تبليغاتX
... دلکده


... دلکده

... برای زخم تازه دیگه جایی نیست



به نام خدایی که 

 تنها معشوقي است که عاشقاني دارد که هيچ يک از بودن ديگري ناراضي نيست و هيچگاه يکي از آنها معشوقش را تنها براي خود نمي خواهد
                                           

 

نوشته شده در شنبه 30 آبان1388ساعت توسط * ρЯіИ¢ξ ФҒ ρΞЯŠỊД *| |

395909fpfw4jkt7l.gif


ابتدا یک فاتحه به روح خواجه حافظ شیرازی
بفرستید سپس نیت کنید
و متن زیر را بخوانید و سپس روی لینک زیر کلیک کنید

 

 
نوشته شده در شنبه 30 آبان1388ساعت توسط * ρЯіИ¢ξ ФҒ ρΞЯŠỊД *| |

مردی به استخدام یك شركت بزرگ چند ملیتی درآمد. در اولین روز كار خود، با كافه تریا تماس گرفت و فریاد زد:
«یك فنجان قهوه برای من بیاورید.»
صدایی از آن طرف پاسخ داد:
«شماره داخلی را اشتباه گرفته ای. می دانی تو با كی داری حرف می زنی؟»
كارمند تازه وارد گفت: «نه»
صدای آن طرف گفت: «من مدیر اجرایی شركت هستم، احمق.»
مرد تازه وارد با لحنی حق به جانب گفت: «و تو میدانی با كی حرف میزنی، بیچاره.»
مدیر اجرایی گفت: «نه»
كارمند تازه وارد گفت: «خوبه» و سریع گوشی را گذاشت!!
نوشته شده در جمعه 15 آبان1388ساعت توسط * ρЯіИ¢ξ ФҒ ρΞЯŠỊД *| |

http://www.upic.ir/files/0s84m25wfqij56vqgjb6.jpg

کاش بارانی ببارد قلب ها را تر کند

بگذرد از هفت بندِ ما صدا را تر کند

قطره قطره رقص گیرِِد روی چتر لحظه ها

رشته رشته مویرگ هایِ هوا را تر کند

بشکند در هم طلسم کهنه ی این باغ را

شاخه های خشک بی بار دعا را تر کند

مثل طوفان نوح در صبحی شگفت

سرزمین سینه ها تا نا کجا را تر کند

چترهاتان را ببندید ای به ساحل مانده ها

شاید این باران که می بارد شما را تر کند

http://www.inspirationline.com/images/Rain.jpg

نوشته شده در یکشنبه 10 آبان1388ساعت توسط * ρЯіИ¢ξ ФҒ ρΞЯŠỊД *| |

کشیشى یک پسر نوجوان داشت و کم‌کم وقتش رسیده بود که فکرى در مورد شغل آینده‌اش بکند. پسر هم مثل تقریباً بقیه هم‌سن و سالانش واقعاً نمی‌دانست که چه چیزى از زندگى می‌خواهد و ظاهراً خیلى هم این موضوع برایش اهمیت نداشت.یکروز که پسر به مدرسه رفته بود پدرش تصمیم گرفت آزمایشى براى او ترتیب دهد. به اتاق پسرش رفت و سه چیز را روى میز او قرار داد: یک کتاب مقدس، یک سکه طلا و یک بطرى مشروب.کشیش پیش خود گفت: «من پشت در پنهان می‌شوم تا پسرم از مدرسه برگردد و به اتاقش بیاید. آنگاه خواهم دید کدامیک از این سه چیز را از روى میز بر می‌دارد.»اگر کتاب مقدس را بردارد معنیش این است که مثل خودم کشیش خواهد شد که این خیلى عالیست.اگر سکه را بردارد یعنى دنبال کسب و کار خواهد رفت که آنهم بد نیست.امّا اگر بطرى مشروب را بردارد یعنى آدم دائم‌الخمر و به درد نخوری خواهد شد که جاى شرمسارى دارد.مدتى نگذشت که پسر از مدرسه بازگشت. در خانه را باز کرد و در حالى که سوت می‌زد کاپشن و کفشش را به گوشه‌اى پرت کرد و یک راست راهى اتاقش شد. کیفش را روى تخت انداخت و در حالى که می‌خواست از اتاق خارج شود چشمش به اشیاء روى میز افتاد. با کنجکاوى به میز نزدیک شد و آن‌ها را از نظر گذراند.کارى که نهایتاً کرد این بود که کتاب مقدس را برداشت و آن را زیر بغل زد. سکه طلا را توى جیبش انداخت و در بطرى مشروب را باز کرد و یک جرعه بزرگ از آن خورد ...کشیش که از پشت در ناظر این ماجرا بود زیر لب گفت: «خداى من! چه فاجعه بزرگی! پسرم سیاستمدار خواهد شد!»

http://www.roozeshadi.com/wp-content/uploads/2008/11/2mdjldt-300x300.jpg

نوشته شده در شنبه 9 آبان1388ساعت توسط * ρЯіИ¢ξ ФҒ ρΞЯŠỊД *| |

من از یه عالم دیگه و یه حال و هوای دیگه میام ... مسافر تازه نفسم ... کسی که یه چیزی بین زمین و آسمون رو تجربه کرده ... یه حسی بین بودن و نبودن ... حسی بین ماندن و رفتن ... حس کرختی و آرامش و برودت ...

وقتی که باختی ... یا به اجبار بازوندنت ... یهو تصمیم میگیری که رها بشی، از هر چه که هست و نیست، از اونچه که هست و در واقع نیست و اونچه که نباید باشه و هست ... اگه باشی و بمونی باید رها بشی، اما اگه بری و نمونی دوباره یه بازی دیگه رو از سر خواهی گرفت ... طبق قوانین بازی انسانیت اگه باشی و بمونی برنده واقعی هستی و اگه بری بازنده و شرمسار ... هه هه هه هه واقعاً خنده ام میگیره که ما قواعد بازی رو بلدیم اما ازش تخطی می کنیم ...

عجیبه که ما واژه های قشنگ رو توی صندوقچه ی ذهنمون نگه می داریم، باهاشون شعرهای زیبا می سازیم ... توی حرفها و جملات طلایی به کار می بندیمشون، اما .... وقتی نوبت به به کار گیریشون میشه ... از یاد می بریم قشنگی و پاکی و صداقت و مهر و وفا رو .... شرم آوره و تهوع آور که همیشه اونچه باید باشیم توی ذهنمونه و آرمانمون  ... اما اونچه که هستیم رو نادیده می گیریم و فکر می کنیم داریم به هدف نزدیک میشیم  ... تا کی باید خودمونو گول بزنیم؟ تا کی باید مظلوم نمایی کنیم و ظاهرمونو توی آئینه و نگاه دیگران آراسته کنیم و بذاریم زنگار مثل موریانه ای که چوبی رو خرد و پوک می کنه، آئینه دلمون رو سیاه و کدر و غیر شفاف کنه!!!!!!!

توی گپ های دوستانه از فلانی به خاطر اینکه نسبت به مستحقی ... بیماری ... نیازمندی و ... بی اعتنایی کرده و بی تفاوت از کنارش رد شده انتقاد می کنیم، اما توی زندگی شخصی خودمون نگاه های معصوم، قلبهای مهربون، انسانهای صادق و ... رو له می کنیم و گوشمون رو می گیریم تا صدای خرد شدنشونو و یا احیاناً ویز ویز وجدانمون !!! رو که از خواب زمستانی بیدار شده نشنویم ...

حرف های ما هنوز ناتمامه ...

تا نگاه می کنی ... وقت رفتن است

باز هم همان حکایت همیشگی ...

پیش از آن که با خبر شوی

لحظه عزیمت تو ناگزیر می شود

آی ...

ای دریغ و حسرت همیشگی

ناگهان

چقدر زود

دیر می شود ...

بایستی تا دیر نشده به خودمون بیاییم، آره ... قبل از این که انگشت حسرت به دندان بگزیم، قبل از اینکه برای جبران مافات دیر بشه ... پاشو رفیق!!! ، خجالت نداره به خدا، نذار شرمنده ی وجدانت بشی ... همت کن و آباد کن اونچه رو که ویرانه کردی ...

http://sega-game.persiangig.com/top%20wallpaper/top-wallpaper.blogsky.com%20%20%20%20%20paint5.jpg

نوشته شده در جمعه 8 آبان1388ساعت توسط * ρЯіИ¢ξ ФҒ ρΞЯŠỊД *| |

ميلاد شمس الشموس ، خسرو اقليم طوس ، شاه انيس النفوس ، برشما تبريک و تهنيت

http://www.upic.ir/files/9m9sef1zth0duxu0cqbm.jpg

شمع جمع شاپرک هايي رضا ------------ اي کليد ساده ی مشکل گشا

آن گل ِ زيبا گل ِخوشبو تويي --------------- اي رضا جان ، ضامن آهو تويي 

با نگاهت چون کبوتر کن مرا ------------- تا بگيرم اوج ، خوشحال و رها

-------------

دختر کوچکى با معلمش درباره نهنگ‌ها بحث مى‌کرد.
معلم گفت
: از نظر فیزیکى غیرممکن است که نهنگ بتواند یک آدم را ببلعد زیرا با وجود اینکه  پستاندار عظیم‌الجثه‌اى است امّا حلق بسیار کوچکى دارد.
دختر کوچک پرسید
: پس چطور حضرت یونس به وسیله یک نهنگ بلعیده شد؟
معلم که
عصبانى شده بود تکرار کرد که نهنگ نمى‌تواند آدم را ببلعد. این از نظر فیزیکى غیرممکن است.
دختر کوچک گفت
: وقتى به بهشت رفتم از حضرت یونس مى‌پرسم.
معلم گفت
: اگر حضرت یونس به جهنم رفته بود چى؟
دختر کوچک گفت
: اون وقت شما ازش بپرسید!!!

نوشته شده در جمعه 8 آبان1388ساعت توسط * ρЯіИ¢ξ ФҒ ρΞЯŠỊД *| |

نذار که سفره ی دلت ... پیش غریبه وا بشه

این بغض نشکسته باید ... سهم خود خدا بشه

پا به دنیای فرشته ها بذار ... دنیای فرشته ها حقیقته

واسه تو که بوی آسمون میدی ... گم شدن تو زندگی مصیبته

آخرین نشونه ی رسیدنی ... که واسه همیشه بی نشون میشی

پا رو مخمل ستاره ها بذار ... داری همسایه ی آسمون میشی

وارث نجیب زخمای درشت ... طاقت دلای پرپر نداری

سر تو رو شونه های من بذار  ... وقتی عاشقی و سنگر نداری

آخرین نشونه ی رسیدنی ... که واسه همیشه بی نشون میشی

پا رو مخمل ستاره ها بذار ... داری همسایه ی آسمون میشی

نذار که سفره ی دلت ... پیش غریبه وا بشه

این بغض نشکسته باید ... سهم خود خدا بشه

نشون بی نشون من ... به قلب آسمون بزن

تا مردم از روی زمین ... ستارتو نشون بدن

نوشته شده در یکشنبه 3 آبان1388ساعت توسط * ρЯіИ¢ξ ФҒ ρΞЯŠỊД *| |


برام دعا كن عشق من ، همین روزا بمیرم ...

آخه دارم از رفتنت ، بدجوری گُر می گیرم ...

دعا كنم كه این نفس ، تموم شه تا سپیده ...

كسی نفهمه عاشقت ، چی تا سحر كشیده ...

این آخرین باره عزیز ، دستامو محكمتر بگیر ...

آخه تو كه داری میری ، به من نگو بمون نمیر ...

گاهی بیا یه باغ سبز ، درش بروت بازه هنوز ...

من با تو سوختم نازنین ، باشه برو با من نسوز ...

اگه یه روز برگشتی و گفتن فلانی مرده ...

بدون كه زیر خاك سرد حس نگاتو برده ...

گریه نكن برای من قسمت ما همینه ...

دستامو محكمتر بگیر لحظه ی آخرینه ...

این آخرین باره عزیز ، دستامو محكمتر بگیر ...

آخه تو كه داری میری ، به من نگو بمون نمیر ...

گاهی بیا یه باغ سبز ، درش بروت بازه هنوز ...

من با تو سوختم نازنین ، باشه برو با من نسوز ...

برام دعا كن عـــــــــشــــــــــق من ...

http://www.uui.ir/pictures/1bf2e351b195b8e3d2dfb6f5e1784bed.jpg

نوشته شده در جمعه 1 آبان1388ساعت توسط * ρЯіИ¢ξ ФҒ ρΞЯŠỊД *| |

http://www.uui.ir/pictures/f38e6054f9c6210ef025e0baa59d26cf.jpg

معرفت نیست در این معرفت آموختگان
ای خوشا دولت دیدار دل افروختگان

دلم از صحبت این چرب زبانان بگرفت
بعد ازین دست من و دامن لب دوختگان

عاقبت بر سر بازار فریبم بفروخت
ناجوانمردی این عاقبت اندوختگان

شرمشان باد ز هنگامه رسوایی خویش
این متاع شرف از وسوسه بفروختگان

یار دیرینه چنان خاطرم از کینه بسوخت
که بنالید به حالم دل کین توختگان

خوش بخندید رفیقان که در این صبح مراد
کهنه شد قصه ما تا به سحر سوختگان

http://www.uui.ir/pictures/98ca6622b0668e34fc49b4d3204e4d24.jpg

نوشته شده در جمعه 1 آبان1388ساعت توسط * ρЯіИ¢ξ ФҒ ρΞЯŠỊД *| |

وقتی خیلی کوچک بودم اولین خانواده ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم. هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود به خوبی در خاطرم مانده.
قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمی رسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف می زد می ایستادم و گوش می کردم و لذت می بردم.

http://persian-star.org/1388/7/25/donyayedigar/01.jpg

بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی زندگی می کند که همه چیز را می داند! اسم این موجود "اطلاعات لطفآ" بود و به همه سوالها پاسخ می داد! ساعت درست را می دانست و شماره تلفن هر کسی را به سرعت پیدا می کرد.

بار اولی که با این موجود عجیب رابطه بر قرار کردم روزی بود که مادرم به دیدن همسایه مان رفته بود. رفته بودم زیر زمین و با وسایل نجاری پدرم بازی می کردم که با چکش کوبیدم روی انگشتم.

دستم خیلی درد گرفته بود ولی انگار گریه کردن فایده نداشت چون کسی در خانه نبود که دلداریم بدهد!
انگشتم را کرده بودم در دهانم و همین طور که می مکیدمش و دور خانه راه می رفتم تا اینکه به راه پله رسیدم و چشمم به تلفن افتاد! فوری رفتم و یک چهار پایه آوردم و رفتم رویش ایستادم.
تلفن را برداشتم و در دهنی تلفن که روی جعبه بالای سرم بود گفتم اطلاعات لطفآ. صدای وصل شدن آمد و بعد صدایی واضح و آرام در گوشم گفت : اطلاعات.

http://persian-star.org/1388/7/25/donyayedigar/02.jpg

انگشتم درد گرفته ... حالا یکی بود که حرف هایم را بشنود، اشکهایم سرازیر شد!
پرسید مامانت خانه نیست ؟
گفتم که هیچ کس خانه نیست.
پرسید خونریزی داری ؟
جواب دادم : نه، با چکش کوبیدم روی انگشتم و حالا خیلی درد دارم.
پرسید : دستت به جا یخی می رسد ؟
گفتم که می توانم درش را باز کنم.
صدا گفت : برو یک تکه یخ بردار و روی انگشتت نگه دار.

یک روز دیگر به اطلاعات لطفآ زنگ زدم.
صدایی که دیگر برایم غریبه نبود گفت : اطلاعات.
پرسیدم تعمیر را چطور می نویسند ؟ و او جوابم را داد.
بعد از آن برای همه سوالهایم با اطلاعات لطفآ تماس می گرفتم.!
سوالهای جغرافی ام را از او می پرسیدم و او بود که به من گفت آمازون کجاست. سوالهای ریاضی و علومم را بلد بود جواب بدهد. او به من گفت که باید به قناریم که تازه از پارک گرفته بودم دانه بدهم.

روزی که قناری ام مرد با اطلاعات لطفآ تماس گرفتم و داستان غم انگیزش را برایش تعریف کردم. او در سکوت به من گوش کرد و بعد حرفهایی را زد که عمومآ بزرگترها برای دلداری از بچه ها می گویند. ولی من راضی نشدم.
پرسیدم : چرا پرنده های زیبا که خیلی هم قشنگ آواز می خوانند و خانه ها را پر از شادی میکنند عاقبتشان اینست که به یک مشت پر در گوشه قفس تبدیل می شوند ؟

فکر می کنم عمق درد و احساس مرا فهمید، چون که گفت : عزیزم، همیشه به خاطر داشته باش که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند و من حس کردم که حالم بهتر شد.

وقتی که نه ساله شدم از آن شهر کوچک رفتیم ... دلم خیلی برای دوستم تنگ شد. اطلاعات لطفآ متعلق به آن جعبه چوبی قدیمی بر روی دیوار بود و من حتی به فکرم هم نمی رسید که تلفن زیبای خانه جدیدمان را امتحان کنم.
وقتی بزرگتر و بزرگتر می شدم، خاطرات بچگیم را همیشه دوره میکردم. در لحظاتی از عمرم که با شک و دودلی و هراس درگیر می شدم، یادم می آمد که در بچگی چقدر احساس امنیت می کردم.
احساس می کردم که اطلاعات لطفآ چقدر مهربان و صبور بود که وقت و نیرویش را صرف یک پسر بچه میکرد ...

سالها بعد وقتی شهرم را برای رفتن به دانشگاه ترک می کردم، قطارمان در وسط راه جایی نزدیک به شهر سابق من توقف کرد. ناخوداگاه تلفن را برداشتم و به شهر کوچکم زنگ زدم : اطلاعات لطفآ !
صدای واضح و آرامی که به خوبی می شناختمش، پاسخ داد اطلاعات.

http://persian-star.org/1388/7/25/donyayedigar/03.jpg

ناخوداگاه گفتم می شود بگویید تعمیر را چگونه می نویسند؟!!
سکوتی طولانی حاکم شد و بعد صدای آرامش را شنیدم که می گفت : فکر می کنم تا حالا انگشتت خوب شده!
خندیدم و گفتم : پس خودت هستی، می دانی آن روزها چقدر برایم مهم بودی؟
گفت : تو هم می دانی تماسهایت چقدر برایم مهم بود؟ هیچ وقت بچه ای نداشتم و همیشه منتظر تماس هایت بودم.
به او گفتم که در این مدت چقدر به فکرش بودم. پرسیدم آیا می توانم هر بار که به اینجا می آیم با او تماس بگیرم؟
گفت : لطفآ این کار را بکن، بگو می خواهم با ماری صحبت کنم.

سه ماه بعد من دوباره به آن شهر رفتم.
یک صدای نا آشنا پاسخ داد : اطلاعات
گفتم که می خواهم با ماری صحبت کنم.
پرسید : دوستش هستید؟
گفتم : بله یک دوست بسیار قدیمی.
گفت : متاسفم، ماری مدتی نیمه وقت کار می کرد چون سخت بیمار بود و متاسفانه یک ماه پیش درگذشت.
قبل از اینکه بتوانم حرفی بزنم گفت : صبر کنید، ماری برای شما پیغامی گذاشته، یادداشتش کرد که اگر شما زنگ زدید برایتان بخوانم، بگذارید بخوانمش.

http://persian-star.org/1388/7/25/donyayedigar/04.jpg

صدای خش خش کاغذی آمد و بعد صدای ناآشنا خواند :
به او بگو که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند ... خودش منظورم را می فهمد ...

http://persian-star.org/1388/7/25/donyayedigar/05.jpg

نوشته شده در پنجشنبه 30 مهر1388ساعت توسط * ρЯіИ¢ξ ФҒ ρΞЯŠỊД *| |

کودکی به مامانش گفت، من واسه تولدم دوچرخه می خوام. بابی پسر خیلی شری بود. همیشه اذیت می کرد. مامانش بهش گفت آیا حقته که این دوچرخه رو برات بگیریم واسه تولدت؟بابی گفت، آره. مامانش بهش گفت، برو تو اتاق خودت و یه نامه برای خدا بنویس و ازش بخواه به خاطر کارای خوبی که انجام دادی بهت یه دوچرخه بده. 

نامه شماره یک

سلام خدای عزیزاسم من بابی هست. من یک پسر خیلی خوبی بودم و حالا ازت می خوام که یه دوچرخه بهم بدی.
دوست دار تو
بابی

بابی کمی فکر کرد و دید که این نامه چون دروغه کارساز نیست و دوچرخه ای گیرش نمی یاد. برا همین نامه رو پاره کرد.


نامه شماره دو

  سلام خدا اسم من بابیه و من همیشه سعی کردم که پسر خوبی باشم. لطفاً واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده.بابی

اما بابی یه کمی فکر کرد و دید که این نامه هم جواب نمی ده واسه همین پارش کرد.


نامه شماره سه

سلام خدا اسم من بابی هست. درسته که من بچه خوبی نبودم ولی اگه واسه تولدم یه دوچرخه بهم بدی قول می دم که بچه خوبی باشم.بابی

بابی کمی فکر کرد و با خودش گفت که شاید این نامه هم جواب نده. واسه همین پارش کرد. تو فکر فرو رفت.رفت به مامانش گفت که می خوام برم کلیسا. مامانش دید که کلکش کار ساز بوده، بهش گفت خوب برو ولی قبل از شام خونه باش.بابی رفت کلیسا. یک کمی نشست وقتی دید هیچ کسی اونجا نیست، پرید و مجسمه مادر مقدس رو کش رفت و از کلیسا فرار کرد...بعدش مستقیم رفت تو اتاقش و نامه جدیدش رو نوشت.

نامه شماره چهار

 سلام خدا مامانت پیش منه، اگه می خوایش واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده !!!
بابی

نوشته شده در یکشنبه 26 مهر1388ساعت توسط * ρЯіИ¢ξ ФҒ ρΞЯŠỊД *| |


Design By : Prince of Persia