تبليغاتX
... دلکده ی سبز


... دلکده ی سبز

... من!! کودکی که به سر انگشت ِ پا دستش به سر شاخه ی هیچ آرزویی نرسید



به نام خدایی که 

 تنها معشوقي است که عاشقاني دارد که هيچ يک از بودن ديگري ناراضي نيست و هيچ گاه يکي از آنها معشوقش را تنها براي خود نمي خواهد                                           

 

نوشته شده در جمعه 30 بهمن1388ساعت توسط * ρЯіИ¢ξ ФҒ ρΞЯŠỊД *|

395909fpfw4jkt7l.gif


Hafez.jpg



ابتدا یک فاتحه به روح خواجه حافظ شیرازی
بفرستید سپس نیت کنید
و متن زیر را بخوانید و سپس روی لینک زیر کلیک کنید

 

 
نوشته شده در جمعه 30 بهمن1388ساعت توسط * ρЯіИ¢ξ ФҒ ρΞЯŠỊД *|

خسته شدم از کوچه و پس کوچه‌ها، همش کوچه، هي مي‌دوم، هر دفعه دنبال کسي، دنبال چيزي، اين گمشده‌هاي من انگار تمامي ندارند، گمشده هم نباشد دنبال خودم مي‌گردم، خودم هم که نباشم باز مي دوم !! ...
کوچه‌هاي بن بست، مارپيچ‌هايي که هميشه آخرش به هيچ کجايي ختم نمي‌شود !! ...
همين ديشب آنقدر دويدم که اشکم درآمد، کوچه‌ها تنگ و گشاد مي‌شدند، باريکِ باريک يا پهن ِ پهن، هوا تاريک مي‌شد و بعد از چند لحظه روشن، سرد بود و بعد اصلا" دماي هوا را حس نمي‌کردم، کف زمين زير پاهايم يخ بسته بود، زمستان بود اما باز هم چند لحظه ... بعد هيچي نبود !! ...
توي يکي از پيچ‌ها تازه يادم افتاد بايد کسي را پيدا کنم و چيزي به او بگويم !! همين باعث شد که با اطمينان بدوم، ترس تمام وجودم را گرفته‌ بود، ترس را خيلي کم احساس کرده‌ام ... ولي در آن لحظه از ماندن در کوچه‌ها ترسيدم !! ...
بالاخره انتهاي کوچه‌اي، به جايي شبيه پارک يا شايد فضايي که قبلا" پارک بوده رسيدم، سنگي و سرد با هواي مه گرفته، باران ... باران هم مي‌باريد ... بي امان !! اما چرا من خيس نبودم؟! ... انتهاي کوچه ايستاده بودم وقتي متوجه شدم که خيس نشده‌ام برگشتم بالاي سرم را نگاه کردم، کوچه‌ها سقف داشتند !! ...
پايم را که در آن جا گذاشتم، خيس آب شدم !! ... جايي که ايستاده‌ بودم بلند تر از جاهاي ديگر بود و روبرويم پله‌هاي پهني بود که پايين مي‌رفت، زني با لباس سياه و صورت پوشيده با چتري سياه، با عجله داشت از پله‌ها مي‌آمد بالا، به طرف جايي که ايستاده بودم، مردي با لباس سياه و صورتي پوشيده چند پله جلوتر از زن و با عجله مي‌آمد، زن وقتي به او رسيد چترش را بست و با زور به دست مرد داد و رفت !! ...
مرد لحظه‌اي مکث کرد و بعد چتر را بالاي سرش گرفت و راه افتاد !! ...
و من ديدم که زن کمي جلوتر از مرد و بدون چتر داشت مي‌رفت و مرد پشت سر او با چتر !! ...
آنها رفتند و من مثل آدمهايي که گيج شده باشند از پله‌ها پايين رفتم !! ...
کف زمين پر از آب بود و کمي گل‌آلود، توجهي نکردم و باز دويدم، سر چهارراهي رسيدم و باز مستقيم رفتم، انگار که کسي را ديده باشم هي صدايش مي‌زدم که بايستد ولي نه کسي بود و نه صدايي، زانو زدم روي زمين و خيره شدم به باران !! ...


http://1.bp.blogspot.com/_skntdj-zFZo/R2-gtDB3v4I/AAAAAAAAAvY/sV6TI1rh1eU/s400/rain+drops+on+my+window.jpg


نوشته شده در جمعه 16 بهمن1388ساعت توسط * ρЯіИ¢ξ ФҒ ρΞЯŠỊД *| |

از بیل گیتس می پرسن کسی ثروتمند تر از تو هست؟ میگه بله یه شخص بسیار گمنام.
قضیه از این قرار بوده که یه پسر بچه سیاه پوست روزنامه فروش تو یه فرودگاه دو بار به بیل گیتس زمانی که هنوز پولدار و مشهور نبوده مجانی روزنامه می بخشه و به بیل گیتس می گه من ضرر نمی کنم و هرچی که دارم می بخشم.
خلاصه بیل گیتس بعد از ثروتمند شدنش یه تیم مامور می کنه که اون پسر رو پیداش کنن. پسر رو که یه جوون سیاه پوست افریقایی مسلمان که بلیط فروش تئاتر شده بودپیدا میکنن.
پسر دعوت می شه به محل کار بیل گیتس و 2 ساعت محو تماشای محل کار بیل گیتس می شه !! این یه عکس از محل کار بیل گیتس هست:

 


 خلاصه بیل گیتس بهش می گه هر چی بخوای بهت میدم. خود بیل گیتس گفته پسر جوابی به من داد که تا یه مدت تو شوک بودم :

 " نمی تونی جبران کنی ، چون من در اوج نداشتن بخشیدم و تو حالا که ثروتمند شدی می خوای ببخشی " . . .



نوشته شده در سه شنبه 13 بهمن1388ساعت توسط * ρЯіИ¢ξ ФҒ ρΞЯŠỊД *| |

بعضی وقت ها در همه چیز كم می آورم . . . كم می آورم . . .
حتی در نفس كشیدن ، در زندگی كردن ، دستی بیخ گلویم نشسته بود و نمی گذاشت نفس بكشم . . .
یك دست هم آمده قلبم را گرفته نمی گذارد بتپد . . . نمی گذارد . . . قاصدك ! آن دیگر دست من نیست . . . باور كن دست من نیست !!
در لحظه ها ذوب شده ام و با آن ها از بین می روم بی آن كه زندگی كرده باشم ، بی آن كه زندگی كرده باشم . . .
این كه دارد می گذرد پس چیست ؟ زندگی من است یا فقط لحظه های بی من . . .
نفس نمی توانم بكشم ، دستی قلبم را در مشتش گرفته و فشار می دهد . . .‌ یك كوه خستگی و واماندگی روی شانه هایم است و ذوب شده در لحظه ها از بین می روم . . . می میرم . . .
چرا كسی حواسش نیست . . . من دارم می میرم . . .


http://www.upic.ir/images/59613594581750627166.jpg


نوشته شده در یکشنبه 11 بهمن1388ساعت توسط * ρЯіИ¢ξ ФҒ ρΞЯŠỊД *| |

شبیه برگ پاییزی پس از تو قسمت بادم . . .

خداحافظ ولی هرگز نخواهی رفت از یادم . . .

خداحافظ و این یعنی در اندوه تو می میرم . . .

در این تنهایی مطلق که می بندد به زنجیرم . . .

و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد . . .

و برف ناامیدی برسرم یکریز می بارد . . .

چگونه بگذرم از عشق از دلبستگی هایم ؟

چگونه می روی با این که می دانی چه تنهایم ؟

خداحافظ بدون تو گمان کردی که می مانم . . .

خداحافظ بدون من یقین دارم که می مانی !!


http://www.upic.ir/images/29783075911479646698.jpg



نوشته شده در چهارشنبه 7 بهمن1388ساعت توسط * ρЯіИ¢ξ ФҒ ρΞЯŠỊД *| |

قاصدک !!

هان!!

چه خبر آوردی !!

از کجا وز که خبر آوردی

خوش خبر باشی اما ... اما

گرد بام و در من بی ثمر می گردی

انتظار خبری نیست مرا

نه زیاری

نه ز دیار و دیاری

باری

برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس

برو آنجا که تو را منتظرند

قاصدک در دل من

همه کورند و کرند . . .

دست بردار از این در وطن خویش غریب

قاصد تجربه های همه تلخ

با دلم می گوید

که فریبی تو فریب

که دروغی تو دروغ

قاصدک !!

هان!!

ولی

راستی آیا رفتی با باد ؟

با تو ام آی کجا رفتی آی !!

راستی آیا جایی خبری هست هنوز ؟

مانده خاکستر گرمی جایی ؟

در اجاقی طمع شعله نمی بندم

خردک شرری هست هنوز؟

قاصدک ، قاصدک ، قاصدک !!

ابرهای همه عالم شب و روز

در دلم می گریند . . .

. . .

http://no-words.com/blog/images/beforeigo.jpg



نوشته شده در یکشنبه 4 بهمن1388ساعت توسط * ρЯіИ¢ξ ФҒ ρΞЯŠỊД *| |

بس شنیدم داستان بی کسی

بس شنیدم قصه دلواپسی

قصه عشق از زبان هر کسی

گفته اند از نی حکایت ها بسی

حال از من بشنو این افسانه را

داستان این دل دیوانه را

چشمهایش بویی از نیرنگ داشت

دل دریغا ! سینه ای از سنگ داشت

با دلم انگار قصد جنگ داشت

گویی از با من نشستن ننگ داشت

عاشقم من، قصد هیچ انکار نیست

لیک با عاشق نشستن عار نیست

کار او آتش زدن؛ من سوختن

در دل شب چشم بر در دوختن

من خریدن ناز او نفروختن

باز آتش در دلم افروختن

سوختن در عشق را از بر شدیم

آتشی بودیم و خاکستر شدیم

از غم این عشق مردن باک نیست

خون دل هر لحظه خوردن باک نیست

از دل دیوانه بردن باک نیست

دل که رفت از سر سپردن باک نیست

آه! می ترسم شبی رسوا شوم

بدتر از رسوایی ام، تنها شوم

وای بر این صید و آه از آن کمند

پیش رویم خنده ، پشتم پوزخند

بر چنین نامهربانی دل مبند

دوستان گفتند و دل نشنید پند

پیش از این پند نهان دوستان

حال هم زخم زبان دوستان

خانه ای ویران تر از ویرانه ام

من حقیقت نیستم، افسانه ام

گر چه سوزد پر، ولی پروانه ام

فاش می گویم که من دیوانه ام

تا به کی آخر چنین دیوانگی ؟

پیلگی بهتر از این پروانگی !

گفتمش: آرام جانی ، گفت: نه

گفتمش: شیرین زبانی ، گفت: نه

می شود یک شب بمانی ، گفت: نه

گفتمش: نامهربانی ، گفت: نه

دل شبی دور از خیالش سر نکرد

گفتمش؛ افسوس ! او باور نکرد

چشم بر هم می نهد ، من نیستم

می گشاید چشم ،  من ، من نیستم

خود نمی دانم خدایا ! کیستم

یک نفر با من بگوید چیستم ؟

بس کشیدم آه از دل بردنش

آه ! اگر آهم بگیرد دامنش

با تمام بی کسی ها ساختم

دل سپردم، سر به زیر انداختم

این قماری بود و من نشناختم

وای بر من، ساده بودم باختم

دل سپردن دست او دیوانگیست

آه!غیر از من کسی دیوانه نیست

گریه کردن تا سحر کار من است

شاهد من چشم بیمار من است

فکر می کردم که او یار من است

نه، فقط در فکر آزار من است

نیت اش از عشق تنها خواهش است

دوستت دارم دروغی فاحش است

یک شب آمد زیر و رویم کرد و رفت

بغض تلخی در گلویم کرد و رفت

پایبند جست و جویم کرد و رفت

عاقبت بی آبرویم کرد و رفت

این دل دیوانه آخر جای کیست ؟

وانکه مجنونش منم لیلای کیست ؟

مذهب او هر چه باداباد بود

خوش به حالش کاین قدر آزاد بود

بی نیاز از مستی می شاد بود

چشمهایش مست مادرزاد بود

یک شبه از عمر سیرم کرد و رفت

بیست سالم بود ، پیرم کرد و رفت !!

. . .
http://www.upic.ir/images/43855039299491551425.jpg

نوشته شده در پنجشنبه 1 بهمن1388ساعت توسط * ρЯіИ¢ξ ФҒ ρΞЯŠỊД *| |

نمی خواهم خدایم بی كران باشد

نمی خواهم عظیم و قادر و رحمان

نمی خواهم كه باشد این چنین آخر

خدا را لمس باید كرد . . .

 


نگو كفر است

خدا را می توان در باوری جا داد

كه در احساس و ایمان غوطه ور باشد

خدا را می توان بوئید

و این احساس شیرینی است . . .


 
نگو كفر است

كه كفر این است

كه ما از بی كران مهربانی ها

برای خود

خدایی لامكان و بی نشان سازیم

خدا را در زمین و آسمان جستن

ندارد سودی ای آدم

تو باید عاشقش باشی

و باید گوش بسپاری

به بانگ هستی و عالم

كه در هر خانه ای آخر خدائی هست . . .
 


نگو كفر است

اگر من كافرم ، باشد

نمی خواهم خدایا زاهدی چون دیگران باشم

نمی خواهم خدایم را

به قدیسی بدل سازم

كه ترسی باشد از او در دل و جانم . . .


 
نگو كفر است

كه سوگند یاد كردم من

به خاك و آب و آتش بارها ای دوست

خدا زیباترین معشوق انسانهاست

خدا را نیست همزادی

كه او یكتاترین

عاشق ترین

معبود انسانهاست . . .

. . .

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه 29 دی1388ساعت توسط * ρЯіИ¢ξ ФҒ ρΞЯŠỊД *| |


قایقی خواهم ساخت

خواهم انداخت به آب

دور خواهم شد از این خاک غریب

که در آن هیچ‌ کسی نیست که در بیشه عشق

قهرمانان را بیدار کند

قایق از تور تهی

و دل از آرزوی مروارید

هم‌چنان خواهم راند

نه به آبی‌ها دل خواهم بست

نه به دریا

پریانی که سر از خاک به در می‌آرند

و در آن تابش تنهایی ماهی‌گیران

می‌فشانند فسون از سر گیسوهاشان

هم‌چنان خواهم راند

هم‌چنان خواهم خواند

“دور باید شد ، دور”

مرد آن شهر اساطیر نداشت

زن آن شهر به سرشاری یک خوشه انگور نبود

هیچ آیینه تالاری ، سرخوشی‌ها را تکرار نکرد

چاله آبی حتی، مشعلی را ننمود

دور باید شد، دور

شب سرودش را خواند

نوبت پنجره‌هاست

هم‌چنان خواهم خواند

هم‌چنان خواهم راند

پشت دریاها شهری است

که در آن پنجره‌ها رو به تجلی باز است

بام‌ها جای کبوترهایی است که به فواره هوش بشری می‌نگرند

دست هر کودک ده ساله شهر ، شاخه ی معرفتی است

مردم شهر به یک چینه چنان می‌نگرند

که به یک شعله ، به یک خواب لطیف

خاک ، موسیقی احساس تو را می‌شنود

و صدای پر مرغان اساطیر می‌آید در باد

پشت دریاها شهری است

که در آن وسعت خورشید به اندازه چشمان سحرخیزان است

شاعران وارث آب و خرد و روشنی‌اند

پشت دریاها شهری است!

قایقی باید ساخت

. . .



نوشته شده در چهارشنبه 23 دی1388ساعت توسط * ρЯіИ¢ξ ФҒ ρΞЯŠỊД *| |

صبح خواهد شد

و به این كاسه ی آب

آسمان هجرت خواهد كرد . . .

باید امشب بروم . . .

من كه از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت كردم

حرفی از جنس زمان نشنیدم . . .

هیچ چشمی

عاشقانه به زمین خیره نبود . . .

كسی از دیدن یك باغچه مجذوب نشد . . .

هیچ كس زاغچه ای را سر یك مزرعه جدی نگرفت . . .

باید امشب بروم . . .
 
باید امشب چمدانی را كه به اندازه ی پیراهن تنهایی من جا دارد بردارم

و به سمتی بروم

كه درختان حماسی پیداست . . .

رو به آن وسعت بی واژه كه همواره مرا می خواند . . .

. . .


نوشته شده در جمعه 18 دی1388ساعت توسط * ρЯіИ¢ξ ФҒ ρΞЯŠỊД *| |

چند بار امید بستی و گام برنهادی تا دستی  یاری دهنده ، كلامی مهرآمیز ، نوازشی یا گوشی شنوا به چنگ آری؟ چند بار گامت را تهی یافتی؟  ازپای منشین ، آماده شو كه دیگر بار و دیگر بار ، گام باز گستری ...  

پس از سفرهای بسیار ، عبور از فراز و فرود امواج این دریای طوفان خیز ، بر آنم كه در كنار تو لنگر افكنم ، بادبان بر چینم ، پارو وانهم ، سكان رها كنم ، به خلقت لنگرگاهت در آیم و در كنارت پهلو گیرم ، آغوشت را باز یابم ، استواریه امن زمین را ، زیر پای خویش ...

پنجه درافكنده ایم با دست هایمان ، به جای رها شدن ، سنگین سنگین بر دوش می كشیم بار دیگران را ، به جای همراهی كردنشان ، عشق ما نیازمند رهاییست نه تصاحب ، در راه خویش ایثار باید ، نه انجام وظیفه ...

سپیده دمان از پس شبی دراز ، در جان خویش آواز خروسی می شنوم از دور دست ، و با سومین بانگش ، در می یابم كه رسوا شده ام ...

http://www.upic.ir/images/62995567074647512088.jpg

نوشته شده در پنجشنبه 17 دی1388ساعت توسط * ρЯіИ¢ξ ФҒ ρΞЯŠỊД *| |


Design By : Prince of Persia