... دلکده
... اگر یک سال چندین فصل برف بی کسی بارید ... تحمل کن ... خدایی هست
به نام خدایی که تنها معشوقي است که عاشقاني دارد که هيچ يک از بودن ديگري ناراضي نيست و هيچگاه يکي از آنها معشوقش را تنها براي خود نمي خواهد
اشتباهی مبهم «آن روز، روز تبلیغات بود ... امروز دیگر تو رای دادی!!
شبی درمحفلی ذکر علی بود شنیدم عاشقی فرزانه فرمود که گر آتش به زیر پوست داری نسوزی گرعلی را دوست داری ... عاشقان عیدتان مبارک چوپانی مشغول چراندن گله گوسفندان خود در یك مرغزار دور افتاده بود. ناگهان سر و كله ی یك اتومبیل جدید كروكی از میان گرد و غبار جاده های خاكی پیدا شد. راننده ی آن اتومبیل كه یك مرد جوان بسیار شیک پوش، با لباس های مارک دار سرش را از پنجره اتومبیل بیرون آورد و پرسید: اگر من به تو بگویم كه دقیقا چند راس گوسفند داری، یكی از آنها را به من خواهی داد؟ مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر کشاورزی بود. کشاورز گفت برو در آن قطعه زمین بایست. من سه گاو نر را آزاد می کنم اگر توانستی دم یکی از این گاو نرها را بگیری من دخترم را به تو خواهم داد! اما.........گاو دم نداشت!!!! .................... ............................................................................................................................. زن نصف شب از خواب بیدار شد و دید که شوهرش در رختخواب نیست و به دنبال او گشت. شوهرش را در حالی که توی آشپزخانه نشسته بود و به دیوار زل زده بود و در فکری عمیق فرو رفته بود و اشکهایش را پاک میکرد و فنجانی قهوه مینوشید پیدا کرد ...در حالی که داخل آشپزخانه میشد پرسید:چی شده عزیزم این موقع شب اینجا نشستی؟!شوهرش نگاهش را از دیوار برداشت و گفت:هیچی فقط اون وقتها رو به یاد میارم، ۲۰ سال پیش که تازه همدیگرو ملاقات کرده بودیم ، یادته...؟!زن که حسابی تحت تاثیر قرار گرفته بود، چشمهایش پر از اشک شد و گفت : آره یادمه...شوهرش ادامه داد : یادته پدرت که فکر می کردیم مسافرته ما رو توی اتاقت غافلگیر کرد؟!زن در حالی که روی صندلی کنار شوهرش می نشست گفت : آره یادمه، انگار دیروز بود!مرد بغضش را قورت داد و ادامه داد : یادته پدرت تفنگ رو به سمت من نشونه گرفت و گفت: یا با دختر من ازدواج میکنی یا ۲۰ سال میفرستمت زندان آب خنک بخوری؟!زن گفت : آره عزیزم اون هم یادمه و یک ساعت بعدش که رفتیم محضر و...!مرد نتوانست جلوی گریه اش را بگیرد و گفت: اگه رفته بودم زندان امروز آزاد می شدم. یه روز يه تيم قايقراني ايراني تصميم مي گيرد كه با يك تيم ژاپني در يك مسابقه سرعت شركت كنند. هر دو تيم توافق مي كنند كه سالي يك بار با هم رقابت كنند .... هر تيم شامل 8 نفر بود ... بازيكن هاي تيم ايران از اين شكست حسابي ناراحت مي شوند و با حالتي افسرده از مسابقه بر مي گردند ... مسوولان تيم ايران تصميم مي گيرند كاري كنند كه در رقابت سال آينده حتما پيروز بشند ؛ براي همين يك تيم آناليزور استخدام مي كنند براي بررسي علل شكست و پيشنهاد دادن راه كارها و روشهاي جديد براي پيروزي ... بعد از تحقيقات گسترده ، تيم تحقيق متوجه اين نكته مهم شدند كه در تيم ژاپن ، 7 نفر پارو زن بوده اند و يك نفر كاپيتان ... و خب البته در تيم ايران 7 نفر كاپيتان بوده اند و يك نفر پارو زن ...!!! اين نتايج مديريت تيم را به فكر فرو برد ؛ مديران تيم تصميم گرفتند كه مشاوراني را استخدام كنند كه يك ساختار جديدي را براي تيم طراحي كنند .. بعد از چندين ماه مشاوران به اين نتيجه رسيدند كه تيم ايران به اين دليل كه كاپيتان هاي خيلي زياد و پارو زن هاي خيلي كمي داشته شكست خورده ، درپايان بررسي ها مشاوران يك پيشنهاد مشخص داشتند : ساختار تيم ايران بايد تغيير كند ! از آن روز به بعد با ارائه راه كار مشاورين تيم ايران چنين تركيبي پيدا كرد : 4 نفر به عنوان كاپيتان ، 2 نفر يه عنوان مدير ، 1 نفر به عنوان مدير ارشد و 1 نفر به عنوان پارو زن (!!!) علاوه بر اين مشاورين پيشنهاد كردند براي بهبود كاركرد پارو زن ، حتما يايد پاروزني با صلاحيت و توانايي بهتر در تيم به كارگرفته شود ! ........... ........... و در مسابقه سال بعد تيم ژاپن با دو مايل اختلاف پيروز مي شود ...! بعد از شكست در دومين مسابقه ، مديران تيم كه خيلي ناراحت بودند در اولين گام خيلي سريع پارو زن را از تيم اخراج مي كنند ، زيرا به اين نتيجه رسيدند كه پارو زن كارايي لازم را در تيم نداشته است. اما در مقابل از مدير ارشد و 2 نفر مدير تيم خود قدرداني مي كنند و جوايزي را به آنها مي دهند ، براي اينكه اعتقاد داشتند كه آنها انگيزه خيلي خوبي را در تيم ايجاد كردند و در مرحله آماده سازي زحمات زيادي كشيده اند ... مديران تيم ايران در پايان به اين نتيجه رسيدند كه تيم آناليز كه به خوبي به بررسي دلايل شكست پرداخته بودند ، تيم مشاوران هم كه استراتژي و ساختار خيلي خوبي براي تيم طراحي كرده بودند و مديران تيم هم كه به خوبي انگيزه لازم را در تيم ايجاد ايجاد كرده بودند ، پس حتما يكي از دلايل اين شكست ها ، ناكارامدي ابزار و وسايل استفاده شده بوده است (!!!) و براي بهبود كار و گرفتن نتيجه در مسابقه سال آينده بايد وسايل استفاده شده در مسابقه را تغيير دهند ، در نتيجه : تيم ايران اين روزها در حال طراحي يك " قايق " جديد است!!! ... سری اول "عاشقانه های من" ... .................. نتیجه اخلاقی: همیشه کیف پولتون رو توی داشبورد ماشینتون بذارید !!! مهربان ... سایه ی مهر تو را کم دارم ... با تو هستم ... ای سرا پا احساس ... خون تو در رگ من هم جاریست! ... جنس ما جنس بلد بودنِ کانون گل است ... نازنین ... زندگی جای هدر دادنِ فرصت ها نیست ... ما مطهر شده ایم ... پیش رو راه رسیدن به خداست ... … مهربان ... سبد معذرتم را بپذیر ... کودکی هستم شوخ ... خانه دل اما ، جای بکریست هنوز ... پر سبزینه و ریحان و غزل ... پر تکرار گیاهان نمو ... پر ابیات ملون شده در خمره ی عشق ... پر انوار خدا ... داخل خانه ی دل ... جای جمعیت هر جائی نیست ... من به دل راز رسیدن دارم ... من به دل ثروت هنگفت عدالت دارم ... خوب می فهمم اگر در باران ... چتر خود را به کسی بخشیدم ... توشه ی رفتنم از لطف خدا آکنده ست ... خوب می دانم اگر جای تو پیشم خالیست ... حکمتی در کارست ... … مهربان ... سبد معذرتم را بپذیر ... اولش حرف زند ، به تامل بنشیند بعدش ... آنقدر شاعرم امشب که فقط ... بیستون کم دارم ... تیشه عاقبتم را بدهید ... آنقدر ساده سخن می گویم ... که اگر یک نفر از کوچه دل درگذرد ... دل و دلداده ی روحم بیند ... … مهربان ... ساعت الآن دقیقا خواب است ... و من و پهنه کاغذ بیدار ... روی تو در نظرم نقش نخست ... و خدا شاهد دیوانگی بنده بازگوشش ... خود او می داند ... که دلم آنقدر آغشته به توست ... که اگر از صف فردوس برین ... طیفی اندازه صد نور مسیری سازد ... من به آن طیف نبخشم ، دانه ای از مویت ... … مهربان ... باز هم ... سبد معذرتم را بپذیر ... آنقدر شاعرم از تو که نمی دانم کی ... واژه ات راهی شعرم شده است! ... لحظه ای گوش بکن ... یک موذنِ مست است ... آنقدر خوب اذان می گوید ... که گوئی او عکس خدا را دیده! ... خوش به حالش اما ... طرح زیبای خدا را گاهی ... می توان در پس سیمای عزیزی جوئید ... … مهربان ... دیر زمانیست که من این مسئله را فهمیدم ... … مهربان ... آنقدر شاعرم امشب که زمین ... در پی زمزمه ام مست شدست! ... سر به بالین مدارینه کرات نهادست و باز ... گوشهایش به من آویزان! ... آنقدر شاعرم امشب که دلم ... از پس سینه برون آمده باز ... او نگاهش به من است ... من نگاهم به قدم رنجه ی تو ... آنقدر شاعرم امشب که فقط ... روح روحانی تو حال مرا می فهمد ... … مهربان ... عاشقی ؛ بارش احساس به روی ذهن است ... عاشقی ؛ لمس خدا با چشم است ... عاشقی ؛ مظهر نو بودن دل ، در حیات ازلیست ... و من امشب از عشق ، به خود می پیچم! ... بعد از امشب شاید ... نقش اعجاز تو را طرح زنم ... … مهربان ... ترکه فرضی تنبیه من آماده نشد؟ یا مرا چوب تادب بنواز ... یا بیا و سبد معذرتم را بپذیر ... … مهربان ... لذت صبح مجدد این جاست ... می روم تا با آب ، غسل آزاده شدن باب کنم ... دیگر آن جمله سهراب مرا حسرت نیست ... " کعبه ام مثل نسیم ... می رود باغ به باغ ... می رود شهر به شهر ... ثروتی بیش به من داده خدا ... … مهربان ... از سر کودکی من بگذر ... باید آرام به سجاده تعظیم روم ... شعرم آخر شده ، انگار زمان وصل است! ... " به خدا می دهمت عاریه وار! ... آری عاشق شده بودم این بار ...








ابتدا یک فاتحه به روح خواجه حافظ شیرازی بفرستید سپس نیت کنید و متن زیر را بخوانید و سپس روی لینک زیر کلیک کنید

تعبیر خواب من است
با حرف های خشکیده بر لب
که سکوت را آزار می دهد
اعتماد مرا بسوزان
تا بهانه ای برای ماندن نباشد
اطمینان داشته باش
چشم هایم را به یادگار می گذارم . . . 
روح
او در بالا به دروازه های بهشت رسید و سن پیتر از او استقبال کرد. «خیلی
خوش آمدید. این خیلی جالبه. چون ما به ندرت سیاستمداران بلند پایه و
مقامات رو دم دروازه های بهشت ملاقات می کنیم. به هر شما هم درک می کنید
که راه دادن شما به بهشت تصمیم ساده ای نیست»
سناتور گفت «مشکلی نیست. شما من را راه بده، من خودم بقیه اش رو حل می کنم»
سن
پیتر گفت «اما در نامهء اعمال شما دستور دیگری ثبت شده، شما بایستی ابتدا
یک روز در جهنم و سپس یک روز در بهشت زندگی کنید. آنگاه خودتان بین بهشت و
جهنم یکی را انتخاب کنید»
سناتور گفت «اشکال نداره. من همین الان تصمیمم را گرفته ام. میخواهم به جهنم بروم»
سن پیتر گفت «می فهمم.. به هر حال ما دستور داریم. ماموریم و معذور»
و سپس او را سوار آسانسور کرد و به پایین رفتند. پایین ... پایین... پایین... تا اینکه به جهنم رسیدند.
در
آسانسور که باز شد، سناتور با منظرهء جالبی روبرو شد. زمین چمن بسیار
سرسبزی که وسط آن یک زمین بازی گلف بود و در کنار آن یک ساختمان بسیار
بزرگ و مجلل. در کنار ساختمان هم بسیاری از دوستان قدیمی سناتور منتظر او
بودند و برای استفبال به سوی او دویدند. آنها او را دوره کردند و با شادی
و خنده فراوان از خاطرات روزهای زندگی قبلی تعریف کردند. سپس برای بازی
بسیار مهیجی به زمین گلف رفتند و حسابی سرگرم شدند. همزمان با غروب آفتاب
هم همگی به کافهء کنار زمین گلف رفتند و شام بسیار مجللی از اردک و بره
کباب شده و نوشیدنی های گرانبها صرف کردند. شیطان هم در
جمع آنها حاضر شد و همراه با دختران زیبا رقص گرم و لذت بخشی داشتند.
به
سناتور آنقدر خوش گذشت که واقعاً نفهمید یک روز او چطور گذشت. راس بیست و
چهار ساعت، سن پیتر به دنبال او آمد و او را تا بهشت اسکورت کرد. در بهشت
هم سناتور با جمعی از افراد خوش خلق و خونگرم آشنا شد، به کنسرت های
موسیقی رفتند و دیدارهای زیادی هم داشتند. سناتور آنقدر خوش گذرانده بود
که واقعا نفهمید که روز دوم هم چگونه گذشت.
بعد از پایان روز دوم، سن پیتر به دنبال او آمد و از او پرسید که آیا تصمیمش را گرفته؟
سناتور گفت «خوب راستش من در این مورد خیلی فکر کردم. حالا که فکر می کنم می بینم بین بهشت و جهنم من جهنم را ترجیح می دهم»
بدون
هیچ کلامی، سن پیتر او را سوار آسانسور کرد و آن پایین تحویل شیطان داد.
وقتی وارد جهنم شدند، اینبار سناتور بیابانی خشک و بی آب و علف را دید، پر
از آتش و سختی های فراوان. دوستانی که دیروز از او استقبال کردند هم عبوس
و خشک، در لباس های بسیار مندرس و کثیف بودند. سناتور با تعجب از شیطان
پرسید «انگار آن روز من اینجا منظرهء دیگری دیدم؟ آن سرسبزی ها کو؟ ما شام
بسیار خوشمزه ای خوردیم؟ زمین گلف؟ ...»
شیطان با خنده جواب داد:

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
چوپان نگاهی به جوان تازه به دوران رسیده و نگاهی به رمه اش كه به آرامی در حال چریدن بود، انداخت و با وقار خاصی جواب مثبت داد.
جوان، ماشین خود را در گوشه ای پارك كرد و كامپیوتر Notebook خود را به سرعت از ماشین بیرون آورد، آن را به یك تلفن راه دور وصل كرد، روی اینترنت وارد صفحه ی NASA شد، جایی كه می توانست سیستم جستجوی ماهواره ای (GPS) را فعال كند. منطقه ی چراگاه را مشخص كرد، یك بانك اطلاعاتی با 60 صفحه ی كاربرگ Excel به وجود آورد و فرمول پیچیده ی عملیاتی را وارد كامپیوتر كرد. بالاخره 150 صفحه ی اطلاعات خروجی سیستم را توسط یك چاپگر مینیاتوری همراهش چاپ كرد و آنگاه در حالی كه آنها را به چوپان می داد، گفت: شما در اینجا دقیقا 1586 گوسفند داری.
چوپان گفت: درست است. حالا همان طور كه قبلا توافق كردیم، می توانی یكی از گوسفندها را ببری.
آنگاه به نظاره ی مرد جوان كه مشغول انتخاب كردن و قرار دادن آن گوسفند در داخل اتومبیلش بود، پرداخت. وقتی كار انتخاب آن مرد تمام شد، چوپان رو به او كرد و گفت: اگر من دقیقا به تو بگویم كه چه كاره هستی، گوسفند مرا پس خواهی داد؟
مرد جوان پاسخ داد: آری! چرا كه نه؟
چوپان گفت: تو یك مشاور هستی.
مرد جوان گفت: راست می گویی، اما به من بگو كه این را از كجا حدس زدی؟
چوپان پاسخ داد:كار ساده ای است.
بدون اینكه كسی از تو خواسته باشد، به اینجا آمدی!
برای پاسخ دادن به سوالی كه خود من جواب آن را از قبل می دانستم، مزد خواستی!!
مضافا اینكه هیچ چیز راجع به كسب و كار من نمی دانی، چون به جای گوسفند، سگ مرا برداشتی!!! ![]()
مرد قبول کرد. در طویله اولی که بزرگترین بود باز شد . باور کردنی نبود بزرگترین و خشمگین ترین گاوی که در تمام عمرش دیده بود! گاو با سم به زمین می کوبید و به طرف مرد جوان حمله برد. جوان خود را کنار کشید تا گاو از مرتع گذشت.
دومین در طویله که کوچکتر بود باز شد. گاوی کوچکتر از قبلی که با سرعت حرکت کرد .جوان پیش خودش گفت : منطق می گوید این را ولش کنم چون گاو بعدی کوچکتر است و این ارزش جنگیدن ندارد.
سومین در طویله هم باز شد و همانطور که فکر می کرد ضعیف ترین و کوچکترین گاوی بود که در تمام عمرش دیده بود. پس لبخندی زد و در موقع مناسب روی گاو پرید و دستش را دراز کرد تا دم گاو را بگیرد...
نتیجه اخلاقی :
زندگی پر از ارزشهای دست یافتنی است اما اگر به آنها اجازه رد شدن بدهیم ممکن است که دیگر هیچ وقت نصیبمان نشود. برای همین سعی کن که همیشه اولین شانس را دریابی.
و اكنون در منايي، ابراهيمي، و اسماعيلت را به قربانگاه آوردهاي. اسماعيل تو كيست؟ چيست؟ مقامت؟ آبرويت؟ موقعيتت، شغلت؟ پولت؟ خانهات؟ املاكت؟ ... ؟

![]()
در روزهاي قبل از اولين مسابقه هر دو تيم خيلي خيلي زياد تلاش مي كردند كه براي مسابقه به بيشترين آمادگي برسند .
روز مسابقه فرا مي رسد و رقابت آغاز مي شود . هر دو تيم شانه به شانه هم به پيش مي رفتند و درحالي كه قايقها خيلي نزديك به هم بودند ، تيم ژاپني با يك مايل اختلاف زودتر از خط پايان مي گذرد و برنده مسابقه مي شود ..
نتیجه اخلاقی:
دو صد گفته چون نیم کردار نیست...

فقط یه چیز من رو یه کم نگران می کرد و اون هم خواهر نامزدم بود…!
اون دختر باحال ، زیبا و جذابی بود که گاهی اوقات بی پروا با من شوخی های ناجوری می کرد و باعث می شد که من احساس راحتی نداشته باشم…
یه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست که برم خونه شون برای انتخاب مدعوین عروسی ! سوار ماشینم شدم و وقتی رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رک و راست به من گفت :
اگه همین الان ۵۰۰ دلار به من بدی بعدش حاضرم با تو …………….!
من شوکه شده بودم و نمی تونستم حرف بزنم…
اون گفت: من میرم توی اتاق خواب و اگه تو مایل به این کار هستی بیا پیشم…
وقتی که داشت از پله ها بالا می رفت من بهش خیره شده بودم و بعد از رفتنش چند دقیقه
ایستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم…!
یهو با چهره نامزدم و چشمهای اشک آلود پدر نامزدم مواجه شدم!!!
پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بیرون اومدی…!
ما خیلی خوشحالیم که چنین دامادی داریم و هیچکس بهتر از تو نمی تونستیم برای دخترمون پیدا کنیم به خانوادهء ما خوش اومدی !!!
![]()
![]()

آنقدر شاعرم امشب که فقط ...
خانه ام در ته بن بست فراموشی یک زوج قدیمی مانده ...
کل دارائی من تازگی دلکده... است! ...
کار کودک این است ...
«یك فنجان قهوه برای من بیاورید.»
صدایی از آن طرف پاسخ داد:
«شماره داخلی را اشتباه گرفته ای. می دانی تو با كی داری حرف می زنی؟»
كارمند تازه وارد گفت: «نه»
صدای آن طرف گفت: «من مدیر اجرایی شركت هستم، احمق.»
مرد تازه وارد با لحنی حق به جانب گفت: «و تو میدانی با كی حرف میزنی، بیچاره.»
مدیر اجرایی گفت: «نه»
كارمند تازه وارد گفت: «خوبه» و سریع گوشی را گذاشت!! ![]()
![]()
![]()
| Design By : Prince of Persia |

