... دلکده
... من به مرگم راضیم , اما نمی آید اجل , بخت بد را بین از اجل هم ناز می باید کشید
به نام خدایی که تنها معشوقي است که عاشقاني دارد که هيچ يک از بودن ديگري ناراضي نيست و هيچگاه يکي از آنها معشوقش را تنها براي خود نمي خواهد
من چرا آمده ام روی زمین ؟ یه مرد خیلی خجالتی میره توی یه كافه تریا. چند دقیقه كه میشینه توجهش به یه دختر خوشگل كه كنار میز بار نشسته بوده جلب میشه. مرد نیم ساعت با خودش كلنجار میره و بالاخره تصمیمشو میگیره و میره سراغ دختر و با خجالت و آروم بهش میگه: ممم... میتونم كنار شما بشینم و یه گپی با همدیگه بزنیم؟ از حوالی دیروز به چشمه ای رسید ؛ به زلالی آینه درست همون موقعی که میرسی به هوای خنک استغنا ، نزدیک مرز بی تفاوتی و بی خیالی ...از راه میرسه ...از اون نگاه خسته و گریزون خبری نیست ... سلام میکنه ...اینقدر برات دور از تصوره که فقط بهش زل میزنی . تو را که خویش ساخته ام "عشق طریقت است نه مقصد مکثی بکن و گوش بسپار چه صدای تنهایی ، سکوت است و در سکوت بهتر می توان شنید."
فرزندم! تو میتوانی هر گونه «بودن» را که بخواهی باشی، انتخاب کنی نخستین، با اندیشیدن ، علم. عشق، میتواند تو را از این هر سه محروم کند دین چو منی گزاف و آسان نبود روشن تر از ایمان من ایمان نبود برایت دعا می کنم که ای به امید كسان خفته! ز خود یاد آرید سر به سر بادیهبازار هیاهو شده است گر چه مرحب سپر انداخته، خیبر باقی است ره دراز است، مگویید كه منزل دیدیم ره دراز است، سبكتر بشتابیم، ای قوم! نه بنوشیم از این رود، كه زهرآلوده است وای اگر قصه ما عبرت تاریخ شود وای اگر بر در باطل بنشیند حق ما خیمه بگذار و برو، بادیه توفان جوش است فتنه میبارد و سنگین، ز در و دیوارش میرویم امروز با صاعقه همپای سفر شرم تان باد! ای خداوندان قدرت! این چیزی که من میخوام بگم یه چیز دیگس چیز داره توش ولی قاطی با چیزای دیگس! فرق من و تو اینه ، تو چیز نداری و من اسم تو رو از لیست چیز دارا خط زدم! تو که مدرک دکتراتم چیزیه! اگه تو اینجور چیزی پس دیگه چیز چیه؟! گیرم بین ما حالا یکی چیز خورده چیز میماله و بیاد شایدم چیز بده! هر کی واسه خودش چیز داره چیزه بد و خوب بیخ ریش صاحبش باشه اگه چیزی بود! چیز نکن بذا منم پس چیزمو رو کنم اگه تو یه چیزی میگی پس منم چیز کنم ببین تو یه جورایی ما رو چیز فرض کردی؟ یه چیزایی بگم بهت واسه سرگرمی! عمو اگه چیز بد ِ ، چیز ،چیز بد ِ؟! یه کم از اون چیز بدِ بده به ما یه ذره تو از چیز خودتم , عمو وحشت داری! از چیزه مردم بالا میری و چیز میزنی چه چیزی بین ما و تو یکی شبیه همه؟ دنیا که ما رو به چیزه خودش نمیگیره کمه؟! تو که چیزی نمیدونی از چیزه اقتصاد یه چیز مونده فقط ، میخوای اونم بده بر باد! یه جور حرف میزانی که فک کنم دکتری؟! آخه چیزو چه به این حرفا و چیزخوری! اگه چیزی اون بالاس ، تو بهش معتقدی چیزی اگه به این چیز شعرام گوش ندی! منو تو یه جور همکاریم ، از چه جهت؟ هر دو تامون چیزایی میگیم که چیزا گوش کنن فقط فرقش اینه که چیزایه من تیزن! گلاب به روت ، چیزای تو از چیز لبریزن! راستی یه چیز دیگه بگم تا یادم نرفت تو این سه سال سر سفره ما جا نفت ، چیز رفت! چیزی نیس ،قاطی چیزه ما ناخالصی مد شده اینجا میگن زنده ای، یه چیز واسه خنده! پاکم ، خالص هر چی باشه فرقی دیگه نمیکنه بزن خشکو تر بره یه چیز بگم خواهرای مجلس منو ببخشن طوری بگم خفن بشیننو تو فکر برن بگم خواهر شما چیزتون ارزش داره! چیز بمبه ،میترکه و ترکش داره کی به شما میگه چیزتو نگیری و نخوای! چیزم ، اگه رو زمین بود چیز میخواست ماام پایتیم،چیزتو بچسب ول نکن! حق زنو دارم میگم پسر فکر بد نکن!! این حق هر بنی بشره چیز بخواهد یه جور چیز چیز میکنی که چیزم میاد! چیه مگه چیز ترس داره، نکنه شما چیزتون توفیر داره با چیزه ما؟! چرا یکی چوبه دو سر چیز بشه این وسط؟ چرا چون چیز نمیدم به چیزت بدم؟! تو که چیزی واسه چیزه ما نذاشتی که عمو برو ، برو همون چیزتو بکش چیز نگو! پنج آدمخوار به عنوان برنامه نویس در یک شرکت خدمات کامپیوتری استخدام شدند. اساتید و بزرگان ادبیات فارسی برای اینکه در آینده ای نه چندان دور، بعضی از ضرب المثل های اصیل ایرانی - به علت وجود بعضی از لغات و اصطلاحات - از بین نروند، تصمیم گرفتند که برخی از این ضرب المثل ها را به گونه زیر بازسازی کنند: خداحافظ همین حالا







ابتدا یک فاتحه به روح خواجه حافظ شیرازی بفرستید سپس نیت کنید و متن زیر را بخوانید و سپس روی لینک زیر کلیک کنید

در یکی روز عجیب،
مثل هر روزِ دگر،
خسته و کوفته از کار،
شدم منزل خویش.
منزلم بی غوغا،
همسر و فرزندان،
چند روزی است مسافر هستند،توی یک شهر غریب.
فرصتی عالی بود،
بهرِ یک شکوۀ تاریخی پردرد از او ...
پس به فریاد بلند،
حرف خود گفتم من: با شما هستم من!
خالق هستیِ این عالم و آن بالاها . . . !
من چرا آمده ام روی زمین ؟
شده ام بازیچه ؟
که شما حوصله تان سر نرود ؟
بتوانید خدایی بکنید ؟
و شما ساخته اید این عالم،
با همه وسعت و ابعاد خودش،
تا به ما بنمایید،
قدرت و هیبت و نیروی عظیم خودتان ؟
هیبتا، ما همگی ترسیدیم!
به خداوندیتان، تنمان می لرزد!!!
چون شنیدیم ز هر گوشه کنار،
که شما دوزخِ سختی دارید،
آتشی سوزنده و عذابی ابدی!
و شنیدیم اگر ما شب و روز،
زِگناهان و زِسرپیچی خود توبه کنیم،
چشممان خون بارد٬
و بساییم به خاکِ درتان پیشانی،
و به ما رحم کنید،
و شفاعت باشد
و صد البته کمی هم اقبال،
حور و پردیس و پری هم دارید ...!
من خودم می دانم
که شما از سر عدل،
بخت و اقبال مرا قرعه زدید،
همه چیز از بخت است!
شده ام من آدم، اشرف مخلوقات، (راستی حیوانات، هرچه کردند ندارد کیفر ؟)
داشتم خدمتتان می گفتم،
قسمتم این بوده
آمدم من دنیا،
مرز سال دو هزار.
قرعه ام این کشور و همین شهر و دیار،
پدرم این بوده، که به من گفت:
مذهبت این باشد! راه و رسم و روشت این باشد
سرنوشتم این بود.
جنگ و تحریم و از این دست نِعَم !
هرچه شد قرعۀ من این آمد !
راستی باز سؤالی دارم،
بنده را عفو کنید.
توی آن قرعه کشی،
ناظری حاضر بود ؟
من جسارت کردم، آب هم کز سر من بگذشته، پاسخی نیست.
ولی می گویم : من شنیدم که کسی این می گفت :
چشمِ تنها زخودش بی خبر است
چشم را آینه ای می باید، تا خودش دریابد،
تا بفهمد که چه رنگی دارد،
تا تواند زخودش لذّت کافی ببرد.
عجبا فهمیدم، شده ام آینه ای بهر تماشای شما !
به شما بر نخورد!
از تماشای قد و قامتتان سیر نگشتید هنوز ؟
ظلم و جور ستمِ آینه را می بینید ؟
شاید این آینه، معیوب و کج است،
خط خطی گشته و پُر گرد و غبار!
یا که شاید سر و ته آینه را می نگرید!
ورنه درساحتتان، این همه زشتی و نازیبایی ؟
کمی از عشق بگوییم با هم.
عرفا می گویند،
که تو چون عاشق من بوده ای از روز ازل،
خلق نمودی بنده !
عجبا !
عشق ما یک طرفه ست ؟
به چه کس گویم من ؟
می شود دست زِ من برداری؟
بی خیالم بشوی ؟
زورکی نیست که عاشق شدنِ ما بر هم!
من اگر عشق نخواهم چه کنم ؟
بنده را آوردی، که شوم عاشق تو ؟
که برایت بشوم والِه و حیران و خراب ؟
مرحمت فرموده،
همۀ عشق و مِی و ساغر خود را تو زِ ما بیرون کش !
عذر من را بپذیر !
این امانت بده مخلوق دگر !
می روم تا کپه ام بگذارم.
صبح باید بروم بر سر کار،
پی این بدبختی،
پی یک لقمۀ نان !
به گمانم فردا،
جلوۀ عشق تو را می بینم،
در نگاه غضب آلود رئیسم که چرا دیر شده !
خوش به حالت که غمی نیست تو را، نه رئیسی داری،
نه خدایی عاشق،
نه کسی بالادست !
تو و یک آینه بی انصاف !
کج و کوله ست و پر از گرد و غبار.
وقت آن نیست کمی آینه را پاک کنی ؟
خواب سنگین به سراغم آمد.
کم کمک خواب مرا پوشانید.
نیمه شب شد و صدایی آمد،
از دل خلوت شب،
از درون خود من
من خدایت هستم،
هرچه را می خواهی،
عاشقانه به تو تقدیم کنم.
تو خودت خواسته ای تا باشی !
به همان خندۀ شیرین تو سوگند
که تو، هرچه را می بینی،
ذهن خلاق خودت خلق نمود.
هرچه را خواسته ای آمده است.
من فقط ناظر بازی توام.
منتظر تا که چه را، یا که، که را خلق کنی
تو فقط یک لحظه و فقط یک لحظه،
ز ِته دل، زِ درون،
خواهشی نامحسوس،
نه به فریاد بلند،
بلکه از عمق وجود،
زِ برای عدم خود بنما،
تو همان لحظه دگر نابودی،
به همان سادگیِ آمدنت.
خواهش بودن تو،
علت خلقِ همه عالم شد.
تو به اعماق وجودت بنِگر،
زِ چه رو آمده ای روی زمین ؟
پیِ حس کردن و این تجربه ها.
حس این لحظه تو، علّت بودن توست
تو فقط لب تر کن، مثل آن روز نخست،
هرچه را می خواهی،
چه وجود و چه عدم،
بهر تو خواهد بود.
در همان لحظۀ آن خواستنت.
و تو را یاد نباشد که چه با من گفتی ؟
دلبرم حرف قشنگت این بود :
شهر زاییده شدن این باشد،
تا توانم که فلان کار کنم،
و در این خانه ره عشق نهان گشته و من می یابم.
پدرم آن آقا،
خلق و خویش، روشش، میراثش،
همه اش راه مرا می سازد.
بنده می خواهم از این راه از این شهر به منزل برسم.
همه را با وسواس تو خودت آوردی.
همه را خلق نمودی همه را.
تو از آن روز که خود خواسته پیدا گشتی،
من شدم عاشق تو.
دست من نیست، تو را می خواهم،
به همین شکل و شمایل که خودت ساخته ای،
شرّ و بی حوصله و بازیگوش،
مثل یک بچۀ پر جوش و خروش،
ناسزا گفتن تو باز مرا می خواند،
که شوم عاشق تر،
هرچه معشوق به عاشق بزند حرف درشت،
رشتۀ عشق شود محکمتر ...
دیر بازیست به من سر نزدی
نگرانت بودم، تا که آمد امشب
و مرا باز به آواز قشنگت خواندی!
و به آواز بلند، رمز شب را گفتی :
" من چرا آمده ام روی زمین ؟ "
باز هم یادم باش! مبر از یاد مرا
همه شب منتظر گرمیِ آغوش توام.
عشق بی حد وحساب من و تو بهر تو باد
خواب من خواب نبود!
پاسخی بود به بی مهری من،
پاسخ یک عاشق
به خداوند قسم،
من از آن شب،
دل خود باخته ام بهر رسیدن
به عزیزم به خدا ...
یهو دختر داد میزنه: چی؟! من هرگز امشب با تو نمی خوابم!!
همه ی مردم برمیگردن و چپ چپ به مرد نگاه می كنن.
مرد سرخ میشه و سرشو میندازه پایین و با شرمندگی میره میشینه سر جاش.
بعد از چند دقیقه دختر میره كنار مرد میشینه و با لبخند میگه: من معذرت میخوام. متاسفم كه تو رو خجالت زده كردم. راستش من فارغ التحصیل روانپزشكی هستم و دارم روی عكس العمل مردم در شرایط خجالت آور تحقیق می كنم.
یهو مرد داد میزنه: چی؟! منظورت چیه كه 200 دلار برای یه شب می گیری؟!!!
![]()
با نقابی از امروز
وقتی شکست از همه گریخت
.
سالها گذشت
.
خویش را در آن دید
چیزی نبود جز سکوتی دلنشین !!!
آن وقت چیزهای بهتری می یابد.
آب دهنت خشک شده .نمی تونی جوابش رو بدی... کمی آنطرفتر زیر سایه یه درخت سبز تنها نشسته . دست راستش حجم آبی صندلی بقلیش رو لمس میکنه ! شانه های بازش جای خالی کسی رو نشون میده ! سعی میکنه با نگاش چیزی رو بگه ! ...اما !میترسی ..... و میگریزی ...نه بی تفاوت ...نه ...ولی شیشه شکسته خاطرات رو اگر بخوای جمع کنی ، دستت رو میبره ! وقتی به خودت میای میبینی از شهر نگاهش گریختی و تنهایی ...اون قدر تنها که ترجیح میدی تا رسیدن تمام مسیر رو بخوابی...!
نه
بتی را دوست می دارم
ماندن ات را اصرار داری اگر
رهایم کن !
قول می دهم عاشقت بمانم .
چقدر صدایت خوب است
آنگاه که خموشی ...

اما آزادی انتخاب تو در چارچوب حدود انسان بودن محصور است
هر انتخابی باید با انسان بودن نیز همراه باشد
و گرنه دیگر از آزادی و انتخاب سخن گفتن بی معنی است،
که این کلمات ویژه خداست و انسان و دیگر هیچکس، هیچ چیز
انسان یعنی چه؟ انسان موجودی است که آگاهی دارد
و همیشه جویای مطلق است. جویای مطلق، این خیلی معنی دارد.
تو هر چه میخواهی باشی باش اما ... آدم باش.
اگر پیاده هم شدهاست سفر کن، در ماندن،میپوسی.
هجرت کلمه بزرگی در تاریخ «شدن» انسانها و تمدنها است.
و با هیچ چیز آمیخته مشو با همه چیز درآمیز
در انزوا پاک ماندن نه سخت است و نه با ارزش
« کن مع الناس و لا تکن مع الناس» واقعا سخن پیغمبرانهاست.
واقعیت،خوبی، و زیبایی
در این دنیا جز این سه ،هیچ چیز دیگر به جستجو نمیارزد.
دومین، با اخلاق ، مذهب.
و سومین، با هنر ، عشق.
به این هر سه ، دنیای بزرگ پنجرهای بگشاید و شاید هم دری ...
و من نخستینش را تجربه کردهام و این است که آن را "دوست داشتن" نام کردهام
که هم همچون علم و بهتر از علم آگاهی میبخشد
و هم همچون اخلاق ،روح را به خوب بودن میکشاند و خوب شدن.
و هم زیبایی که کشف می کند که می آفریند، زیباییها
چقدر در این دنیا بهشتها و بهشتیها نهفتهاست. اما نگاهها ودلها همه دوزخی است.
همه برزخی است که نمیبیند و نمیشناسد. کورند و کرند.
چه آوازهای ملکوتی که در سکوت عظیم این زمین هست و نمیشنوند.
همه جیغ و داد و غرغر و نق نق و قیل و قال و وراجی و چرت و پرت و بافندگی و محاوره.
وای، که چقدر این دنیای خالی و نفرت بار برای فهمیدن و حس کردن سرمایه دار است!
لبریز است!
چقدر مایههای خدایی که در این سرزمین ابلیس نهفتهاست!
زندگی کردن وقتی معنی مییابد که فن استخراج این معادن ناپیدا را بیاموزی ...
تنها نعمتی که برای تو در مسیر این راهی که عمر نام دارد آرزو میکنم
تصادف با یکی دو روح فوقالعادهاست
با یکی دو دل بزرگ
با یکی دو فهم عظیم و خوب و زیبا است
در پایان این حرفها بر خلاف همیشه احساس لذت و رضایت میکنم
که عمرم به خوبی گذشت
هیچوقت ستم نکردم. هیچوقت خیانت نکردم
و اگر هم به خاطر این بود که امکانش نبود ، باز خود سعادتی است .
و عزیزترین و گرانترین ثروتی که میتوان به دست آورد،
محبوب بودن و محبتی زاده ایمان،
و من تنها اندوختهام این و نسبت به کارم و شایستگیم ، ثروتمند و جز این هیچ ندارم.
... و حماسهام این که کارم گفتن و نوشتن بود و یک کلمه را در پای خوکان نریختم.
یک جمله را برای مصلحتی حرام نکردم و قلمم همیشه میان من و مردم در کار بود
و جز دلم یا دماغم کسی را و چیزی را نمیشناخت
و فخرم این که در برابر هر مقتدر تر از خودم متکبرترین بودم
و در برابر هر ضعیف تر از خودم متواضعترین.
و دیگر این سخن یک لا ادری فرنگی که در ماندن من سخت سهیم بودهاست که
« شرافت مرد همچون بکارت یک زن است»
اگر یک بار لکه دار شد دیگر هیچ چیز جبرانش را نمیتواند.
و دیگر این که نخستین رسالت ما کشف بزرگترین مجهول غامضی است
که از آن کمترین خبری نداریم
و آن «متن مردم» است
و پیش از آن که به هر مکتبی بگرویم
باید زبانی برای حرف زدن با مردم بیاموزیم و اکنون گنگیم.
ما از آغاز پیدایشمان زبان آنها را از یاد بردهایم
و این بیگانگی، قبرستان همه آرزوهای ما و عبث کننده همه تلاشهای ماست.
و آخرین سخنم به آنها که به نام روشنفکری، گرایش مذهبی
مرا ناشناخته و قالبی میکوبیدند، این که:
در دهر چو من یکی و آن هم کافر! پس در همه دهر یک مسلمان نبود
خدا از تو بگیرد
هر آنچه که خدا
را از تو می گیرد
تشنهكامان غنیمت! ز احد یاد آرید
سنگ گور شهدا سنگ ترازو شده است
بت مگویید شكستیم، كه بتگر باقی است
نیست، این پشت نهنگ است كه ساحل دیدیم
خصم بیدار است، یك چشمه بخوابیم، ای قوم!
غوطه باید زد و بگذشت كه پل فرسوده است
خیمه قافله را دشنه ما میخ شود
وای اگر پرده تزویر شود بیرق ما
كوه، آتش به جگر دارد اگر خاموش است
هر كه اینجا خفت، سیلاب كند بیدارش
گردبادیم و ز سر تا به قدم، پای سفر
بس کنید!
بس کنید از اینهمه ظلم و قساوت٬
بس کنید!
ای نگهبانان آزادی!
نگهداران صلح!
ای جهان را لطف تان تا قعر دوزخ رهنمون!
سرب داغ است اینکه می بارید بر دلهای مردم٬
سرب داغ!
موج خون است این که می رانید بر آن
کشتی خودکامگی را
موج خون!
گر نه کورید و نه کر٬
گر مسلسل هاتان یک لحظه ساکت می شوند٬
بشنوید و بنگرید:
بشنوید٬ این "وایِ" مادرهای جان آزرده است
کاندرین شبهای وحشت سوگواری می کنند
بشنوید این بانگ فرزندان مادر مرده است
کز ستم های شما هر گوشه زاری می کنند
بنگرید این کشتزاران را٬ که مزدوران تان
روز و شب٬ با خون مردم٬ آبیاری می کنند!
بنگرید این خلق عالم را٬ که دندان بر جگر٬
دم به دم بیدادتان را
بردباری می کنند
دست ها از دست تان ای سنگ چشمان٬ بر خداست
گر چه می دانم٬
آنچه بیداری ندارد٬ خواب مرگ بی گناهان است و
وجدان شماست!
با تمام اشک هایم٬ باز٬ ـ نومیدانه ـ خواهش می کنم
بس کنید!
بس کنید!
فکر مادرهای دلواپس کنید
رحم بر این غنچه های نازک نورس کنید
بس کنید!
هنگام مراسم خوشامدگویی رئیس شرکت گفت: شما همه جزو تیم ما هستید. شما اینجا حقوق خوبی می گیرید و می توانید به غذاخوری شرکت رفته و هر مقدار غذا که دوست داشتید بخورید. بنابراین فکر خوردن کارکنان دیگر را از سر خود بیرون کنید!"
آدمخوارها قول دادند که با کارکنان شرکت کاری نداشته باشند.
چهار هفته بعد رئیس شرکت به آنها سر زد و گفت: می دانم که شما خیلی سخت کار می کنید. من از همه شما راضی هستم. امّا یکی از نظافت چی های ما ناپدید شده است. کسی از شما می داند که چه اتفاقی برای او افتاده است؟”
آدمخوارها اظهار بی اطلاعی کردند.
بعد از اینکه رئیس شرکت رفت، رهبر آدمخوارها از بقیه پرسید: کدوم یک از شما نادونا اون نظافت چی رو خورده؟"
یکی از آدمخوارها با اکراه دستش را بالا آورد. رهبر آدمخوارها گفت:
"ای احمق! طی این چهار هفته ما مدیران، مسئولان و مدیران پروژه ها را خوردیم و هیچ کس چیزی نفهمید و حالا تو اون آقا را خوردی و رئیس متوجه شد!
از این به بعد لطفاً افرادی را که کار می کنند نخورید!!!!!
![]()
همین حالا که من تنهام
خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشم هام
خداحافظ کمی غمگین به یاد اون همه تردید
به یاد آسمونی که منو از چشم تو می دید
اگه گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنت ساده ست
نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخر جاده ست
خداحافظ واسه اینکه نبندیم دل به رویاها
بدونیم بی تو و با تو همینه رسم این دنیا
خداحافظ
خداحافظ
همین حالا
خداحافظ


