديک تر شدم و در اين حال ميس هاليس را ديدم که تقريبا پشت سر آن دخترا يستاده بود. زني حدود 40 ساله با موهاي خاکستري رنگ که در زير کلاهش جمع شده بود . اندکي چاق بود مچ پاي نسبتا کلفتش توي کفش هاي بدون پاشنه جا گرفته بودند. دختر سبز پوش از من دور شد و من احساس کردم که بر سر يک دوراهي قرار گرفته ام از طرفي شوق تمنايي عجيب مرا به سمت دختر سبزپوش فرا مي خواند و از سويي علاقه اي عميق به زني که روحش مرا به معني واقعي کلمه مسحور کرده بود به ماندن دعوت مي کرد. او آن جا يستاده بود و با صورت رنگ پريده و چروکيده اش که بسيار آرام وموقر به نظر مي رسيد و چشماني خاکستري و گرم که از مهرباني مي درخشيد. ديگر به خود ترديد راه ندادم. کتاب جلد چرمي آبي رنگي در دست داشتم که در واقع نشان معرفي من به حساب مي آمد. از همان لحظه دانستم که ديگر عشقي در کار نخواهد بود. اما چيزي بدست آورده بودم که حتي ارزشش از عشق بيشتر بود. دوستي گرانبها که مي توانستم هميشه به او افتخار کنم . به نشانه احترام وسلام خم شدم وکتاب را براي معرفي خود به سوي او دراز کردم . با اين وجود وقتي شروع به صحبت کردم از تلخي ناشي از تاثري که در کلامم بود متحير شدم . من "جان بلا نکارد" هستم وشما هم بايد دوشيزه "مي نل" باشيد . از ملاقات با شما بسيار خوشحالم ممکن است دعوت مرا به شام بپذيريد؟ چهره آن زن با تبسمي شکيبا از هم گشوده شد و به آرامي گفت" فرزندم من اصلا متوجه نمي شوم! ولي آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت و هم اکنون از کنار ما گذشت از من خواست که اين گل سرخ را روي کلاهم بگذارم وگفت اگر شما مرا به شام دعوت کرديد بايد به شما بگويم که او در رستوران بزرگ آن طرف خيابان منتظر شماست . او گفت که اين فقط يک امتحان است!"


طبيعت حقيقي يک قلب تنها زماني مشخص مي شود که به چيزي به ظاهر بدون جذابيت پاسخ بدهد.

 

نوشته شده در سه شنبه 23 مرداد1386ساعت توسط * ρЯіИ¢ξ ФҒ ρΞЯŠỊД *| |

يه روزبعد ازظهروقتی که جوباماشين پونتياکش می‌کوبيد که بره خونه، زن مسنی رو ديد که اونو متوقف کرد. ماشين مرسدسش پنچر بود.

جو می‌تونست ببينه که اون زن ترسيده و بيرون توی برفها ايستاده .بهش گفت: " من جو هستم و اومدم که کمکتون کنم." 

 زن گفت:" من از سن لوئيز ميام و فقط از اينجا رد می شدم. بايستی صدتا ماشين ديده باشم که از کنارم رد شدن و اين واقعا لطف شما بود."

وقتی که او لاستيک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده شد که بره،

زن پرسيد:" من چقدر بايد بپردازم؟"

جو به زن چنين گفت:" شما هيچ بدهی به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطی بوده‌ام و روزی  يکنفر هم به من کمک کرد همونطور که من به شما کمک کردم. اگرشما واقعا می‌خواهی که بدهيت رو به من بپردازی بايد اين کار رو بکنی. نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!"

چند مايل جلوتر، زن کافه کوچکی رو ديد و رفت تو تا چيزی بخوره و بعد راهشو ادامه بده. ولی نتونست بی توجه از لبخند شيرين زن پيشخدمتی بگذره که می‌بايست هشت ماهه باردارباشه و از خستگی روی پا بند نبود.

او داستان زندگی پيشخدمت  رو نمی‌دانست و احتمالا هيچ گاه هم نخواهد فهميد. 

وقتی که پيشخدمت رفت تا بقيه صد دلار شو بياره زن از در بيرون رفته بود. درحاليکه روی دستمال سفره اين يادداشت رو باقی گذاشت. اشک در چشمان پيشخدمت جمع شده بود، وقتی که نوشته زن رو می‌خوند:

  " شما هيچ بدهی به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطی بوده‌ام و روزی يکنفر هم به من کمک کرد همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا می خواهی که بدهيت روبه من بپردازی، بايد اين کار رو بکنی. نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!"

 اونشب وقتی  که زن پيشخدمت از سرکار به خونه رفت، به تختخواب رفت در حاليکه به

اون پول و يادداشت  زن فکر می کرد.

   وقتی که شوهرش دراز کشيد تا بخوابه به آرومی و نرمی به گوشش گفت:

 " همه چيز داره درست ميشه. دوستت دارم، جو!"

                                                    

(بياييم هر كدام حلقه اي شده و زنجير عشق را دوباره تشكيل دهیم. )

 

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه 23 مرداد1386ساعت توسط * ρЯіИ¢ξ ФҒ ρΞЯŠỊД *| |

نمي دانم چه مي خواهم بگويم
زبانم در دهان باز بسته است
در تنگ قفس باز است و افسوس
که بال مرغ آوازم شکسته است
نمي دانم چه مي خواهم بگويم
غمي در استخوانم مي گدازد
خيال ناشناسي آشنايم
گهي مي سوزدم گه مي نوازد
پريشان سايه اي آشفته آخر
ز مغزم مي تراودگيج و گم را
چو روح خوابگردي مات و مبهوت
که بي سامان به راه افتد شبانگاه
درون سينه ام درديست خونبار
که همچون گريه مي گيرد گلويم
غمي آشفته ، دردي گريه آلود
نمي دانم چه مي خواهم بگويم 

 


نوشته شده در سه شنبه 23 مرداد1386ساعت توسط * ρЯіИ¢ξ ФҒ ρΞЯŠỊД *| |

تنها بازمانده‌ی یك كشتی شكسته به جزیره ی كوچك خالی از سكنه ای افتاد.

او با دلی لرزان دعا كرد كه خدا نجاتش دهد. اگر چه روزها افق را به دنبال یاری رسانی از نظر می گذراند كسی نمی آمد.

سر انجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها كلبه ای بسازد تا خود را از عوامل زیان بار محافظت كند و دارا یی های اندكش را در آن نگه دارد.

اما روزی كه برای جستجوی غذا بیرون رفته بود' به هنگام برگشتن دید كه كلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به سوی آسمان میرود.

متاَسفانه بدترین اتفاق مممكن افتاده و همه چیز از دست رفته بود.

از شدت خشم و اندوه در جا خشكش زد.فریاد زد: "خدایا تو چطور راضی شدی با من چنین كاری بكنی؟"

صبح روز بعد با بوق كشتی ای كه به ساحل نزدیك می شد از خواب پرید.

كشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته ' از نجات دهندگانش پرسید:

"شما ها از كجا فهمیدید من در اینجا هستم؟"

آنها جواب دادند:

" ما متوجه علایمی كه با دود می دادی شدیم."وقتی اوضاع خراب می شود' نا امید شدن آسان است.

ولی ما نباید دلمان را ببازیم ' چون حتی در میان درد و رنج ' دست خدا در كار زندگی مان است.

پس به یاد داشته باش : دفعه ی دیگر اگر كلبه ات سوخت و خاكستر شد ' ممكن است دود های برخاسته از آن علایمی باشد كه عظمت و بزرگی خدا را به كمك می خواند.

نوشته شده در سه شنبه 23 مرداد1386ساعت توسط * ρЯіИ¢ξ ФҒ ρΞЯŠỊД *| |

درزمانهای گذشته سلطانی تخته سنگی رادروسط جاده قراردادوبرای این که عکس العمل مردم راببیندخودش رادرجایی مخفی کرد.

بعضی ازبازرگانان وندیمان ثروتمندسلطان،بی تفاوت ازکنارتخته سنگ می گذشتند.بسیاری هم غرولندمیکردند که این چه شهریست که نظم ندارد.حاکم این شهرعجب مردبی عرضه ای است و....

باوجود این هیچکس تخته سنگ را ازوسط برنمیدا شت.

نزدیک غروب،یک روستایی که پشتش بارمیوه وسبزیجات بود،نزدیک سنگ شد.بارهایش رازمین گذاشت وباهرزحمتی بودتخته سنگ راازوسط جاده برداشت وان را کناری قرارداد.ناگهان کیسه ای را دیدکه زیر تخته سنگ قرارداده شده بود،کیسه رابازکردوداخل ان سکه های طلا ویک یادداشت پیداکرد.

سلطان دران یادداشت نوشته بود:هرسدومانعی میتواند یک شانس برای تغییرزندگی انسان باشد.

نوشته شده در دوشنبه 22 مرداد1386ساعت توسط * ρЯіИ¢ξ ФҒ ρΞЯŠỊД *| |

مردي براي اصلاح به آرايشگاه رفت .در بين كار گفتگوي جالبي بين آنها در مورد خدا صورت گرفت !!
آرايشگر گفت:من باور نميكنم خدا وجود داشته با شد؟
مشتري پرسيد چرا؟

آرايشگر گفت : كافيست به خيابان بروی و ببيني .مگر ميشود با وجود خداي مهربان اينهمه مريضي و درد و رنج وجود داشته باشد؟
مشتري چيزي نگفت و از مغازه بيرون رفت .به محض اينكه از آرايشگاه بيرون آمد ُ
مردي را در خيابان ديد با موهاي ژوليده و كثيف با سرعت به آرايشگاه برگشت و به ارايشگر گفت: مي داني به نظر من آرايشگر ها وجود ندارند!!!
مرد با تعجب گفت :چرا اين حرف را ميزني؟ من اينجاهستم و همين الان موهاي تو را مرتب كردم ؟
مشتري با اعتراض گفت: پس چرا كساني مثل آن مرد بيرون از آريشگاه وجود دارند.
آرایشگر گفت:آرايشگر ها وجود دارند فقط مردم به ما مراجعه نميكنند .
مشتري گفت :دقيقا همين است.
خدا وجود دارد فقط مردم به او مراجعه نميكنند!
براي همين است كه اينهمه درد و رنج در دنيا وجود دارد.

 


 

نوشته شده در دوشنبه 22 مرداد1386ساعت توسط * ρЯіИ¢ξ ФҒ ρΞЯŠỊД *| |

شوهر: سلام،من Log in کردم.
زن: لباسی رو که صبح بهت گفتم خریدی؟
شوهر: Bad command or File name.
زن: ولی من صبح بهت تاکید کرده بودم!
شوهر: Syntax Error, Abort, Retry, Cancel.
زن: خوب حقوقتو چیکار کردی؟
شوهر: File in Use, Read only, Try after some Time.
زن: پس حداقل کارت عابر بانکتو بده به من.
شوهر: Sharing Violation, Access Denied.
زن: می دونی، ازدواج با تو واقعا یک تصمیم اشتباه بود.
شوهر: Data Type Mismatch.
زن: تو یک موجود بدرد نخور هستی.
شوهر: By Default.
زن: پس حداقل بیا بریم بیرون یه چیزی بخوریم.
شوهر: Hard Disk Full.
زن: ببینم میتونی بگی نقش من تو زندگی تو چیه؟
شوهر: Unknown Virus Detected.
زن: خب مادرم چی؟
شوهر: Unrecoverable Error.
زن: و رابطه تو با رئیست؟
شوهر: The only User with Write Permission.
زن: تو اصلا منو بیشتر دوست داری یا کامپیوترتو؟
شوهر: Too Many Parameters.
زن: خوب پس منم میرم خونه بابام.
شوهر: Program Performed Illegal Operation, It will be Closed.
زن: خوب گوشاتو بازکن، من دیگه بر نمیگردم!
شوهر: Close all Programs and Logout for another User.
زن: می دونی، صحبت کردن باتو فایده نداره، من رفتم.
شوهر: Its now Safe to Turn off your Computer

 

نوشته شده در شنبه 20 مرداد1386ساعت توسط * ρЯіИ¢ξ ФҒ ρΞЯŠỊД *| |

چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عمیقی افتادند . بقیه ی قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چه قدر عمیق است به دو قورباغه ی دیگر گفتند که دیگر چاره ای نیست . شما به زودی خواهید مرد .
دو قورباغه این حرفها را نادیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند که از گودال بیرون بپرند . اما قورباغه های دیگر دائما به آنها می گفتند که دست از تلاش بردارید ، چون نمی توانید از گودال خارج شوید ، به زودی خواهید مرد
 بالاخره یکی از دو قورباغه تسلیم گفته های دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت او بی درنگ به ته گودال پرتاب شد و مرد
اما قورباغه ی دیگر با حدکثر توانش برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد . بقیه ی قورباغه ها فریاد می زدند که دست از تلاش بردار ،‌ اما او با توان بیشتری تلاش کرد و بالاخره از گودال خارج شد
 وقتی از گودال بیرون آمد ،‌ بقیه ی قورباغه ها از او پرسیدند : مگر تو حرفهای ما را نشنیدی ؟
معلوم شد که قورباغه ناشنواست ، در واقع او در تمام مدت فکر می کرده که دیگران او را تشویق می کنند

نوشته شده در شنبه 20 مرداد1386ساعت توسط * ρЯіИ¢ξ ФҒ ρΞЯŠỊД *| |

روزی مردی عقربی رادیدکه درون اب دست وپامیزند.اوتصمیم گرفت عقرب رانجات دهد،اماعقرب انگشت اورانیش زد.

مردبازهم سعی کردتاعقرب راازاب بیرون بیاورد،اماعقرب باردیگراورا نیش زد.

رهگذری اورادیدوپرسید:برای چه عقربی را که نیشت میزندنجات میدهی؟

مردپاسخ داد:این طبیعت عقرب است که نیش بزندولی طبیعت من این است که عشق بورزم.

چراباید مانع عشق ورزیدن شوم فقط به این دلیل که عقرب نیش میزند.

عشق ورزی رامتوقف نسازولطف ومهربانی خودرادریغ مکن.حتی اگردیگران تورا بیازارند

نوشته شده در شنبه 20 مرداد1386ساعت توسط * ρЯіИ¢ξ ФҒ ρΞЯŠỊД *| |

روزی پسربچه ای درخیابان سکه ای یک سنتی پیداکرداوازپیداکردن این پول ان هم بدون هیچ زحمتی خیلی ذوق زده شد.

این تجربه باعث شدبقیه روزهاهم باچشمانی باز سرش رابه سمت پایین بگیرد.(برای پیداکردن گنج)

اودرمدت زندگیش296سکه ی یک سنتی،48سکه ی5سنتی،19سکه ی ده سنتی،16سکه ی بیست وپنج سنتی،2سکه ی نیم دلاری ویک اسکناس مچاله شده ی یک دلاری پیدا کرد.یعنی درمجموع13دلارو 26سنت.

دربرابربدست آوردن این13دلارو26سنت،اوزیبایی دل انگیز31هزارو369طلوع خورشید،درخشش157رنگین کمان ومنظره ی درختان افرا در پاییزرا از دست داد.

اوهیچگاه حرکت ابرهای سفیدرابرفراز آسمان درحالی که ازشکلی به شکل دیگردرمی امدندرا ندید.

پرندگان درحال پرواز،درخشش خورشیدولبخندهزاران رهگذر،هرگز جزیی از خاطرات اونشد.

نوشته شده در شنبه 20 مرداد1386ساعت توسط * ρЯіИ¢ξ ФҒ ρΞЯŠỊД *| |

مدت زیادی از تولد برادرکوچولوش نگذشته بود . مدام اصرار می کرد به پدر و مادرش که با نوزاد جدید تنهایش بگذارند
پدر و مادر می ترسیدند او هم مثل بیشتر بچه های چهار پنج ساله به برادرش حسودی کند و بخواهد به او آسیبی برساند . این بود که جوابشان همیشه نه بود . اما در رفتار او هیچ نشانی از حسادت دیده نمی شد ، با نوزاد مهربان بود و اصرارش هم برای تنها ماندن با او روز به روز بیشتر می شد ،‌ بالاخره پدر و مادرش تصمیم گرفتند موافقت کنند .
 با خوشحالی به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست . امالای در باز مانده بود و پدر و مادر کنجکاوش می توانستند مخفیانه نگاه کنند و بشنوند . آنها او را دیدند که آهسته به طرف برادر کوچکترش رفت. صورتش را روی صورت او گذاشت و به آرامی گفت : نی نی کوچولو ، به من بگو خدا چه جوریه ؟ من داره یادم میره !

 



نوشته شده در جمعه 12 مرداد1386ساعت توسط * ρЯіИ¢ξ ФҒ ρΞЯŠỊД *| |


Design By : Prince of Persia